ادب و هنر

شب کابوس

کابوس

مثل اوهام آبی کوه، تنگِ غروب
مثل رویا، مثل احساس کوچ قاصدکها
                رفتی با یک دنیا خاطره

دریاچه ارومیه

دلم اینجا سخت به تنگ آمد

اینجا فصل بی عبور ستاره هاست

اینجا در هر گوشه ای مهربانی ها پژمرده،

پرواز روح

بر تن بیابان تاریکی؛

                        بیقرارتر ز باد

                       آشفته تر ز خیال

جوی آب

خورشیدِ پگاهِ سرگردانی

در سرمای بی برگی

غروب دریا

ظهر، ظهر خاکستری تاپاک

گسترده بود دامن در ثانیه های بی همنفسی

ظهر بود، ظهر کم حوصلة زمین و ادراک

جاده تاریک مه آلود

در پیچ در پیچ جاده های شب
در عبور از جاده های بی مشعل
مسافری بیدار
                    با چشمانی خواب اندود،

تبریک عید سعید فطر

در آخرین روزهای ماه خدا دعا میکنم:
وقتی خدا در روز محشر از تو پرسید: چه داری؟
حضرت علی‏(ع‏لیه السلام)‏ سر بلند کند و بگوید:

اعتکاف؛

همیشه دستگاه های قضایی با کسی که خودش را معرفی می کند جور دیگری تا می کنند...
با آنی که اهل «حاسبوا قبل أن تحاسبوا» است  باید بهتر راه...

اعتکاف؛

من معتکف در، بیت تو هستم            با شرم و خجلت ، اینجا نشستم
                                الهی العفو...

سحرخیزی

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد … کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی … باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی ***** به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

ابراهیم حاتمی‌‌ کیا

در اولین فیملش «هویت» حال و هوای آدم های جبهه را به تصویر کشید اما نه در میدان جنگ و داخل سنگرها که در فضای بیمارستان. 

راهیان نور

ما را اسیر خواب بی تعبیر کردند ***** درچارچوب قاب ها زنجیر کردند
من پیش از این با چشمه ها همراز بودم ***** روح مرا مرداب ها تسخیر کردند