ضیاءالصالحین آواتار / حضرت قاسم بن حسن(علیهما السلام) | ضیاءالصالحین

آواتار / حضرت قاسم بن حسن(علیهما السلام)

ضیاءالصالحین
ضیاءالصالحین

السَّلَامُ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ(علیهم السلام)...
سلام بر قاسم، فرزند حسن بن علی، ای ضربت خورده بر سرش؛ و ای زره اش کنده  شده...
«قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب» فرزند گرامی امام حسن علیه السلام است.  چهره او چون پاره ماه بود. به گزارش خوارزمى، وى هنگام شهادت، به سنّ بلوغ نرسیده بود[1] تنها مؤلّف لباب الأنساب، او را شانزده ساله مى داند.[2] «قاسم» وقتی تنهایی عموی خود را مشاهده کرد، اذن به میدان رفتن خواست. امام او را به سبب کوچکی اش، اجازه نمی فرمود. او پیوسته اصرار می کرد تا این که اذن جهاد گرفت.[3]
شهید مطهری(ره) می فرماید: قاسم خدمت اباعبدالله رسید و عرض کرد: عمو جان! نوبت من است، اجازه بدهید به میدان بروم.(در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه اباعبدالله به میدان نمى‏ رفت. هرکس وقتى مى‏ آمد، اول سلامى عرض مى‏ کرد: السّلام علیک یا اباعبداللَّه، به من اجازه بدهید.) اباعبدالله به این زودی ها به او اجازه نداد. او شروع کرد به گریه کردن. قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن. نوشته‏ اند: «فَجَعَلَ یُقَبِّلُ یَدَیْهِ وَ رِجْلَیْهِ» یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى اباعبداللَّه را بوسیدن ، او اصرار مى ‏کند و اباعبدالله انکار ، بالاخره اباعبدالله با لفظ به او اجازه نداد، بلکه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر، مى‏ خواهم با تو خداحافظى کنم. قاسم دست به گردن اباعبدالله انداخت و سپس فوراً سوار بر اسب خودش شد.[4]
حمید بن مسلم گوید: «خرج الینا غلامٌ کانّ وجهه شقّة قمرٍ و فی یده السّیف و علیه قمیصٌ و ازارٌ؛ نوجوانی چون پاره ماه به ناگاه در وسط میدان کربلا برای مبارزه طلوع کرد. او لباس رزم به تن و شمشیری به دست داشت.» او پیش می رفت و شجاعانه شمشیر می زد.[5] و با وجود كمىِ سنّش ، ۳۵ مرد را كُشت.[6]
راوی می گوید: «عمرو بن سعد بن نفیل الازدی» به من گفت: «به خدا سوگند بر او سخت خواهم گرفت.» و به قاسم بن الحسن(علیهماالسلام) حمله ور شد و ضربه ای به فرق مبارکش زد، «قاسم» از این ضربه با صورت به زمین خورد و فریاد برآورد: «یا عمّاه! عموجان!»، ناگاه امام حسین(علیه السلام) همانگونه که باز شکاری به ناگاه آشکار می شود، به سمت او آمد. او چون شیری خشمگین که بسیار سختی نشان می داد، با شمشیر چنان به «عمرو» حمله ور و او را به هلاکت رساند[7]
زمان اندکی گذشت و گرد و غبار فرو نشست.(دیدم) حسین علیه السلام بر بالین نوجوان ایستاده است. قاسم پاهایش را به زمین می سایید و در حال پر کشیدن به ملکوت اعلی بود. امام حسین فرمود: «بعداً لقومٍ قتلوک، خصمهم فیک یوم القیمة جدّک؛(از رحمت خدا) دور باشند قومی که تو را کشتند، در حالی که دشمن آنها در قیامت جد تو باشد.» سپس فرمود: «عزّ علی عمّک ان تدعوه لا یجیبک او یجیبک ثمّ لا تنفعک، کثُر واتره و قلَّ ناصره؛ بر عمویت سخت است که تو او را بخوانی و او را پاسخ نگوید، یا او تو را پاسخ دهد، اما آن پاسخ، تو را نفعی نرساند. آری، صدایی که به خدا قسم تنهایی اش زیاد و یاورش کم است.»[8]

پی نوشت:
[1]. دانش نامه امام حسین علیه السلام ج 7 ص 121
[2]. مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی:ج 2 ص 27
[3]. بحار الانوار، ج 45، ص 34.
[4]. مجموعه آثار استاد مطهری ج 17 ص376
[5]. تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 447
[6]. مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی:ج 2 ص 27
[7]. تاریخ الامم والملوک، ج 5، ص 447
[8]. مقاتل الطالبین، ص 92؛ الارشاد، ج 2، ص 108.
------------------------------------
مطالعه بیشتر در:
حضرت قاسم بن الحسن بن علی بن ابیطالب(علیهم السلام)

Share