ضیاءالصالحین هنر عکاسی / جشن تکلیف و انار | ضیاءالصالحین

هنر عکاسی / جشن تکلیف و انار

اسما رشیدی رشنو
اسما رشیدی رشنو

معمولا شبای جمعه مهمون مادربزرگ بودیم. که تو یه خونه قدیمی با دیوارای کاگلی و حیاط بزرگ که وسطش یه حوزچه با ماهی ها قرمز بود زندگی‌ می کرد.
هنوزم یادمه هروقت خونشون میرفتیم؛ حتما تو بغچه اش یه چیزی  برام داشت که منو خوشحال کنه...
راستش عالم بچگی بود و شیطنتهای کودکانه و برای همین خاطر بیشتر وقتا به مادرم میگفتم منو ببره خونه مادربزرگ ...
یه روز که مثل همیشه رفته بودیم خونه اش ؛ دیدم با یه سبد انار داره میره زیرزمین، با اینکه از زیرزمین خیلی می ترسیدم از سرکنجکاوی یواشکی پشت سرش رفتم و از لای در نگاش کردم که ببینم با انارا چکار میکنه؛ واقعیتش برخی کارای مادربزرگ هنوزم برام عجیب و مرموزه ...
سبد انار رو داخل یه مقدار کاه خالی کرد و روشو با کاه پوشوند؛ باخودم گفتم: چرا داره اینکارو میکنه مگه انار به این خوشمزگی رو میریزن تو کاه؟!!!
برا همین سریع رفتم پیشش و گفتم: مادربزرگ چرا انارا رو زیر کاه قایم میکنی؟!
لبخندی زد و گفت: واسه روز مبادا...
روز مبادا؟!! راستش به رو خودم نیاوردم ولی اصلا متوجه منظورش نشدم...
خلاصه چند ماهی از جریان گذشت و فصل مدارس شروع شد...
در یکی از روزهای درسی معلممون گفت : بچه ها دیگه شما به سن تکلیف رسیدید ؛ و یه جشنی به همین مناسبت برامون گرفتن، اونروز خیلی روز جالبی بودم برام، آخه مدرسه که تعطیل شد، شب اون روز بازم مهمون خونه مادربزرگ بودیم ... غروب خورشید بود که ما به خونه مادر بزرگ رسیدیم؛ یادش بخیر مادربزرگ، خونه اش چه صفایی داشت، اون روز کمی ذوق زده بودم و با ذوق و شوق خود را به مادر بزرگ رسوندم و گفتم: مادر بزرگ مادربزرگ امروز تو مدرسه بهمون گفتن به سن تکلیف رسیدین و باید نماز بخونین، دیگه منم مثل مامان باید چادر سفید سر کنم و نماز بخونم...
مادربزرگ تبسمی زد و گفت:  دخترکم الانم وقت اذونه برو چادر گل گلیتو سرت کن که بریم باهم نماز بخونیم.
بعد از نماز گفت: بشین سرسجاده تا من بگردم...
و من لحظه ای تو اتاق تنها بودم و انگار روی ابرا و تو رؤیا بود، سکوت اتاق بود و صدای جیرجیرکهای حیاط خونه، عجب ترکیبی بود، ناگهان این سکوت با صدای نحیف مادر بزرگ شکست با چندتا انار دستش وارد اتاق شد و گفت: دخترم اینام هدیه من برا جشن نمازته...
از ذوق چشمام برق می زد، آخ که چقدر عاشق انار بودم، اونم تو فصلی که فصل انار نبود...
اینجا بود که یاد اون روز افتادم که داشت انارهارو داخل کاه قایم میکرد تا اومدم ازش بپرسم قضیه رو ، خود مادربزرگ گفت دخترم : انارهارو میشه داخل کاه نگه داشت تاخراب نشن، تا وقتی فصل انار نیست و  اناری در بازار نیست ما انار داشته باشیم... و الانم این انارها هدیه جشن تکلیف توئه، فقط یادت باشه عبادت و هر کاری که برا خدا میکنی یه جا ذخیره میشه و مثل این انار روز مبادا (قیامت) به کارت میاد...

نویسنده و عکاس: اسماء رشیدی رشنو

Share

دیدگاه‌ها

رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند

بنگر ک تا چه حد است مقام آدمیت

کمال تشکر رو دارم بابت اطمینان ب بنده حقیر درپناه اقاامام زمان باشید

خیلی قشنگ و عالی 

یه عکس از یه زاویه ی خوب و همینطور کاراکترای مناسب هم

بازم ازین هگسها برامون بگیرین

خیلی ممنون دوست عزیز..حتمادرخدمتتون هستم..امیدوارم بتونم باکارهام خوشحالتون کنم

عالی

تشکرازشما..منت گذاشتین

مثل همیشه زیباست واقعا حرف نداره

ممنون از شمادوست گرامی..زنده باشین

عالیه

ممنونم دوست هنرمند

سلام

عکس و متن بسیار زیبا ... موفق باشین

زنده باشی دوست هنرمندم..شمام همچنین موییدومحفوظ باشید

با سلام واقعا قشنگ و پر معنا و دلنشین

ازین عکس ها بازم بگیرین برامون

سلام خدمت شما دوست گرامی..حتما .ـدرخدمتتون هستم امیداورم بتونم باکارهام خوشحالتون کنم

عکس بسیار زیبا و متن پرمحتوا ایست.منتظرکارهای بعدیتون هستیم باارزوی موفقیت روز افزون برای شما دست عزیز

ممنون از نگاه شما دوست عزیز و اینکه منت گذاشتین و وقتتون رو صرف خوندن مطلب بنده حقیر کردین..مویید ودرپناه حق باشید