ضیاءالصالحین -3 قساوت قلب | ضیاءالصالحین

-3 قساوت قلب

يکي از اموري که در سعادت انسان ها نقش کليدي دارد، داشتن قلبي تأثيرپذير و رقيق است. اگر قلب انسان را قساوت بگيرد، ديگر نسبت به امور لطيف و ظريف و نوراني تأثيرپذير نخواهد بود. در نتيجه بسياري از امور که باعث تنبه و رشد ديگران است در رشد و ترقي او تأثير نخواهد داشت.
البته آدمي با دلي نرم و رقيق به دنيا مي آيد و خود اوست که باعث قساوت قلب خود مي شود. از جمله اينکه مرتکب گناه مي شود و گناه باعث قساوت قلب آدمي مي شود.
چنان که در سوره مطففين مي خوانيم:
«کَلاَّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا يَکْسِبُونَ [1] »
چنين نيست که آنان مى پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دل هايشان نشسته است!
و در روايات آمده است :
هرگاه بنده گناهي انجام دهد نقطه سياهي در دل او پيدا مي شود. اگر توبه کرد پاک مي شود و اگر به گناه خود ادامه داد، آن نقطه سياه زياد تر مي شود تا اينکه همه قلب را مي گيرد و در اين موقع است که ديگر او رستگار نمي گردد.[2]
انساني که دچار قساوت قلب گردد نه تنها با خالق خود مشکل پيدا مي کند، بلکه در ارتباطات خانوادگي و اجتماعي خود نيز دچار مشکل مي شود. انساني که دل او سخت شده، نمي تواند از احساسات لطيف و پاک برخوردار باشد و در نتيجه زندگي سرد و خشني خواهد داشت.
در اين باره در تفسير نمونه مي خوانيم:
نه تنها در آيات اين سوره از تأثير گناه، در تاريک ساختن دل سخن گفته شده، که در بسيارى ديگر از آيات قرآن مجيد نيز اين معنى به طور مکرر، و با صراحت مورد توجه قرار گرفته است.
در يک جا مى فرمايد: « کَذلِکَ يَطْبَعُ الله عَلى کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ»
( اين گونه خداوند بر قلب هر متکبر طغيانگرى مهر مى نهد.) [3]
و در جاى ديگر درباره گروهى از گنهکاران لجوج و عنود مى فرمايد:
«خَتَمَ اللهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» (خداوند بر دل هاى آنان مهر نهاده، و همچنين بر گوش هاى آنان، و بر چشم هايشان پرده اى فرو افتاده، و براى آنان عذاب بزرگى است.)[4]
و در آيه 46 سوره حج مى خوانيم: « فَإنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (چشم هاى ظاهر نابينا نمى شود، بلکه دلهايى که در سينه ها جاى دارد نابينا مى گردد.)
آرى بدترين اثر گناه و ادامه آن، تاريک ساختن قلب، و از ميان بردن نور علم و حس تشخيص است. گناهان از اعضاء و جوارح، سرازير قلب مى شوند، و قلب را به يک باتلاق متعفن و گنديده مبدل مى سازند. اينجاست که انسان راه و چاه را تشخيص نمى دهد، و مرتکب اشتباهات عجيبى مى شود که همه را حيران مى کند و با دست خود تيشه به ريشه سعادت خويش مى زند و سرمايه خوشبختى خويش را به باد فنا مى دهد.
در حديثى از پيغمبر اکرم (صلي الله عليه و آله) مى خوانيم:
کثرة الذنوب مفسدة للقلب.
( گناهان زياد قلب انسان را فاسد مى کند.)
و در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم.
ان العبد اذا اذنب ذنبا نکتت فى قلبه نکتة سوداء، فان تاب و نزع و استغفر صقل قلبه، و ان عاد زادت حتى تعلو قلبه، فذلک الرين الذى ذکر اللَّه فى القرآن: « کَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا يَکْسِبُونَ.»
(هنگامى که بنده گناه کند نقطه سياهى در قلب او پيدا مى شود، اگر توبه کند و از گناه دست بردارد و استغفار نمايد، قلب او صيقل مى يابد و اگر باز هم به گناه برگردد سياهى افزون مى شود، تا تمام قلبش را فرا گيرد، اين همان زنگارى است که در آيه (کَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما کانُوا يَکْسِبُونَ) به آن اشاره شده.)
همين معنى از امام باقر (عليه السلام) در اصول کافى با مختصر تفاوتى نقل شده است.
و نيز در همان کتاب از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) چنين نقل شده که فرمود:
«تذاکروا و تلاقوا و تحدثوا فان الحديث جلاء للقلوب ان القلوب لترين کما يرين السيف، و جلاؤه الحديث.»
(مذاکره کنيد و يکديگر را ملاقات نماييد و احاديث (پيشوايان دين) را نقل کنيد که حديث، مايه جلاى دل ها است، دل ها زنگار مى گيرد، همان گونه که شمشير، زنگار مى گيرد، و صيقل آن حديث است.)
از نظر اصول روانشناسى نيز اين معنى ثابت شده که اعمال آدمى همواره بازتابى در روح او دارد، و تدريجاً روح را به شکل خود در مى آورد، حتى در تفکر و انديشه و قضاوت او مؤثر است.
اين نکته نيز قابل توجه است که انسان با ادامه گناه، لحظه به لحظه، در تاريکى روحى بيشترى فرو مى رود، و به جايى مى رسد که گناهانش در نظرش حسنات جلوه مى کند، و گاه به گناهش افتخار مى کند! در اين مرحله راه هاى بازگشت به روى او بسته مى شود، و تمام پل ها پشت سرش ويران مى گردد و اين خطرناک ترين حالتى است که ممکن است براى يک انسان پيش آيد.[5]

----------------------------------------------------

[1] سوره مطففين، آيه14..

[2] الکافي ، ج2 ،ص271 ؛ وسائل الشيعة، ج 02،ص 791؛ تفسير نمونه، ج 26، ص 662.

[3] سوره غافر آيه 53.

[4] سوره بقره آيه7.

[5] تفسير نمونه، ج 26، ص 266.

Share