ضیاءالصالحین سوم رجب: شهادت امام علی النقی علیه السلام | ضیاءالصالحین

سوم رجب: شهادت امام علی النقی علیه السلام

سیدمحمود طاهری
امام علی النقی علیه السلام

نوربخش آسمانِ قلب و جان باشد نقی
فیض بخش عارفان و شیعیان باشد نقی
رازدار کعبه مقصود بود و شاه دین
قلزم جود و سخا، فیض نهان باشد نقی
با ولای آن ولی، دل متصل گردد به حق
رهبر راه یقین، نور عیان باشد نقی
پاک آمد در جهان و پاک از دنیا گذشت
عالم ایجاد را روح و روان باشد نقی[1]

سلام بر تو ای دهمین بهار!
سلام بر تو ای نسیم دلکشی که چون از وزش ایستادی، لذت رقص های عارفانه و عاشقانه را از شاخسارهای ظریف و لطیف گل ها و صنوبران خوش خرام و سروهای آزاد، ستاندی. شور پرواز را از کبوتران بی قرار و پرستوهای نغمه خوان سلب کردی. سلام بر تو ای سرشار از باده های آسمانی و ای ژرفنای زلال معرفت و اندیشه و ای عیار خوش ترین آمیزه دوست پرستی و مهرورزی. تو اثبات کردی که مردان آسمانی را نه مرگی است و نه گم شدنی در لابه لای هزار توی حوادث، گرچه حریف غداری چون متوکل با آنها پنجه در پنجه شود. به تو عشق می ورزیم ای دهمین شجره طوبی با تمام میوه های آویخته بر شاخه هایت، ای نقی، ای هادی، ای طیب، ای امین، ای ناصح، ای فتاح و ای مرتضی.آنها که شرف دیدار دهمین ستاره آسمان ولایت را یافتند، آن بزرگوار را این گونه ستودند: هر کس را که اندوه و غم و غصه ای بود، اندوهش از دیدار آن حضرت بر طرف می شد.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم، که غم از دل برود چون تو بیایی[2]
جمال دل آرایش، آرام بخش روح و جان شیعیان بود. اما دشمنان، با دیدنش هراسان می شدند. پیوسته به ذکر خدا مشغول و لبان گهربارش متبسم و بشاش بود. در راه رفتن با وقار بود. روز و شب برای رفع حوایج خلق می کوشید. در واجبات، مراقبت بسیار و در نوافل،سعی زیاد داشت. صادق ترین افراد در گفتار و نیکوکارترین شان در کردار بود. پاک و منزه زیست و نقی و طاهر از دنیا رفت.[3]
امام هادی علیه السلام مانند جد بزرگوارش، امیرالمؤمنین علیه السلام روی ریگ ها و خاک می نشست و به بندگی حق می پرداخت. شبی که مأموران متوکل عباسی از دیوار خانه بالا رفتند و به منزل آن حضرت وارد شدند، دیدند که امام در وسط خانه روی حصیری نشسته و لباسی پشمینه در بر دارد و به راز و نیاز با خدایش پرداخته است، بدون آنکه چیزی، توجهش را به خود جلب کند.[4]
یکی از شیعیان، به نام احمدبن اسحاق که مقروض شده بود، نزد حضرت از قرض خود شکایت کرد. آن بحر جود و سخا و دریای فضل و عطا، وکیل خویش را احضار فرمود و دستور داد که سی هزار دینار بیاورد. چون آورد، به احمدبن اسحاق داد و فرمود: قرضهایت را ادا کن و به علی بن جعفر و ابو عمر و عثمان بن سعید که همه در زیر بار قرض بودند، هر کدام، سی هزار دینار عطا فرمود که قرض هایشان را بپردازند و در توسعه امر معیشت آنان نیز کمک شود.[5]
یک بار، باز هم از امام هادی علیه السلام نزد متوکل بدگویی کردند که در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشیای دیگری است که از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضد دولت را دارد. متوکل، گروهی را به منزل آن حضرت فرستاد. آنان، شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولی چیزی به دست نیاوردند. آن گاه امام را در اطاقی تنها دیدند که در به روی خود بسته و بر زمینی مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن، مشغول است. امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: در خانه اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می خواند. متوکل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت. بی اختیار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشاند و جام شرابی را که در دست داشت، به آن حضرت تعارف کرد. امام سوگند یاد کرد و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است. مرا معاف دار! او دست برداشت و گفت: شعری بخوان!
امام فرمود: من شعر کم از بر دارم. گفت: باید بخوانی. آن گاه امام اشعاری خواند که ترجمه آن چنین است:
ـ پادشاهان مقتدر، در حالی بر قله کوهساران، شب را به روز آوردند که مردان نیرومندی از آنان محافظت می کردند، ولی قله ها نتوانستند آنان را از مرگ برهانند. آنان پس از مدت ها عزت، از جایگاه هایی امن به زیر کشیده شدند و در گورها قرار گرفتند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندی!
ـ پس از آنکه به خاک سپرده شدند، فریاد گری، فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاج ها و لباس های فاخر؟
ـ کجاست آن چهره های در ناز و نعمت پرورش یافته که برای خود، بارگاه و پرده و دربان داشتند؟
ـ چه اموال و ذخایری انبار کردند، ولی همه آنها را ترک کردند و رفتند.
ـ خانه ها و کاخ های آباد آنان به ویرانه ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوی گورهای تاریک شتافتند.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت[6]
تأثیر کلام امام چندان بود که متوکل به شدت گریست. چنان که ریشش تر شد. دیگر مجلسیان نیز گریستند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام تقدیم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل باز گرداند.[7]
از سخنان گران مایه آن حضرت است:
1. «هر که به خود، با نگاه حقارت و اهانت نظر کند، از شر او ایمن مباش».[8]
2. «به تأخیر انداختن توبه سبب فریب خوردن است و امروز و فردا کردن، حیرانی و سرگردانی به بار آورد و عذرتراشی در برابر خداوند، موجب هلاکت است و اصرار بر گناه به معنای آسودگی از مکر خداست».[9]

 

پی نوشت:
[1] صابر کرمانی
[2] سعدی
[3] صابر کرمانى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام، صص 395 و 398.
[4] صابر کرمانى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام، صص 395 و 398.
[5] همان، ص 399.
[6] خیام
[7] مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 11.
[8] تحف العقول، صص 480 و 512
[9] تحف العقول، صص 480 و 512.

Share