آخرت و بلند همتی

حجت الاسلام و المسلمین فرحزاد
حجت الاسلام فرحزاد

قال مولانا علی بن موسی الرضا علیهما السلام : یا بن الشبیب ان سرّک ان تکون معنا فی الدرجات العلی من الجنان فاحزن بحزننا و افرح بفرحنا و علیک بولایتنا و لو ان رجلاً احب حجراً حشره الله معه یوم القیامه.
یا رب دلم از غم حسیـن محزون کندر سـیـنـه مـا مـحبـتـش افـزون کـن
جز مهر حسین هر آنچه باشد به دلم خون ساز و ز راه دیده ام بیرون کن
چون در لـحدم نکیـر و مـنکـر دیدندیک یک هـمـه اعـضای مرا بـوئیـدند
دیـدند ز مــن بـوی حـسـیـن مـی آیداز آمـدن خـویـش خجـل گـردیـدند
حسین جان
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
علی الصباح قیامت که سر ز خاک برآرم به جستجوی تو خیزم به گفتگوی تو باشم
برکات ذکر صلوات
از آثار و برکات ذکر صلوات از بین بردن گناهان است. گناهان را منهدم می کند و از بین می برد. امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرمودند: تأثیر ذکر صلوات در از بین بردن گناهان از تاثیر آب برای خاموش کردن آتش قوی تر است. سلام دادن بر پیامبر بالاتر از آزاد کردن بنده در راه خدا است. «السلام علیک یا رسول الله». و این که محبت و عشق به پیامبر افضل و بالاتر از جهاد و شهید شدن در راه خدا است.
 به دنبال دنیا بودن مردم و عدم توجهشان به آخرت
آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام به ریان ابن شبیب فرمودند: اگر می خواهی در اعلی درجه بهشت با ما امامان محشور باشی در غم ما غمگین باش و در شادی ما شاد باش. بر تو باد ولایت و دوستی ما. اگر کسی یک سنگی را هم دوست بدارد با آن سنگ محشور می شود.
سعی بکنیم همتمان را یک مقدار بالا ببریم. تمام دنیا و ثروتش و ملکش و سلطنتش هم مال ما باشد باید بگذاریم برویم. همه دنیا مال ما هم باشد آیا بیش از یک پرس غذا می توانیم بخوریم؟ بیش از یک لباس می توانیم به تن کنیم؟ بیش از یک متر جا می توانیم بخوابیم؟ حیف که بشر خودش را به دنیای دون و پست و ناپایدار مشغول کرده و گول این دنیا را خورده است در حالی که دنیا را باید بگذارد و برود.
هرکه را یک ذره همت داد دست کرد عالم را از آن یک ذره پست
من غلام آن مس همت پرست کو به غیر کیمیا نارد شکست
خوشا به حال آنان که عقل و فکرشان را به کار می برند و از این دنیای خیال، پول دنیا، مقام دنیا، زر و زیور دنیا بیرون می آیند و پشت به دنیا و رو به آخرت و خدا می کنند.
همت بلند دار که مردان روزگاراز همت بلند به جایی رسیده اند
بعضی ها خانه ا شان بزرگ می شود، ماشینشان مدلش بالا می رود، مغازه اشان را توسعه می دهند ولی خودشان کوچک می مانند بزرگ نمی شوند. خودت را بزرگ کن اگر بزرگ بشوی دنیا در نظرت کوچک می شود.
حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ فِی اللَّهِ وَ کَانَ یعْظِمُهُ فِی عَینِی صِغَرُ الدُّنْیا فِی عَینِه»[۱]. من در گذشته برادری داشتم (تعبیر به برادر کرده، خیلی مهم است که امام بگوید کسی برادر من بوده) که در نظر و  شکل من علی بزرگ شده بود بخاطر اینکه دنیا در نظرش کوچک شده بود، زر و زیور دنیا، شهرت دنیا، سر و صداهای دنیا، اسم و رسم دنیا برایش گیرا و جذبه ای نداشت.
اگر مردم آن طوری که دنبال دنیا می دوند (اکثر مردم می گویند اصول دین سه تاست: خوراک، پوشاک، مسکن! بقیه اش التماس دعا!) یک دهمش را دنبال آخرت و خدا می دویدند هفتاد بار آدم شده بودند. تمام همت مردم به دنبال دنیا بودن هست. ولی چقدر به فکر آخرت هستند؟ اگر یک میلیون ضرر بکنید چقدر غصه دار می شوید ولی اگر نمازتان قضا شود چقدر غصه می خورید؟ اگر کسی یک میلیون ضرر کند شاید شب خوابش نبرد! شاید تمام زندگیش به هم ریخته شود. ولی وقتی گناه می کنیم آیا آن قدر ناراحت می شویم؟ عموم مردم اینطور نیستند. اگر اینطور باشد که خیلی آدم خوبی است. اصلاً گناهی ندارد.
به جای دنیای فانی به دنبال آخرت پایدار باشیم.
آقایی در قم پای منبر ما می آمد. یک مقدار هیکلمند هم بود. صحبت های ما را ضبط می کرد و می نوشت. می گفت من خودم هم منبر می خوانم و به منبر می روم. چند شب قبل دنبالم آمد و گفت حاج آقا من داستانم عجیب است. گفتم چیه؟ گفت من ورزشکار بودم. در رشته کشتی فرنگی مدال های زیادی دارم. حتی در مسابقات بین المللی هم برنده شدم چون در آن وزن و رشته واقعاً خوب بودم ولی گفتم آخرش چی؟ حالا من گیرم اول قهرمان دنیا شدم به من مدال هم دادند، هورا کشیدند، داد زدند، فریاد زدند، آخرش چی؟ با خودم گفتم دنبال چیزهای پایدار و ماندنی بروم تمام این ها بعد از مدتی از بین می رود. روزی زورم کم می شود و به جای کس دیگری می آورند. می گفت در رشته فرنگی خیلی خوب بودم ولی گفتم باید بروم نوکر امام حسین بشوم. امام حسین به درد من می خورد. خدا به درد من می خورد. رشته فرنگی را ول کردم و آمدم به عشق اینکه نوکر امام حسین شوم طلبه شدم. در طلبگی هم رشته تبلیغ و منبر و روضه خوانی را انتخاب کردم که بیشتر به نوکری امام حسین ربط دارد.
آقای قرائتی می گفت: بعضی ها به ما می گفتند که آقای قرائتی خوش به حالت، می گفتم: چرا خوش به حالم؟ می گفتند چون همه تو را می شناسند. گفتم: همه بشناسند چه فایده دارد؟ گفت: در خیابان که می روی همه به تو اشاره می کنند. گفتم: اگر یک فیل هم بیاید همه به او نگاه می کنند. نگاه کردن وانگشت دراز کردن که هنر نیست. گفت: شما خیلی اسم و رسم دارید. اگر خبر بدهند که آقای قرائتی به رحمت خدا رفته، آن هایی که می شناسند می گویند إ قرائتی مرد. گفتم: چه فایده ای دارد؟
در مسجدی سخنرانی می کردم همه می گفتند ما همه شما را دوست داریم. اگر در آن جا بگویند قرائتی می گوید نفری ۱۰۰ ریال سعودی بدهید من یک کار خیر می کنم مردم حاضر می شوند بدهند؟ وای به حال کسی که گول مردم را بخورد. جز خدا و اولیای خدا به هر کس دل ببندی ضرر کردی. همه فامیل و آشناهایت دوستت داشته باشند نفست که بند آمد چه کارت می کنند؟ می برند در سردخانه می گذارنت. بعد دفنت می کنند و زود سوم و چهلم و هفتم می گیرند. اگر ارث هم داشته باشید خیلی خوشحال می شوند. اگر پول و پله داری و به دور و وری ها ندهی، به ورثه سخت بگیری آرزو می کنند زود از دنیا بروی. یکمی به این ورثه بدهید که زود ما را دست به سر نکنند. اگر به خاطر خدا نمی دهید لااقل به خاطر خودتان رشوه بدهید آن قدر آرزوی مرگتان را نکنند.
بیـا تا بـرآریـم دسـتـی ز دل که نتوان برآورد فردا  زگل
 ناراحتی پیامبر از پست همتی چوپان امتش و مثل زدن بلند همتی پیرزن
پیامبرخدا صلی الله علیه وآله وسلم با اصحابشان به جایی مسافرت رفتند و مهمان چوپانی شدند. چوپان نانی و شیری آورد و پذیرایی کرد. پیامبر می خواستند از این چوپان تشکر کنند فرمودند چیزی از من بخواه. این چوپان پست همت به حضرت گفت: یک شتر می خواهم که بارم را ببرم، یک الاغ که سوار شوم، ۲۰ تا گوسفند هم به من بدهید چون من چوپان مردم هستم و از خودم سرمایه ندارم. کسی که یک الاغ می خواهد قیمتش به اندازه همان یک الاغ است چون روایت می گوید هرچه شما همت دارید قیمتتان همان است.
پیامبر فرمودند: بروید یک الاغ و یک شتر و چندتا گوسفند به او بدهید. ولی پیامبر از پست همتی این چوپان متأثر شد که چرا همتش پایین است. بعد این جمله را فرمودند: ای کاش این چوپان به اندازه پیرزن بنی اسرائیل همتش بلند بود. اصحاب گفتند: یا رسول الله داستان پیرزن بنی اسرائیل چیست؟
پیامبر فرمودند: وقتی حضرت موسی فرعون را در آب غرق کرد و حکومت مصر را گرفت خواست از مصر به بیت المقدس برود و قبر انبیاء را زیارت بکند. خدای متعال به حضرت موسی وحی کرد ای موسی: یوسف پیامبر قبل از شما در مصر دفن شده وصیت کرده اگر کسی به طرف شام رفت من را هم ببرد کنار قبر پدرم یعقوب در بیت المقدس دفن بکند. ای موسی شما مأموریت داری قبر حضرت یوسف را پیدا کنی، بشکافی، بدنش را برداری ببری بیت المقدس دفن کنی. ولی خدا جای قبر حضرت موسی را معین نکرد.
فرمود: برو خودت قبر را پیدا کن. حضرت موسی علیه السلام به مردم مصر گفت: کسی جای قبر حضرت یوسف را می داند؟ مردم گفتند: نمی دانیم. حضرت گفت بروید در محله ها و اطراف شهر بپرسید ببینید کسی هست جای قبر حضرت یوسف را بداند؟ در یک محله دور افتاده ای یک پیرزن مسن عجوزه ای که سن و سالش خیلی بود گفت من جای قبر حضرت یوسف را می دانم. حضرت موسی علیه السلام عده ای را به عنوان نماینده فرستاد که پیش این پیرزن بروند و آدرس قبر یوسف را بیاورند. نماینده های حضرت موسی به خانه پیرزن رفتند و گفتند ما نماینده حضرت موسی هستیم. شما جای قبر حضرت یوسف را می دانید؟
پیرزن گفت: بله، گفتند: می شود ما را راهنمایی کنید جایش را بگویید؟
گفت: الآن حضرت موسی به من احتیاج دارد یا من به حضرت موسی؟
گفتند: فعلاً حضرت موسی یک چیزی را نمی داند که شما می دانید او احتیاج دارد. گفت: چرا خودش بلند نشده بیاید برای من نماینده فرستاده است؟
خودش باید بیاید اینجا زانو بزند تا من بدانم تکلیفم چیست. حضرت موسی که در مقابل بزرگترین قدرت زمانش، فرعون سر فرود نمی آورد و فرعون را با قدرت پیامبریش زیر آب کرد ولی در مقابل حرف حق یک پیرزن چیزی نگفت. حضرت موسی آمد در مقابل پیرزن زانو زد و گفت: من موسی کلیم الله خدمت شما آمدم اگر می شود جای قبر یوسف را به من نشان دهید.
این پیرزن نگاهی به حضرت موسی کرد و گفت: ای موسی مرا ساده گیر آورده ای؟ آیا می خواهی علمی که فقط در سینه من هست و فقط من می دانم مفت در اختیار شما بگذارم؟ در مقابل چیزی که می دانم باید یک بهایی بپردازی.
به پیرزن گفت چه می خواهی؟ فکر می کرد مثلاً یک چیزی که زن ها دوست دارند می خواهد. (حضرت علی علیه السلام می فرماید: «النساء همهن زینت الحیاه الدنیا». زن ها خیلی هایشان همتشان زیورآلات دنیاست.)
پیرزن گفت: ای موسی پیری بد دردی است اولین حاجتم این است که از خدا بخواه جوان جوان ۱۴- ۱۵ ساله شوم.
حاجت دومم هم این است که ای موسی من وقتی جوان شدم هوس شوهر به سرم می زند، هر چه فکر می کنم می بینم شوهری بهتر از موسی کلیم الله نیست. من می خواهم خانم شما بشوم.
حاجت سومم هم این است که ای موسی در اعلی درجه بهشت هر کجا که می روی مرا هم با خودت ببری. ما را وسط قیامت ول نکنی خودت بروی باید قول بدهی در اعلا درجه بهشت با شما باشم. حضرت موسی گفت: خدایا چه کار کنیم؟ خدای متعال فرمود: ای موسی ما وقتی می گوییم یک کاری بکن هر چه خرج برمی دارد، هزینه می برد با ماست. تو دعا کن، ما درست می کنیم. یک زن هم گیرت می آید. از این بهتر چه می خواهی؟
حضرت موسی دعا کرد این خانم جوان شد و به عقد خودش درآورد و قول هم داد که در بالای بهشت همراه او باشد. پیرزن هم گفت قبر حضرت یوسف وسط رودخانه آبی است که می آید در ده تقسیم می شود. چون مردم برای قبر حضرت یوسف دعوایشان شد، هر کدام می گفت در محله ما باشد، بنا شد رودخانه ای که می آید و آب شهر تقسیم می شود آنجا را محکم کاری بکنند و حضرت یوسف را آنجا دفن کردند که آب از روی قبر بیاید به همه محله ها پخش بشود. آدرس قبر را داد. رفتند قبر را شکافتند و بدن حضرت یوسف بردند در کنار قبر پدرش یعقوب پیامبر دفن کردند.
شفاء یافتن دختر فلج در حرم حضرت رقیه خاتون علیها السلام
کربلا، تل زینبیه، خیمه گاه، قتل گاه، مشهد، نجف، کاظمین، سامرا، مدینه و یا مصائب هرکجا را شنیده اید مصیبت هیچ کدامشان مثل خرابه شام دلخراش نیست.
خرابه شام جای آمدن حضرت زینب، امام سجاد، امام باقر، اهل بیت هست. سر بریده ابا عبدالله در اینجا به دیدن دخترش آمده و اینجا محل دفن و قبر دختر نازدانه اباعبدالله حضرت رقیه خاتون علیها سلام است. از کشورهای مختلف، از خود شام یهود ی ها، مسیحی ها، سنی ها به زیارت این خانم می آیند. اصلاً چندتا از خادم های حرم سنی اند. مردم از این خانم خیلی معجزه دیده اند، اصلاً شب و روزی نیست که معجزه اتفاق نیفتد.
یکی از دوستان ما در آنجا از طرف مقام معظم رهبری ۳ سال نماینده بعثه بود. می گفت: یک روز رفتم حرم دیدم حرم ولوله است، گریه می کنند ناله می کنند، فریاد می کنند. گفتم چه خبر است؟ گفتند: بچه ای که فلج کامل بود، بدنش لق بوده، امروز شفا گرفته است. یک خانواده آذری زبان بودند،مادرش آمد تعریف کرد گفت: بچه من از بچگی بدنش لق بوده، بدنش را نمی تواند حرکت بدهد، هر کجا دکتر بردیم دکترها جواب کردند گفتند از ما کاری ساخته نیست. به مشهد بردیمش آنجا هم توسل گرفتیم شفا نگرفت. در تهران خیابان قزوین یک دکتر قدیمی بود پیش ایشان بردیم معاینه کرد و گفت: این بچه را هیچ کجا نبر، اذیتش نکن، این خوب شدنی نیست، ولی اگر می خواهی بچه ات خوب بشود به حرم حضرت رقیه بنت الحسین ببر. من می دانم شفای این بچه به دست دختر نازدانه اباعبدالله حضرت رقیه خاتون است. من وضع مالیم خوب نبود، خواهرم چند تا دستبندش را فروخت گفت خواهر من بانی می شوم، دستبندم را می فروشم این بچه را به حرم حضرت رقیه ببر انشاء الله خدا شفا می دهد. برای شام بلیط اتوبوس گرفتیم مسافران هم شاهد بودند وقتی ماشین ترمز می گرفت این بچه زمین می افتاد اصلاً نمی توانست خودش را نگه دارد. مسافران همه ناراحت بودند. دلم شکست بچه ام را به حرم حضرت رقیه آوردم و کنار ضریح پرت کردم گفتم ای رقیه خاتون، نازدانه اباعبدالله من دیگر طاقت ندارم یا شفاء ویا مرگش را بده. بچه را انداختم و مشغول نماز ظهر شدم. دلم در شور و هیجان بود. مشغول نماز عصر شدم وسط نماز نگاهم به بچه افتاد دیدم بچه دارد حرکت می کند. بچه ای که لخته ای گوشت بود. دیدم بچه من خوب شده یک دفعه نمازم را شکستم فریاد زدم. مردم روی سرمان ریختند خادمان آمدند و گفتند اگر ما این بچه را نگرفته بودیم مردم لباس هایش را تکه تکه می کردند.
ذکر مصیبت؛ حضرت رقیه خاتون علیها سلام
این رقیه خاتون باب الحوائج است. دامن این دختر ۳ ساله اباعبدالله را بگیریم. این نازدانه در میان خرابه بهانه می گرفت. می گفتند بابایت بعداً می آید. تا اینکه نیمه های شب از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن، بی تابی کردن، بهانه پدر را گرفت. می فرمود: من الآن در زانو های پدرم جا داشتم. من بابایم حسین را می خواهم...
---------------------
پی نوشت:
۱. نهج البلاغه

Share