ضیاءالصالحین حکايت (2) | ضیاءالصالحین

حکايت (2)

درويشي را شنيدم که به غاري در نشسته بود و در به روي، از جهانيان بسته و ملوک و اغنياء را در چشم همت او هيبت و شوکت نمانده.
هر که بر خود در سؤال گشاد تا بميرد نيازمند بود
آز بگذار و پادشاهي کن گردن بي طمع بلند بود
يکي از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنانست که بنان و نمک با ما موافقت کنند. شيخ رضا داد بحکم آنکه اجابت دعوت سنت است.
ديگر روز ملک به عذر قدمش رفت عابد از جاي برخاست و ملک را در کنار گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چون غايب شد يکي از اصحاب پرسيد: شيخ را که چندين ملاطفت امروز با پادشه که تو کردي خلاف عادت بود و ديگر نديدم. گفت: نشنيدي؟
هر که را بر سماط بنشستي واجب آمد بخدمتش برخاست
گوش تواند که همه عمر وي نشنود آواز دف و چنگ و ني
ديده شکيبد ز تماشاي باغ بي گل و نسرين بسر آرد دماغ
ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد حجر زير سر
ور نبود دلبر همخوابه پيش دست توان کرد در آغوش خويش
وين شکم بي هنر پيچ پيچ صبر ندارد که بسازد به هيچ[1].

-------------------------------------------------

[1] بوستان سعدى.

Share