ضیاءالصالحین حکايت نمازگزار رياکار | ضیاءالصالحین

حکايت نمازگزار رياکار

شبي در مسجدي شد نيک مردي که در دين داشت اندک مايه دردي

عزيمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز

چو شب تاريک شد بانگي برآمد کسي گفتي بدان مسجد در آمد

چنان پنداشت آن مرد نمازي که هست آن کاملي در کارسازي

به دل گفتا چنين جايي چنين کس براي طاعت حق آيد و بس

مرا اين مرد، بي شک هوش دارد نماز و طاعت من گوش دارد

ببايد احتياطي در نمازم که تا اين مرد داند کاهل رازم

همه شب تا به روزش بود طاعت نياسود از عبادت هيچ ساعت

دعا و زاري بسيار کرد او گهي توبه گه استغفار کرد او

به جاي آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خويشتن را

چو صبح صادق از مشرق بر آمد وزان نوري بدان مسجد در آمد

گشاد آن مرد، چشم آنجا نهفته يکي سگ بود در مسجد بخفته

از آن تشوير خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد

دلش بر آتش خجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت

زبان بگشاد و گفت اي بي ادب مرد تو را امشب بدين سگ، حق ادب کرد

همه شب بهر سگ در کار بودي شبي حق را چنين بيدار بودي؟

نديدم يک شبت هرگز به اخلاص که طاعت کردي از بهر خدا خاص

بسي سگ از تو بهتر اي مرائي ببين تا سگ کجا و تو کجايي

ز بي شرمي شدي غرق ريا تو نداري شرم آخر از خدا تو

چو پرده برفتد از پيش آخر چه گويي با خداي خويش آخر

کنون چون پايگاه خود بديدم اميد از کار خود کلي بريدم

ز من کاري نيايد در جهان نيز وگر آيد سگان را شايد آن نيز

چرا خواهي حريف ديو بودن ز نفس سگ صفت کاليو بودن

از اين ظلم آشيان ديو بگريز وز اين زندان پر کاليو بگريز

چه مي خواهي از اين دجال رايان چه مي جويي از اين مهدي نمايان

تو را چون دشمني از دوستانست خسک در راه تو از بوستانست

بسي دجال مهدي روي هستند که چون دجال از پندار مستند

پي دجال، جادو چند گيري نه وقت آمد که آخر پند گيري؟

اگر آخر زمان زين ناتمامي پي دجال گيرد هفت گامي

چنين نقلست از آن داننده ي راز که نتواند که گردد زو دمي باز

متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خيل دجال

کسي کو هفت گامي کان نه دينست پي دجال برگيرد چنين است

کسي هفتاد سال از مکر و تلبيس نهد گام اي عجب بر گام ابليس

چو ابليس است دجالي که او راست ندانم چون بود حالي که او راست

چو دجالت يکي ديوست مکار يکي دنيا، دگر نفس ستمکار

کسي با اين همه دجال سرکش چگونه زو برآيد يک نفس خوش

بسا مهدي دل پاکيزه رفتار کزين دجال دنيا شد گرفتار

بسا خوني که اين دجال کردست نه روزي ده هزاران سال کردست

--------------------------------------------

پديدآورنده: عطار نيشابورى

Share