۸- حقيقتي غير قابل شك

عرض شد مباحث معرفت نفس کمک مي کند تا انسان طوري خود را بنگرد که در واقع حقيقت «خود» را ببيند و متوجه شود مرد يا زن بودن و مدرک و ثروتش، به حقيقت انساني اش ربطي ندارد، خودش فقط خودش است. بسيار پيش آمده که انسان ها خود را گم کرده اند ولي نمي دانند و در همين رابطه علي(علیه السلام) مي فرمايند: «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا يَطْلُبُهَا»[۱] در تعجبم از كسى كه طلب مي کند گم شده ي خود را و حال آن كه نفس خود را گم كرده و آن را طلب نمى‏كند. پس از يک طرف خود را گم کرده و نمي داند خودش خودش است و نه چيز ديگر، از طرفي ديگر خود را در شخصيتي غير از خودش جستجو مي کند. تجربه اي که دکارت مطرح مي کند از اين جهت مفيد است، او براي روشن کردن موضوعِ يقين انسان نسبت به خودش، بابي را با دانشجويانش باز مي کند که آيا مي توانيد به خودتان شک کنيد؟ از كجا معلوم كه همين حالا كه فكر مي كنيد اين جا نشسته ايد، واقعيت نداشته باشد و صرفاً يک خيال باشد، مثل خيالاتي که در خواب داريد و چون بيدار مي شويد مي فهميد همه ي آن ها خيال بوده و هيچ واقعيت خارجي نداشته است، همين طور که برايتان پيش آمده خواب ديده ايد سر کلاس هستيد و فردا صبح بيدار شده ايد و متوجه شده ايد تماماً خواب بوده، از کجا هيمن حالا هم که سر کلاس هستيد از همان نوع است. دکارت مي خواست نتيجه بگيرد اگر تا اين جا هم نسبت به اطراف خود شک کنيد باز در يک چيز شک نداريد و آن اين که کسي هست که شک مي کند و نمي توان به وجود آن شک کرد و جمله ي معروف خود را نتيجه گرفت که «من شک مي کنم پس هستم» ولي يکي از دانشجويان در اين بحث طوري خود را گم کرد که مانده بود پس او کيست؟! و همين طور در فکر فرو رفت که پس من کي ام، اگر من کسي نيستم که اينجا نشسته ام و ممکن است نشستن من اين جا خيالي و غير واقعي باشد، پس من کي ام؟ همين طور فکر مي کرد، فردا در حالي که سراسر شب را فکر کرده و نخوابيده بود، خدمت استاد آمد و پرسيد: «استاد! ببخشيد، من كي ام؟» دکارت در جواب او گفت: تو آن کسي هستي كه مي پرسد «من كي ام؟» گفت: «استاد! از كجا معلوم كه همين هم خيالات نباشد؟!» استاد جواب داد: «عزيزم! آن كه تصور مي كند كه همه ي اين ها خيالات است، او همان تويي». استاد اين را گفت و رفت و باز دانشجو فکر کرد من کي ام؟ و براي دومين بار سراسر شب را بيدار ماند که من کي ام؟ فردا آمد خدمت استاد و گفت: استاد! ببخشيد، من دو شب است به خواب نرفته ام، همين که مي خواهم بخوابم از خود مي پرسم: من کي ام که مي خواهد بخوابد؟ و استاد با کمال دقت و متانت مثل قبل، دقيق ترين جواب را به او داد که «عزيزم تو هماني که مي گويي من کي ام؟» و اين سؤال و جواب سه روز تکرار شد و باز استاد جواب استادانه خود را داد تا روشن کند هر اندازه هم که انسان نسبت به همه چيز شک کند، باز او همان کسي است که به همه چيز شک مي کند و در اين يقين دارد که کسي است که به همه چيز شک دارد، زيرا يک وجه يقيني که همان وجه پايدار انسان است با هرکسي هست. با اين همه انسان ها بعضي مواقع از جهتي ديگر خود را گم مي کنند و به اصل اصيل خود نظر ندارند تا آن را به کمال لازم برسانند، اين هماني است که در بعضي روايات تحت عنوان جهل به نفس ياد مي شود و امام الموحدين(علیه السلام) در مورد آن مي فرمايند: «مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبِيلِ النَّجَاةِ وَ خَبَطَ فِي الضَّلَالِ وَ الْجَهَالات‏»[۲] هركس نفس خود را نشناسد و به آن جاهل باشد از راه رستگارى دور مي افتد و خود را در گمراهى و ناداني ها مي اندازد. حساسيت مسئله از آن جهت است که انسان در عين آن که ممکن است خود را گم کند و به استعدادهاي نفس خود جاهل شود، همواره با حقيقت خود همراه است و به وجود آن حقيقت نمي تواند شک کند. نفس ناطقه را «يقين داني» گفته اند به اين معني که اگر به همه چيز شک کنيد به يک چيز نمي توانيد شک کنيد و آن اين که خودتان در هر حال خودتان هستيد.

وقتي روشن شد معرفت نفس علمي است كه با «نظر كردن» به معلومِ حضوري و وجودي، براي انسان حاصل مي شود و نه با فكركردن نسبت به نفس خود، متوجه مي شويم فرق زيادي است بين «نگاه كردن» به حقيقتِ چيزي و «خبردار شدن» از مفهوم آن، زيرا در نگاه اول با «وجود» روبه روئيد با همه ي تجلياتي که دارد ولي در نگاه دوم به ماهيات پديده ها علم داريد که منقطع از بقيه ي چيزها، چيستي شيئ را معرفي مي کنند. همچنان كه فرق زيادي است بين ديدن كثرت ها در آيينه ي وحدت و بين سرگرداني در مجموعه ي كثرت ها، بدون آن که کثرات را در يك وحدت حقيقيِ معنوي در مرتبه ي بالاتر بنگريم.

 

-----------------------------------------------
[۱] - تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص ۲۳۳.
[۲] - عبد الواحد تميمى آمدى‏، تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص ۲۳۳.

Share