تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (فیلم، صوت، متن)

لیست
  • تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (کیفیت ۴۸۰)
  • تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (کیفیت ۷۲۰)
موضوع: 
جلسه سوم از پنج جلسه تفسیر سوره حمد توسط امام خمینی قدس سره در سه قالب فیلم، صوت، متن

تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (فیلم، صوت، متن)

مجموعا ۵ جلسه تفسیر از سوی حضرت امام در اوایل سال ۵۸ شمسی از تلویزیون پخش می شود و ظاهرا در این ۵ جلسه تفسیر بسم الله و آیه اول سوره حمد تکمیل شده بوده است. ولی در اواسط سال ۵۸ متوقف می شود؛ اعتراضات مختلف که عمدتاً از سمت قم روانه تهران می شود اصلی ترین دلیل آن شمرده می شود.

تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (فیلم، صوت، متن)

تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم

أعُوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ 
بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. الْحَمْدُ لِلّهِ رِبَّ الْعالَمینَ 

صحبت در این بود که این «بسم الله» متعلق به چیست. چند احتمال بود که عرض کردیم. و اساس فهم بعضى از این مسائل این است که انسان رابطه مابین حق و خلق را بداند، که این چه نحو رابطه اى است. البته ما اکثراً بطور طوطى وار یا با قدم برهان – آن قدم بالاترش مال کسان دیگر است – [تصوراتى داریم]. این ربط موجودات به حق تعالى این طور نیست که موجودى به یک موجود دیگرى ربط داشته باشد، مثل ربط پدر به پسر، پسر به پدر. این یک ربطى است که موجودى مستقل به موجودى مستقل [دارد]؛ رابطه اى هم بینشان هست، ربط شعاع شمس به شمس هم – با این که یک مرتبه بالاترى است – باز هم شعاع شمس با شمس یک غیریتى دارد و ربط موجودى به یک موجود دیگراست. ربط قواى نفس مجرد به نفس هم یک مرتبه بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است؛ لکن در ربط قوه باصره به نفس، قوه سامعه به نفس هم یک نحو تغایرى؛ کثرتى هست. و اما ربط موجودات به مبدأ وجود، به حق تعالى را نمى شود از هیچ یک از این انواع ربطى که عرض کردم حساب کرد. کتاب و سنت هم گاهى همین معنا را، همین معنارا، همین معناى ربط را به آن صورت که هست افاده مى فرمایند: تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ [ص ۱۸، پاورقی ۲] به تجلى تعبیر مى شود. در دعاى سمات: وَ بِنُورِ وَجْهِک الَّذى تَجَلَّیتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَکاً [ص ۱۹، پاورقی ۳]  خداوند [مى فرماید:] الله یتَوَفَّى الأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها [خداوند است که هنگام مرگ، ارواح خلق را می گیرد (سوره زمر/ آیه ۴۲)] [با این که] ملک الموت توفّى مى کند، انسان هم اگر کسى را بکشد باز گفته مى شود که او کشته است. وَ ما رَمَیتَ اذْ رَمَیتَ[و هنگامی که تیر انداختی تو نینداختی (سوره انفال/ آیه ۱۷)] ، «مارَمَیتَ وَ رَمَیتَ»، «رَمَیتَ وَ مارَمَیتَ» یک تجلى است، یک نور است. و اگر این معنا را ما به برهان یا بطور طوطى وار ادراکش بکنیم، آن وقت در این آیات شریفه بعضى از مسائل معلوم مى شود.

در احتمالى اولى که دادیم که «حمد» جمیع محامد باشد؛ متکثر به نحو کثرت ملاحظه بشود، اسم هم بطور کثرت ملاحظه بشود. آن احتمال این بود که هر حمدى که واقع مى شود، ممکن نیست  واقع بشود الّا براى حق تعالى. براى این که حمد به جلوه ها واقع مى شود و جلوه همان ظهور اوست؛ بالاتر از ظهور شمس در شعاع است و ظهور نفس در سمع و بصر. در عین حالى که حمد براى مظاهر است، اسماى متکثره براى خود حق تعالى هم هست.

در احتمال دوم هم که گفتیم: «حمد»، حمد مطلق باشد؛ و دنبالش گفته شد که عکس احتمال اول است، یعنى هیچ حمدى از حامدى براى او واقع نمى شود. روى این مطلب ولو این که حمد براى مظاهر واقع مى شود و این مظاهر ظهور اوست، حمد مطلق از ما واقع نمى شود و براى مطلق واقع نمى شود، لکن از باب این که تمام این کثرات مضمحلّ در آن موجود مطلقند حمد براى او واقع مى شود در نظر کثرت و نظر وحدت فرق مى کند. در نظر کثرت به حسب این احتمال ثانى، هیچ حمدى براى وجود مطلق واقع نمى شود؛ و به نظر اضمحلال کثرات در وحدت، همه حمدها بر او واقع مى شود. به حسب این دو احتمال آیه شریفه از اول تا آخر، معانیش فرق مى کند به حسب این که «الحمد» [مفید] استغراق باشد، و اسم، اسماى متکثره [باشدکه:] «کل موجودٍ اسم»، آن وقت «الله» و «رحمن» و «رحیم» که در بسم الله واقع شده است، معانیش با «الله» و «رحمن» و «رحیم» به حسب آن احتمال دیگر فرق مى کند، [روى این لحاظ که] اسم، اسم ظاهر است و هر اسمى با اسم دیگر فرق دارد، ملاحظه مرتبه کثرت است در ملاحظه مرتبه کثرت، «اسم»، اسمِ «الله» است لکن در مقام کثرات، در مقام تفصیل. این «الله» تجلى حق تعالى به اسم اعظم است. تجلى در موجودات به اسم اعظم [است]. «رحمان» تجلى به رحمانیت است در مقام فعل، و هکذا «رحیم». «رب العالمین» و «ایاک نعبد» هم، همینطور با احتمال دیگر فرق مى کند.

در احتمال ثانى که  حمد، حمد مطلق باشد، حمد بدون هیچ قید باشد، «اسم»، «الله»، «رحمان»، «رحیم» تا آخر سوره فرق مى کند. آن جا همه موجودات اسم بودند؛ هر موجودى اسم بود، در هر عملى، اسم معنایش فرق داشت با عمل دیگر، این جا که حمد مطلق است، حمد مطلق به «اسمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» [واقع مى شود]. حمد مطلق مال «الله» است. حمد مطلق با اسمى که اسم ظهور مقام ذات است، یعنى در مقام ذات است، یعنى در مقام اسماء الله، در مقام ذات [واقع مى شود]. «الله» اسم جامع مقام ذات است نه مقام ظهور؛ اسم هم جلوه همان است. رحمان هم رحمانیت مقام ذات، رحیم هم رحیمیت مقام ذات است. و همین طور «ربّ» و هکذا….[تجلی ظهوری بر دو نوع است: عام و خاص، عام را تجلی رحمانی نامند و عبارت است از افاضه وجود بر تمامی موجودات که در این تجلی همه موجودات مساویند؛ و تجلی خاصّ را تجلی رحیمی گویند و عبارت است از فیضان کمالات وجود بر موجودات و افاضه کمالات معنویه بر مومنان و صدیقان. امام خمینی (قدس سره) در شرح دعای سحر می فرمایند: رحمت رحمانیت، مقام بسط وجود است و رحمت رحیمیت، مقام بسط کمال وجود است؛ به رحمت رحمانیت، وجود ظهور پیدا می کند و به رحمت رحیمیت، هر وجود به کمال معنوی و هدایت باطنی می رسد.و همچنین رحمن و رحیم ذاتی و فعلی خواهند بود، قیصری در فصل دوم مقدمه شرح فصوص گوید:« هرگاه حقیقت وجود با تعینی از تعینات صفات کمالیه اخذ شود، اسم ذاتی است و اگر همین حقیقت وجود با تجلی خاصی از تجلّیات الهیّه اخذ شود، اسم فعلی است.» امام خمینی در شرح دعای سحر می فرمایند: رحمانیت و رحیمیت یا فعلی است یا ذاتی، خداوند تعالی دارای رحمت رحمانیت و رحیمیت ذاتی است و آن تجلی ذات است بر ذات و ظهور صفات و اسمای او و لوازم آنها از اعیان ثابته به ظهور علمی و کشف تفصیلی در عین علم اجمالی در حضرت واحدیت است. همچنان که دارای رحمت رحمانیت و رحیمیت فعلی است و آن تجلی ذات است در لباس افعال به گسترش فیض و کمال آن بر اعیان و اظهار آنها مطابق غایت کامله و نظام اتمّ. بنا بر این در احتمال اول رحمان و رحیم تجلی فعلی می شود و در احتمال دوم رحمانیت و رحیمیت ذاتی می گردد]

اینها به حسب قدمهاى برهانى [است.] در فلسفه اعلا،[فلسفه اعلا، حکمت متعالیه است که صدر المتالّهین آن را بنیان گذاشته است] نه در فلسفه هاى متعارف، برهان بر این معانى هست، لکن همه اینها غیر آن است که اولیا مى یافتند. اولیا با قدم سلوک از منازل گذشته و مى یافتند واقع را، مشاهده مى کردند.

اولیا نمى توانند مشاهدات خودشان را براى مردم بیان کنند، قرآن هم نازل شده، متنزل شده است، رسیده است به جایى که با این مردم در بند و در چاه ضلالت، مخاطبه کند. دست و زبان پیغمبر اکرم هم بسته است، نمى توانند آن را که واقعیت است برسانند مگر متنزل [کنند]، تنزل [بدهند]. قرآن مراتب دارد، هفت بطن یا هفتاد بطن از براى قرآن است؛[.قال النبی (صلی الله علیه وآله و سلّم): ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الی سبعة ابطن؛ همانا برای قرآن ظاهر و باطنی است و برای باطن هم تا هفت بطن است؛ تفسیر صافی؛ ج ۱، ص ۳۱، مقدمه چهارم؛ و احادیث ۱، ۲، ۸، ۹، ۱۰ همین مقدمه] از این بطون تنزل کرده است تا رسیده است به جایى که با ما مى خواهد صحبت کند. خدا خودش را با شتر معرفى مى کند: أفَلا ینْظُرونَ إلَى الْإِبِلِ کیفَ خُلِقَتْ[آیا در آفرینش شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده است (سوره غاشیه / آیه ۱۷)]. و این براى ما تأسف آور است که به همین موجودات نازل: به شمس ، به سماء، به ارض، به خود آدم [بخواهیم به خدا معرفت پیدا کنیم.] زبان انبیا عقده داشته: رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى وَ یسِّرْ لى أمْرى وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى [پروردگارا! سینه من بگشای و کار مرا آسان گردان و گره از زبان من باز کن(سوره طه / آیات ۲۵- ۲۷)]عقده ها در زبانشان، نه در قلبشان بوده است. نمى توانستند آنچه یافته اند آنطور که یافته اند بگویند، گفتنى نبوده است. از این جهت با مثال با نظایر مى خواستند چیزى به ما بفهمانند. خوب وقتى که خدا با شتر معرفى بشود، معلوم است که مرتبه ما چه مرتبه اى است، مرتبه همان حیوان است؛ و معرفتى که ما از آن پیدا مى کنیم چه معرفتى است؟ یک چیز بسیار ناقص [است].

آن جایى هم که گاهى [مطلبى] ذکر مى شود راجع به انبیا: فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکاً وَ خَرَّ مُوسى  صَعِقاً موسى بعد از این که تحت ربوبیت حق تعالى واقع شد و از این منازل گذشت، آن وقت عرض کرد: أَرِنى أَنْظُرْ إِلَیک به من خودت را ارائه بده. ارائه بده یعنى من با چشمم ببینمت. این که از یک نبى بزرگى صادر نمى شود، آن نحو ارائه و آن نحو رؤیتى که مناسب است بامرئى و رائى که دست ما به آن نمى رسد. در عین حالى که به آن جا رسیده بود که متکلم بود، با خدا تکلم مى کرد، [عرض کرد:] رَبِّ أَرِنى أَنْظُرْ إِلَیک جواب آمد که لَنْ تَرانى. یعنى – محتملاً – تا موسى هستى، رؤیت نمى شود، تا تو هستى نمى شود. لکن مأیوسش نکرد؛ ارجاعش کرد به این که اُنْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ. این «جبل» چیست؟ این جبلى که تجلى حق بر موسى نمى شود و بر آن مى شود، این «جبل طور» است. آیا این تجلى، یک تجلى بود که اگر آن روز مردم در کوه طور بودند آن را مى دیدند؟ [آیا] مثل [رؤیت] شمس بود؟ این وَلکنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ وعده ملاقات است؛ نمى بینى وَلکنِ انْظُرْ إلى الْجَبَلِ، فَإنِ اسْتَقَرَّ مَکانُهُ فَسَوْفَ تَرانى. محتمل است که «إسْتَقَرَّ عَلى مَکانِهِ» مراد این جبل باشد؛ این جبل محتمل است که همان انانیت، نفس موسى بوده [باشد] که باز بقایا داشته است، با همان تجلى جبل را «دک» کرد، به هم زد اوضاع انانیت را، و موسى به مقام موت رسید: خَرَّ موسى صَعِقاً [وَ لَمَّا جاءَ مُوسی لِمِیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ ارِنِی انظُر الَیکَ قالَ لَن تَرانِی، وَ لکِنِ انظُر الَی الجَبَلِ فَانِ استَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوفَ تَرانِی فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمَّا افاقَ قالَ سُبحانَکَ تُبتُ الَیکَ وَ انَا اوَّلُ المُومِنِینَ (و چون موسی به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسی عرض کرد: پروردگارا خودت را به من بنما که تو را بنگرم، خداوند در پاسخ فرمود: هرگز مرا نخواهی دید؛ ولی به این کوه بنگر اگر به جای خویش برقرار ماند، پس مرا توانی دید، و همین که پروردگارش بر آن کوه جلوه کرد، آن را متلاشی و هموار کرد و موسی بی هوش افتاد و چون به خود آمد، گفت: منزهی تو، به سوی تو بازمی گردم که من مومن نخستینم)؛ سوره اعراف / آیه ۱۴۳] براى ما اینها قصه است. این که آنچه آنها با قدمِ شهود یافته اند، براى ما که در این ظلمتکده هستیم، به صورت قصه است. جبل طور را براى ما گفته اند؛ تجلى هم به نظر ما مى آید که یک نورى بوده است از کوه طور، که موسى دیده، دیگران هم مى دیدند. اگر نور حسى، خوب همه مى دیدند. جبرئیل امین قرائت مى کرد قرآن را براى رسول خدا، لکن آنهایى که آن جا بودند مى شنیدند؟! ما یک شبحى مى بینیم و از اصل غفلت داریم، از دور یک مسأله اى مى شنویم. انبیا مثل آن آدمى هستند که خوابى دیده، چیزى مشاهده کرده، لکن زبانش عقده دارد و مردم هم همه کر هستند: «من گنگ خواب دیده [و … .»؛] هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزیم از شنیدن[تمام بیت این است:«من گنگ خواب دیده و عالم تمام کرمن عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش»]. گفته اند، لکن براى ما نیست؛ ما همان امورى که قابل فهممان است مى فهمیم. قرآن همه چیز دارد، احکام شرعیه ظاهریه دارد، قصه هایى دارد که لبابش را ما نمى توانیم بفهمیم، ظواهرش را مى فهمیم. براى همه هم هست، یک چیزى است که همه از آن استفاده مى کنند؛ لکن آن استفاده اى که باید بشود [نمى شود]. آن استفاده را به حسب: إنَّما یعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ [زید شحام گوید که قتادة بن دعامة خدمت امام باقر (علیه السلام) رسید، حضرت به او فرمودند:آیا تو فقیه اهل بصره هستی؟ قتادة عرض کرد: چنین گمان می کنند. سپس حضرت فرمود:خبردار شده ام که تو قرآن تفسیر می کنی؟ قتادة جواب داد: آری. حضرت فرمودند: آیا قرآن را از روی علم و آگاهی تفسیر می کنی یا بر پایه جهل و نادانی؟ گفتگوی آنان ادامه پیدا کرد تا آنجا که حضرت فرمودند:وَیحَکَ یا قَتَادَةُ انَّما یَعرِفُ القرآنَ مَن خوطِبَ بِهِ؛ وای بر تو ای قتاده! جز این نیست که قرآن را فقط آن کسی که مورد خطاب آن قرار گرفته، می شناسد؛ بحار الانوار؛ ج ۴۶: تاریخ الامام محمد الباقر؛ باب ۲۰، ص ۳۴۹، ح ۲] ، خود رسول الله (صلی الله علیه وآله) مى برد. دیگران محرومند مگر به تعلیم او، اولیا هم با تعلیم او. در عین حال باز نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمینُ عَلى  قَلْبِک [وَ انَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ العالَمِینَ، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الامِینُ، عَلی قَلبِکَ لِتَکُونَ مِنَ المُنذِرِینَ (و این قرآن نازل شده از پروردگار جهانیان است، آن را روح الامین بر قلب تو نازل کرده، تا از بیم دهندگان باشی)؛ شعراء / ۱۹۲- ۱۹۴] نازل شده، تنزل کرده، و با دست روح الامین آمده؛ لکن رسول الله در مقام تنزل، این نزول هست، یک مقامى است که از خود او اخذ مى کند. إنّا أنْزَلْناهُ فى لَیلَةِ الْقَدْرِ [این( قرآن) را در شب قدر نازل کردیم(سوره قدر / آیه ۱)] جمعاً او نازل مى کند فى لَیلَةِ الْقَدْرِ وارد مى شود، ولى در مقام تنزل، [مرتبه] بالاتر روح الامین است. آن هم که به قلب او وارد مى شود باید نازل بشود به مراتب: از این بطن به آن بطن، از این حد به آن حد، تا برسد به حدى که به صورت الفاظ درآید.

قرآن که از مقوله سمع و بصر نیست، از مقوله الفاظ نیست، از مقوله اعراض نیست؛ لکن متنزلش کردند براى ما که کور و کر هستیم، تا آن جایى که بشود این کور و کرها هم از آن استفاده اى بکنند. آنهایى که آن استفاده ها را مى کردند وضع تربیتشان یک جور دیگر بود، وضع تلقى شان از کتاب، از قرآن یک نحو دیگرى بود، وضع توجهشان به مبدئى که قرآن از آن نازل شده است یک طور دیگرى بود، غیر از این اوضاعى است که در این جاست. همان طورى که جلوه حق تعالى از غیب ظاهر مى شود و متنزل مى شود، مى آید تا همین عالم طبیعت؛ همان فرقى که مابین عالم طبیعت، عالم جسم، عالم ظاهر با مراتب غیب هست؛ الى ماشاءالله، تا به مرتبه جلوه اول برسد، همان فرق مابین ادراکات ما و بعد از ما بالاترها، و بعد از بالاترها و بالاترها[هست؛] تا برسد به آن مرتبه اى که اولیاى خاص خدا و انبیا در آن مرتبه هستند. آن جلوه اى که براى حضرت موسى [واقع شد]، آن جا مى فرماید: فلمّا تجلّى رَبَّهُ لِلْجَبَلِ، و در دعاى سمات: بِنُورِ وَجْهِک الَّذى تَجَلَّیتَ لِلْجَبَلِ و آن جا هم [فرمود:] یا موسى إنَّنى أَنَاالله،[همانا من خدایم.(سوره طه / آیه ۱۴)] تجلى براى شجره، یک جا إنَّنى أَنَاالله، یک جا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ، یک جا بِنُورِ وَجْهِک الَّذى تَجَلَّیتَ لِلْجَبَلِ همه اش صحیح است، و هر کدام در مقام خودش تمام است.

ما بخواهیم یاد بگیریم قرآن را، باید چه بکنیم؟ این مسائل به آن معنا تعلیم و تعلمى نیست.

ما وقتى بخواهیم قرآن را نگاه کنیم و همین تفاسیرى که متعارف است نگاه کنیم بعضى شان به این معانى اشاره دارند؛ همین تعلیم و تعلم با کر و کورهاست. قرآن همه مسائل را دارد لکن آن کسى که ادراک مى کند إنَّما یعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ است. قرآن را آن که مخاطبش است مى فهمد. و معلوم است آن کسى که «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است و قرآن را مى فهمد آن مرتبه اى از است که: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمینُ، «نَزَلَ عَلى  قَلْبِهِ» این را غیر از خود او نمى تواند مشاهده کند. قضیه، قضیه ادراک عقلى نیست، قدم برهان نیست، قضیه مشاهده است، آن هم «مشاهده غیبیه». مشاهده با چشم نیست، مشاهده با نفس نیست، مشاهده با عقل نیست، با قلب نیست. آن قلبى که قلب عالم است، قلب نبى، مشاهده با اوست، دریافته لکن نمى تواند بیان کند. مگر در لفافه امثله و الفاظ، به یک آدمى که کور است چطور شما مى توانید بفهمانید که نور چیست؟ با چه زبانى، با چه حرفى؟ جز این است که مى گویى نور یک چیزى [است که]روشن مى کند؟ آدمى که ندیده است نور را، چطور آن کسى که نور را دیده مى تواند به او افهام کند؟ جز این که عقده در لسانش هست؛ و این عقده براى این است که طرف، عقده در گوشش است؛ آن عقده اى که در لسان انبیا بود پیغمبر اکرم عقده اش از همه بیشتر بود، براى این که آنچه او یافته بود، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود براى چه کسى بیان بکند مگر آن که رسیده [باشد] به مقام ولایت تامه. شاید یکى از معانى ما أُوذِىَ نَبِىٌّ مِثْلَ ما أُوذیتُ [الجامع الصغیر؛ ج ۲، ص ۱۴۴ (بدون کلمه مثل)] – اگر وارد شده باشد از رسول الله – این باشد که یک آدمى که آنچه را باید برساند نتواند برساند؛ آن که کسى را نیابد که به او آنچه یافته بگوید، تأثر دارد. [خصوصاً] آنچه که او یافته بود فوق همه آنها بود که سایرین یافته بودند. و کسى که یافته است امورى [را] و میل دارد همه بیابند، و نتواند برساند تأثر[ش چقدر است؟] آن پدرى که مى خواهد بچه اش شمس را ببیند ولى بچه کور است تأثرش چقدر است؟ بخواهد افهام کند چه بگوید؟ چه بگوید که این نور رابفهمد؟ عناوینى که همه اش مجهول [است] جز مجهولات چیزى نیست.

الْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْأکبَرُ یک حجاب بزرگ همین علم است؛ سرگرم مى کند انسان را به همین مفاهیم کلیه عقلیه و از راه بازش مى دارد. حجاب است براى اولیا و هرچه علم زیادتر بشود حجاب غلیظتر مى شود. علقه انسان به همان علمى که دارد [است که] گاهى هم عالم خیال مى کند همه اش همین است. انسان از باب این که خودخواه هست، مگر این که از این جلد بیرون برود، هر علمى را که یافته است، ادراک کرده و خوانده، همه کمالات را منحصر به آن مى داند. فقیه خیال مى کند غیر فقه چیزى دیگرى نیست در عالم؛ عارف هم خیال مى کند غیر عرفان چیزى نیست؛ فیلسوف هم خیال مى کند غیر فلسفه چیزى نیست؛ مهندس هم خیال مى کند غیر از هندسه چیزى نیست. حالا یا علم را فقط عبارت از آن مى دانند که با مشاهده و با تجربه و اینها باشد، این را علم مى دانند، مابقى را دیگر علم نمى دانند. […] این حجاب بزرگى است براى همه حجابهاى زیادى هست که غلیظتر از همه همین حجاب علم است. یعنى آنچه باید با آن راه را پیدا کند، همان مانع بشود؛ علمى که باید انسان را هدایت کند، مانع از هدایت بشود. و علمهاى رسمى همه همین طورند که انسان را از آنچه باید باشد، محجوب مى کنند؛ خودخواهى مى آورند.

وقتى علم در یک قلب غیر مهذب وارد بشود، انسان را به عقب مى برد. هرچه انباشته تر باشد، مصایبش زیادتر است. وقتى یک زمین شوره زار [یا] سنگلاخ باشد، هرچه تخم در آن بکارند نتیجه نمى دهد. یک زمین شوره زار، قلب محجوب، غیر مهذب، قلبى که از اسم خدا هم مى ترسد [بى حاصل است.] بعضیها از مسائل فلسفى – با این که فلسفه یک علم رسمى است – چنان رم مى کنند که خیال مى کنند یک مارى است. فیلسوف هم از عرفان آنطور رم مى کند. عارف هم همین طور است، [تا] بالاتر … همه علوم رسمى «سر به سر قیل است و قال» [اشاره به این بیت از شیخ بهایی است:«علم رسمی سر به سر قیل است و قال نه از او کیفیتی حاصل نه حال»].

و من نمى دانم ما کى [مى توانیم] لااقل آنطور خودمان را مهذب کنیم که این علوم رسمى خیلى مانعمان نشود؛ از خدا مانعمان نشود، از ذکر الله مانعمان نشود. این هم خودش یک مسأله اى است. اشتغال به علم، اسباب این نشود که از خدا غافل بشویم؛ اشتغال به علم، اسباب این نشود که یک غرور پیدا بشود که ما را از مبدأ کمال دور کند. این غرورى که در ملاها هست، چه آنهایى که علوم مادى و طبیعى دارند و چه آنهایى که علوم شرعى دارند یا علوم عقلى دارند. این، اگر قلب مهذب نباشد یک غرورى مى آورد؛ همان غرورى که انسان را از خدا به کلى باز مى دارد. وقتى مشغول مطالعه است غرق در مطالعه است، وقتى مشغول نماز است، پیشنماز نیست. یکى از دوستان ما بود – خدا رحمتش کند – مى گفت که: یادم نیست بگذار بایستم نماز، یادم بیاید. کأنّه انسان وقتى وارد مى شود به نماز، تو[ى] نماز نیست، اصلاً به خدا توجه ندارد، قلبش آن جا نیست، قلبش جاى دیگر است؛ شاید فکر این باشد که مسأله علمى را حل کند. این علمى که مقدمه، براى رسیدن به مقصود است، انسان را از مقصود باز دارد. علم شرعى است، علم تفسیر است، علم توحید است، لکن در قلب غیرمهیا، غیر مهذب، علم توحید هم یک غل و بندى است که نمى گذارد، مانع مى شود، علوم شرعى هم همین طورند، اینها همه وسیله اند. علوم شرعى، مسائل شرعیه یک وسایلى هستند، آنها وسایل عمل هستند، [عمل] هم وسیله است. همه براى یک مقصدند، همه براى اینند که بیدار بشود این نفس، از این حجابهایى که همه براى ما ظلمانى است، از این ظلمتها بیرون برود، بعد برسد به حجابهاى نورانى. مثل این که چنین تعبیرى هست که إنَّ للَّهِ سَبْعینَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ [قال النبیّ (صلی الله علیه وآله و سلّم): انّ لله سَبعینَ الفَ حِجابٍ مِن نُورٍ و ظُلمَةٍ؛ پیامبر فرمود: همانا برای خداوند هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت است؛ مرصاد العباد؛ ص ۱۷۱؛ بحار الانوار؛ ج ۵۵:کتاب السماء و العالم؛ باب ۵، ص ۴۵، ذیل حدیث ۱۳]، همین طور نه «مِنْ ظُلُماتٍ» آنها هم که نور هستند، باز حجاب هستند. ما هنوز از حجابهاى ظلمانى بیرون نرفته ایم، ما توى حجابها مى لولیم و تا آخر هم [معلوم نیست] چه خواهد شد؟!

علم در نفوس ما تأثیرى نکرده الّا تأثیر سوء؛ علوم شرعیه، علوم عقلیه، اینهایى که این بیچاره ها اسمش را . ذهنیات مى گذارند، اینهایى که این محجوبها «ذهنیات» مى گویند، [واقعاً ذهنیات] هستند، یعنى عینیت ندارند، اینها وسیله اند براى رسیدن به مقصد. و هر کدام ما را باز دارند از آن مقصد، دیگر علم نیست، این حجاب است، ظلمت است، حجاب ظلمانى است. هر علمى که انسان را باز دارد از آن مقصد، از آنچه که براى آن انبیا آمدند [حجاب است.] انبیا آمدند مردم را از این دنیا، از این ظلمتها بیرون بکشند. و به مبدأ نور برسانند، مبدأ نور، انوار نه، نور مطلق؛ مى خواهند انسان را فانى کنند در نور مطلق، این قطره را در آن دریا فانى کنند – البته مثال منطبق نیست – تمام انبیا براى همین آمده اند و تمام علوم وسیله است و عینیت مال آن نور است، «ما عدمهاییم» [اقتباس از این بیت مولوی در« مثنوی» است:«ما عدمهاییم هستیهانماتو وجود مطلق و هستی ما»]، اصلمان از آن جاست، عینیت مال آن جاست. همه انبیا هم آمده اند که ما را از این ظلمتها بیرون بکشند و به نور برسانند، نه به انوار، از حجابهاى ظلمانى، از حجاب هاى نورانى بیرون بکشند، و به نور مطلق متصل کنند.

گاهى علم توحید هم حجاب است. علم توحید است، برهان اقامه مى کند بر وجود حق تعالى، لکن محجوب است از او. همین برهان دورش مى کند، از آنچه که باید باشد دورش مى کند. انبیا قدمشان این طور نبوده؛ اولیا و انبیا قدمشان، قدم برهانى نبوده؛ آنها برهان مى دانستند اما قضیه، قضیه اثبات واجب به برهان نبوده. مَتى  غِبْتَ: کى غایب بودى. حضرت سیدالشهدا مى فرمایند: عَمِیتْ عَینٌ لا تَراک عَلَیها رَقیباً [اقبال الاعمال؛ ص ۳۴۹ (دعای عرفه حضرت سیدالشهدا- علیه السلام-)] آن چشمى که نمى بیند تو حاضرى و مراقبى، کورباشد، و کور هم هست.

اول مرتبه قیام است: قُلْ إنَّما أعِظُکمْ بِواحِدَةٍ أنْ تَقُومُوا لِلَّهِ [سوره سبا/ آیه ۴۶]. اصحاب سیر هم این را منزل اول دانسته اند؛ شاید هم مقدمه باشد و منزل نباشد. در منازل السائرین این را منزل اول دانسته؛ لکن ممکن است که این اصلاً مقدمه باشد، منزل بعد باشد. اول این است که یک وصیت، یک موعظه به وسیله یک موجودى که خودش یافته است [صادر مى شود] و مى فرماید به آنها بگو که إنَّما أعِظُکمْ بِواحِدَةٍ: فقط یک موعظه، فقط این که قیام کنید براى خدا. همه چیز از این جا شروع مى شود، همه مسائل از این جا شروع مى شود که «قیام للَّهِ» باشد، انسان نهضت کند براى خدا، بایستد براى خدا، از این خواب بیدار بشود. کأنّه [امر مى کند]: به این خوابها، به اینهایى که افتاده اند آن جا و خوابند و بیهوش، بگو که من به شماها یک موعظه دارم و آن این است که بلند شوید از جا براى خدا، قیام کنید براى خدا. راه بیفتید. و ما همین یک موعظه را هم تا حالا گوش نکرده ایم، براى او راه نیفتاده ایم. راه افتادنمان براى خودمان است؛ آنها هم که خیلى خوب هستند باز براى خودشان. بله اولیایى هستند که یک جور دیگرند؛ آن موعظه براى ما خوابهاست، آنها رسیده اند، بالا هستند. ما را خواهند برد، این معنا را هیچ کس نمى تواند [انکار کند،] ما الآن این جا هستیم و موکلهایى که بر همه قواى ما تسلط دارند، دارند ما را مى برند. آن قوا دارند ما را به آن طرف مى کشند؛ از اول که در طبیعت هستیم دارند مى کشند ما را [به] طرف جاى دیگر، ما خواهیم رفت، لکن خواهیم رفت با ظلمتها، با حجابها.

حب دنیا مبدأ همه چیز است. حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کلِّ خَطیئَةٍ [عن ابی عبد الله- علیه السلام- قال: رَاسُ کُلِّ خَطیئَةٍ حُبُّ الدُّنیا؛ اصول کافی؛ ج ۴: کتاب الایمان و الکفر؛«باب حب الدنیا و الحرص علیها»، ص ۲، ح ۱؛ اصول کافی؛ ج ۳: کتاب الایمان و الکفر؛«باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها»، ص ۱۹۷، ح ۱۱؛ بحار الانوار؛ ج ۷، ص ۱ و ج ۷۴، ص ۱۷۸]. مبدأ همه خطایا همین است. حب دنیا گاهى وقتها انسان را به آن جا مى رساند که اگر موحد هم هست، لکن اگر اعتقادش باشد که خدا از او دنیا را گرفته، در قلبش کدورتى حاصل مى شود، یک بغضى حاصل مى شود.

گفته شده است آن آخرى که انسان مى خواهد ارتحال کند از این عالم، مى آیند شیاطینى که مى خواهند نگذارند که این آدم، موحد از این عالم بیرون برود، مى آورند جلوى رویش چیزهایى را که دوست دارد. طلبه مثلاً کتاب دوست دارد، کتابش را مى آورند مى گویند که ما آتش مى زنیم، برگرد از این عقیده اى که دارى الّا اینها را آتش مى زنیم. آن که علاقه به فرزند دارد، آن که علاقه به چیز دیگر دارد [همین طور است].

خیال نکنید که اهل دنیا عبارت از آنهایند که مثلاً کاخ [در نوار« پارک» شنیده می شود] دارند؛ ممکن است یک نفر خیلى هم کاخ داشته باشد اهل دنیا نباشد، یک طلبه اى یک کتاب داشته باشد اهل دنیا باشد، علاقه داشته باشد. میزان علاقه است؛ میزان دنیا، آن علایقى است که انسان به این اشیا دارد. و این علایق ممکن است آن دم آخر، که انسان ببیند دارد از علایقش جدا مى شود، دشمنى بیاورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از این عالم برود. علایق را باید کم بکنیم؛ علاقه ها باید کم بشود، طبیعتاً ما از این جا مى رویم؛[و] على اىّ حال چه علاقه قلبى به چیزى داشته باشیم یا نداشته باشیم، فرقى به حال [ما] نمى کند. شما فرض کنید که علاقه داشته باشد به این کتابتان یا نداشته باشید کتاب مال شماست؛  از آن هم استفاده مى کنید. علاقه داشته باشید به این خانه یا نداشته باشید، این خانه مال شما است، استفاده هم مى کنید. علاقه را کم کنید، علاقه را تا مى توانید از بین ببرید. آن که انسان را گرفتار مى کند، این علاقه اى است که انسان دارد، آن هم از حبّ نفس است، مبدأ همان حبّ نفس است. حبّ دنیا، حبّ نفس، حبّ ریاست، یک دردى است که انسان را به هلاکت مى رساند. حبّ مسند، حبّ مسجد، همه اینها دنیاست، علایق دنیا است؛ حجابهایى است که «بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» دائم ننشینیم و بگوییم: آنهایى که داراى کذا و کذا هستند چنین و چنانند. ببینند خودتان در آن حدى که هستید چه طورید؛ علاقه شما به آن چیزى که دارید چقدر قوّت دارد. و روى این علاقه هست  شما به او ایراد مى گیرید.

اگر این حبّ نفس و خودخواهى نباشد، انسان از دیگران عیب نمى گیرد. این عیب گیریهایى که بعضى از ما نسبت به دیگران مى کنیم، همه اش براى این است که ما خودمان را – براى آن حبّ نفسى که داریم – خیلى مهذب و صحیح و آدم کامل مى دانیم و دیگران را معیوب مى دانیم، و به عیبشان ایراد مى گیریم. در آن شعر هست که یک آقایى – شعرش را نمى خواهم بخوانم – به یک کسى اشکال کرد. [او] گفت من همینهایى که مى گویى هستم، اما تو آن طور که مى نمایى هستى؟ ما که داریم در جامعه نمایش مى دهیم که ما براى خدا درس مى خوانیم، درس شریعت مى خوانیم، چون درس شریعت [مى خوانیم پس] از جندالله هستیم، و اسم خودمان را جندالله گذاشته ایم، ما آنطورى که ظواهرمان هست، هستیم؟ همین مقدارِ خیلى نازل، که این ظواهر با باطن همگام باشند نه منافى باشند، ظاهر یک جور و باطن یک جور، [هستیم؟] مگر نفاق غیر از این است؟ نفاق همه اش این نیست که اظهار دیانت بکند ونباشد، مثل ابوسفیان. این هم نفاق است که اظهار بکند من یک آدم کذا و کذا هستم، و خلافش باشد؛ این هم نفاق است، اینها هم از منافقینند، منتها یکى آن مرتبه است، یکى هم این مرتبه است.

بالاخره باید از این دنیا رفت و گفته نشود که اینها دعوت به آن طرف مى کنند و این جا نه! انبیا در عین حالى که همه دعوتهایشان براى آن جا بود، این جا عدالت را رواج مى دادند. پیغمبر اکرم در عین حالى که یک موجود الهى بود، به او نسبت مى دهند که فرمود: لَیغانُ عَلى  قَلْبى وَ إنّى لَأسْتَغْفِرُ الله فى کلِّ یوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةٍ [گاه دلم را کدورتی می پوشاند و من به راستی هر روز هفتاد بار از خداوند درخواست آمرزش می کنم؛ مستدرک الوسائل؛ ج ۵: کتاب الصلاة؛ «ابواب الذکر»، باب ۲۲، ص ۳۲۰، ح ۲]. همین معاشرت کردن با اشخاصى که ناباب بودند، موجب کدورت مى شود. یک کسى که دائم الحضور باید باشد پیش محبوبش، اگر یک نفر که خیلى آدم صحیح و خوبى است، پیش او برود و مثلاً بخواهد مسأله بپرسد، لکن این باز مى دارد او را به همین مقدار، از آن مرتبه اى که مى خواهد باشد. در عین حال که این هم حضور است، این آدمى که با او صحبت مى کند در نظر او از مظاهر است؛ لکن از آن مرتبه اى که او مى خواهد دائم الحضور باشد در آن مرتبه، بازش مى دارد. لَیغانُ عَلى  قَلْبى وَ إنّى لَأسْتَغْفِرُالله فى کلِّ یوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةً یک هم چنین چیزى از پیغمبر نقل شده است، که اشتغال به این طور مسائل، حجاب است براى ما؛ و ما باید از این حجاب بیرون بیایم. لااقل این مقدار که نمایش مى دهیم باشیم. اگر در جبهه مان آثار سجود هست، که للَّه داریم کار مى کنیم، در نماز ریا نکنیم دیگر. اگر خیلى خودمان را مقدس جلوه مى دهیم، ربا نخوریم، کلاه نگذاریم سر دیگران و هکذا …

این که خیال کردند که این علوم معنوى، مردم را از فعالیت باز مى دارند، این اشتباه است؛ همان آدمى که این علوم معنوى را به مردم یاد مى داد، و کسى هم مثل او بعد از رسول الله حقایق را نمى دانست، همان روزى که او با او بیعت کردند – به حسب تاریخ – کلنگش را برداشت و رفت سراغ فعالیتش، منافات با هم ندارد. اینهایى که به خیال خودشان از دعا و ذکر [امثال] اینها مردم را پرهیز مى دهند، که بچسبند این مردم به دنیا، اینها هم نمى دانند قصه چیست، اینها نمى دانند که همین دعا و همین چیزها آدم را مى سازد، بطورى که [با] دنیا هم آنطورى که باید با آن رفتار کند، مى کند. عدل را همین انبیایى که همه مصایب براى آنها بود و اهل ذکر و فکر وهمه چیز بودند، در دنیا اقامه کردند. به  ضد ستمگرها قیام کردند؛ همان حسین بن على – سلام الله علیهما – کرد که دعاى یوم العرفه اش را مى بینید چیست. همان دعاها مبدأ این طور مسائل مى شود، همان توجهات به خدا. این ادعیه انسان را متوجه مى کند به مبدأ غیبى. اگر انسان درست بخواند، همان توجه به مبدأ غیبى موجب این مى شود که انسان علایقش به خودش کم بشود؛ و این نه مانع از فعالیت است؛ خیر، این فعالیت هم مى آورد، لکن فعالیت براى خودش نیست. مى فهمد که باید فعالیت کند براى بندگان خدا؛ خدمت به خداست.

اینهایى که از کتب ادعیه انتقاد مى کنند، براى این است که نمى دانند، جاهلند، بیچاره اند؛ نمى دانند که این کتب ادعیه چطور انسان مى سازد. این دعاهایی که از ائمه ما وارد شده است، مثل مناجات شعبانیه، مثل کمیل، دعاى حضرت سیدالشهدا – سلام الله علیه – سمات، اینها چطور انسان درست مى کنند. همان که آن دعاى شعبانیه را مى خواند، شمشیر [هم] مى کشد. در روایت است که همه ائمه دعاى شعبانیه مى خواندند. من ندیدم که در سایر ادعیه که این طور تعبیر شده باشد که همه ائمه مى خواندند.[اقبال الاعمال؛ ص ۶۸۵ (اعمال ماه شعبان)؛ مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد؛ ص ۳۷۴؛ بحار الانوار؛ ج ۹۱: کتاب الذکر و الدعاء؛ باب ۳۲، ص ۹۷- ۹۹، ح ۱۲] (همانکه این دعاى شعبانیه را مى خواند، همان شمشیر مى کشد و با کفار جنگ مى کند. این ادعیه انسان را از این ظلمت بیرون مى برد. وقتى که از این ظلمت بیرون رفت یک انسانى مى شود که براى خدا کار مى کند؛ کار مى کند اما براى خدا، شمشیر مى زند براى خدا، مقاتله مى کند براى خدا، قیامش براى خداست. نه این است که ادعیه باز مى دارد انسان را از اینهایى که آن آقایان مى گویند.آنها همه آمالشان همین جاست. هرچه ماوراى این جا باشد ذهنیات است. در نظر آقایان، و یک وقت هم به آن مى رسند که ببینند آنها عینیات بوده، اینها ذهنیات است. همین ادعیه، و همین خطبه ها، و همین نهج البلاغه، و همین مفاتیح الجنان، و همین کتابهایى که ادعیه هستند، اینها همه کمک انسانند، در این که انسان را آدم کنند.

وقتى یک انسانى آدم شد، به همه این مسائل عمل مى کند، زراعت هم مى کند، لکن زراعتى که براى خداست؛ جنگ هم مى کند [قال: انَّ اعرابیّاً قامَ یَومَ الجَمَلِ الی امیر المومِنینَ (علیه السلام) فَقالَ: یا امیرَ المومِنینَ ا تَقُولُ: انَّ الله واحِدٌ؟ قالَ: فَحَمَّلَ الناسُ عَلَیهِ. قالُوا: یا اعرابِیُّ ا ما تَری فیهِ امیر المُومنینَ مِن تَقَسُّمِ القَلبِ. فَقالَ امیر المُومنینَ (علیه السلام): دَعَوهُ فَانَّ الَّذی یُریدُهُ الاعرابِیُّ هُوَ الَّذی نُریدُهُ مِنَ القَومِ؛ شریح بن هانی نقل می کند که در روز وقوع جنگ جمل یک عرب بیابان نشین در برابر امیر المومنین (علیه السلام) ایستاد و گفت: آیا می گویی خداوند یکی است؟ در این حال مردم به او هجوم آوردند و گفتند: ای مرد مگر نمی بینی امیر المومنین پریشان خاطر است؟ آنگاه امیر المومنین فرمود: او را رها کنید، آنچه این عرب صحرانشین از ما می خواهد، همان است که ما از این مردم می خواهیم؛ شیخ صدوق؛ توحید؛ «باب معنی الواحد و التوحید و الموحد»، ص ۸۳، ح ۳]. همه این جنگهایى که در مقابل کفار و در مقابل ستمگرها شده از اصحاب توحید و از این دعاخوانها بوده [است]. آنهایى که در رکاب رسول خدا، در رکاب امیرالمؤمنین بودند، اکثراً اهل اینجور عبادات زیاد بودند. خود حضرت امیر در بحبوحه جنگ ایستاده بود نماز مى خواند. آن جا قتال بود و او نمازش را مى خواند. قتال هم مى کرد، نماز هم مى خواند. وقتى هم در همان بحبوحه جنگ از او یک مطلبى را پرسیدند، ایستاد توحید برایشان گفت. یک کسى گفت که آخر در این وقت، فرمود – به حسب نقل – ما براى این جنگ مى کنیم،[سید احمد، پسر حاجی میر قاسم (۱۲۶۹- ۱۳۲۴ ه. ش.) مورخ و زبانشناس معاصر که با تصوف و عرفان، سخت مخالف بود. او با برخی از عقاید و معارف دینی مخالفت می کرد و آنها را از دین نمی دانست. وی از به کار بردن لغات عربی دوری می جست و در برابر آنها لغات و اصطلاحات و ترکیباتی از ریشه فارسی ساخته بود و خود، آنها را به کار می برد. از آثار اوست: تاریخ مشروطیت، تاریخ ۱۸ ساله آذربایجان، بهایی گری، شیعه گری، ورجاوند بنیاد] جنگمان براى دنیا [نیست]، نمى خواهیم با معاویه جنگ کنیم تا شام را بگیریم. شام و عراق را پیغمبر و امیر نمى خواستند. آنها مى خواستند اینها را آدم کنند، مى خواستند جان مردم را از دست مستکبرین رهایى ببخشند.اینها هم همانها بودند که اصحاب دعا بودند. همین دعاى کمیل را که از حضرت امیر وارد شده [ببینید]، همین آدم کمیل بخوان شمشیر بزن است.

دور کردن مردم از ادعیه و کتب دعا [آنطور]که یک وقتى آتش مى زدند، یک روزى داشت آن مرد خبیث، کسروى [بگو اگر دعایتان نباشد، پروردگار من اعتنایی به شما ندارد (سوره فرقان/ آیه ۷۷)] که روز آتش سوزى بود، کتابهاى عرفانى و کتابهاى دعا و [امثال] اینها را مى آوردند، مى گفتند، که آن روز آتش مى زد. اینها نمى فهمند دعا یعنى چه. تأثیر دعا را در نفوس نمى دانند. نمى دانند که همه خیرات و برکات از همان دعاخوانهاست. همینها هم که بطور ضعیف دعا مى خوانند و ذکر خدا مى گویند، به اندازه همان مقدار تأثیرى که [در آنهاست] – طوطى وار هم هست لکن درشان تأثیر کرده – بهتر از آنهایند که تارک هستند.

نمازخوان ولو این که یک مرتبه نازله اى را دارد، از آن نمازنخوان بهتر است، مهذبتر است. این دزدى نمى کند. پرونده هاى جنایت را شما بررسى کنید، ببینید چقدرش مال طلبه است چقدرش مال غیرطلبه است. چند تا ملا پرونده دزدى یا شرب خمر یا فرض کن جهات دیگر داشته؛ البته اشخاص قاچاق هم در این طایفه هستند، اما آنها نه اهل نمازند نه اهل چیزهاى دیگرند؛ صورت قرار داده اند این را براى استفاده. اما همین دعاخوانها و همین کسانى که به ظواهر اسلام عمل مى کنند، اینها پرونده هاى جنایتشان نسبت به دیگران، هیچ است و یا کم است. در نظم این عالم همینها دخالت دارند.

دعا را نباید از بین این جمعیت بیرون برد. جوانهاى ما را نباید از دعا منصرف کرد. این یک مطلب غیرصحیحى است به اسم این که «قرآن باید بیاید میدان» آن چیزى که راه هست براى قرآن، از دست داد. اینها وسوسه هایى است که از شئون شیطان است. به اسم این که قرآن باید خواند، دیگر دعا و حدیث باید کنار برود و قرآن بیاید، دعا و حدیث را اگر استثنا کنیم قرآن هم رفته است.آنهایى که قرآن را مى خواهند بیاورند میدان و حدیث را کنار بزنند، آنها قرآن هم نمى توانند به میدان بیاورند. آنهایى که ادعیه را مى خواهند کنار بگذارند و به اسم این که ما قرآن مى خواهیم نه دعا، آنها قرآن را هم نمى توانند بیاورند به صحنه. اینها از وساوس شیطان است، و از چیزهایى است که انسان را گول مى زند، و بیان هم یک بیانى است که جوانها را گول مى زند. باید این جوانها ببینند آنهایى که اهل حدیث بودند و اهل ذکر بودند و اهل دعا بودند، بیشتر خدمت کردند به این جامعه، یا آنهایى که اهل این نبودند و مى گفتند: ما اهل قرآنیم. کدام بیشتر خدمت کردند؟ تمام این خیرات و مبرات که مى بینید، از این مؤمنین است. تمام این موقوفاتى که براى خیرات مطلق و براى دستگیرى از ضعفاست، از این اهل ذکر و اهل نماز و اهل دعاست، از غیرشان نیست. در اشرافى هم که سابق بودند و متمول بودند، آنهایى که نمازخوان بودند، مدرسه درست کردند. آنهایى که نماز مى خواندند، مریضخانه و امثال اینها درست کردند. این یک مطلبى است که نباید از بین مردم بیرونش برد. باید این را ترویجش کرد، باید مردم را وادار کرد به این که این توجهات به خدا را داشته باشند.

ما اگر هم قطع نظر از این بکنیم که براى رسیدن انسان به کمال مطلق این ادعیه کمک مى کند، براى اداره یک کشورى هم اینها کمک مى کنند. کمک کردن یک وقت این است که انسان مى رود دزد را مى گیرد، یک وقت دزدى نمى کند. آنهایى که اهل مسجد و دعا هستند، آنها اختلال نمى کنند، این خودش کمک به جامعه است. وقتى جامعه [جمع] افراد است، افراد اگر فرض کنید نصفشان اشخاصى باشند که به واسطه اشتغال به همین دعا و ذکر و امثال ذلک از معاصى [دورى مى کنند]، کاسب است کسبش را مى کند، معصیت هم نمى کند، دزدى هم نمى کند. اینهایى که سرگردنه مى روند و تفنگ مى کشند و آدم مى کشند اینها اهل این معانى نیستند؛ اگر اهل این معانى بودند نمى کردند. تربیت جامعه به همین چیزهاست، به همین ادعیه است، به همین امورى است که از پیغمبر و از خدا وارد شده است، قُلْ ما یعْبَؤُابِکمْ رَبىّ لَوْ لا دُعاءُکمْ. اگر قرآن را هم مى خواهد، قرآن دارد از دعا تعریف مى کند، مردم را وادار به دعا مى کند، «که اعتنا به شما نداشتیم اگر دعا نبود.» پس اینها قرآن را هم قبول ندارند. آن که مى گوید: ما دعا را نمى خواهیم، قرآن را هم نمى خواهد، یعنى قرآن را قبول ندارد. أُدْعوُنى أسْتَجِبْ لَکمْ [مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم (سوره غافر/ آیه ۶۰)] مردم! مرا بخوانید، دعا کنید.

إن شاءالله خداند ما را از اهل دعا و اهل ذکر و اهل قرآن قرار بدهد. إن شاءالله.

منبع : موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله

تفسیر سوره حمد امام خمینی قدس سره - جلسه سوم (فیلم، صوت، متن)

برای دسترسی به سایر جلسات تفسیر امام رحمة الله به این بخش مراجعه کنید

پدیدآورنده: 
Share