عاشورای خمینی هنوز بوی سیب می دهد

عاشورای خمینی هنوز بوی سیب می دهد

فریادهای «هیهات من الذله» امام، محرم سال 1383 هجری قمری را به محرم سال 61 هجری قمری پیوند زده بود. گویی محرم، پس از گذر از قرن ها در بستر زمان و مکانی قرار گرفته بود که فلسفه واقعی عاشورا توسط فردی برای مردم تبیین و تشریح گردد و مردم نیز به مرتبه ای از شعور و شهود رسیده بودند که معنای «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» را با همه وجود خود درک می کردند و خویش را در ظهر عاشورایی می دیدند که یزیدش کسی جز شاه و اربابانش نبود.

فریادهای «حسین، حسین»(علیه السلام) زمان جز فریادهای «خمینی، خمینی» مردم کوچه و بازار نبود و نوحه حجرة خونین فیضیه، چیزی جز نوحه خیمه های آتش گرفته امام حسین(علیه السلام) به شمار نمی رفت.

شعارها دیگر، شعارهای محرم سال های گذشته نبود، بوی عاشورای واقعی می داد، بوی خون و شهادت، فریادها بسان بغض در گلو مانده می شکفت و دسته دسته مردم عزادار تهران و قم و سایر شهرها، از شهادت، استقبال از مرگ خونین، ظلم ستیزی، محوریت امامت و حمایت از «حسین زمان» سخن می گفتند.

«قم شده کربلا 
هر روز عاشورا

فیضیه قتلگاه 
خون جگر علما

واویلاه 
واویلاه

واویلاه 
واویلاه

عمال اسرائیلی رسوا 
کشتند در قم بی پناهان را

شد موج خون برپا 
شد موج خون برپا

شد موسم یاری مولانا الخمینی 
ای شیعیان برپا کنید شور حسینی

خمینی، خمینی تو زاده حسینی 
جان را به کف بنهاده ای در راه قرآن»[سیدحمید روحانی، نهضت امام خمینی، ج 1، ص 433]

صبح عاشورای سال 1383 هـ . ق در شهر قم در حالی طلوع می کرد که هزاران نفر از عزاداران این شهر در منزل و کوچه های اطراف منزل امام، برای برپایی عزاداری گرد هم آمده بودند و به سخنان روحانی ای که بر فراز منبر، از فلسفه قیام عاشورای حسینی سخن می گفت، گوش فرا می دادند. در این هنگام، یکی از مقامات ساواک وارد شد و خود را نزد امام رساند؛ در کنار امام نشست و پس از معرفی خود اظهار داشت.:

«من از طرف اعلی حضرت مأمورم به شما ابلاغ نمایم که اگر امروز بخواهید در مدرسه فیضیه سخنرانی نمایید، کماندوها را به مدرسه می ریزیم و آن جا را به آتش و خون می کشیم!»

امام بدون درنگ رو به او کرد و پاسخ داد: «ما هم به کماندوهای خود دستور می دهیم که فرستادگان اعلی حضرت را تأدیب نمایند»

پاسخ امام به این مقام امنیتی، به قدری قاطعانه و محکم بود که آن مأمور هنگام خروج از جلسه راه خود را گم کرد.[سیدحمید روحانی، نهضت امام خمینی، ج 1، ص 451]

اعلان قبلی سخنرانی امام در مدرسه فیضیه در عصر روز عاشورا، جمعیت عزادار را ـ از درب منزل امام در محله یخچال قاضی تا حرم مطهر و مدرسه فیضیه ـ در انتظار قرار داده بود، بسیاری خود را برای شهادت آماده و وصیت های خود را نوشته بودند، عده ای از مردم برای پاسداری از جلسه سخنرانی امام، با سلاح های سرد و گرم بر پشت بام مدرسه فیضیه و مدرسه دارالشفا مستقر شده بودند، جمعیت در حرم مطهر، میدان آستانه و دارالشفاء و مدرسه فیضیه موج می زد که امام از منزل با ذکر صلوات و شعارهای شهادت طلبانه به کوچه گام نهاد و سوار بر ماشینی رو باز شد، ازدحام جمعیت به قدری بود که ماشین حامل امام هرگز روشن نشد و تنها با حرکت دستان مردم تا درب مدرسه فیضیه بدرقه شد. امام از ماشین پیاده شد و به سوی مدرسه فیضیه حرکت کرد.

فریاد «خمینی خمینی» شهر را به لرزه در آورده بود، جهان تشیع، آبستن عاشورایی دیگر بود، عاشورایی که محرم سال 1383 را به محرم سال 61 هجری پیوند می زد.

جمعیت، امام را در حلقه خود گرفت، امام، مردمی را می دید که اگر روز عاشورای 61 در کربلا حاضر بودند، هرگز حسین(علیه السلام) را تنها نمی گذاشتند، شیرمردان و شیرزنانی که فرزندانشان را ـ همان فرزندانی که بعدها لشکر بسیج امام را تشکیل می دادند ـ در آغوش گرفته بودند و با «حسین حسین» گفتن رمز جاودانگی حماسه عاشورا یعنی «ولایت محوری» را به فرزندان عاشورایی خود می آموختند.

امام مردمی را می دید که بعدها از آنان به بهترین مردم از ظهور اسلام تا به امروز، حتی بهتر از مردم عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه یاد کرد. امام هم چنان به پیش می رفت، با صلابت و شجاعت از منبر بالا رفت و لب به سخن گشود:

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»

بسم الله الرحمن الرحیم

الآن عصر عاشوراست...

گاهی که وقایع روز عاشورا را از نظر می گذرانم، این سؤال برایم پیش می آید که اگر بنی امیه و دستگاه یزید بن معاویه تنها با حسین(علیه السلام) سر جنگ داشتند، آن رفتار وحشیانه و خلاف انسانی چه بود که در روز عاشورا نسبت به زن های بی پناه و اطفال بی گناه مرتکب شدند! زنان و کودکان چه تقصیری داشتند؟ طفل شش ماهه حسین چه کرده بود؟ (گریه حضار) به نظر من آن ها با اساس، کار داشتند، بنی امیه و حکومت یزید، با خاندان پیغمبر مخالف بودند، بنی هاشم را نمی خواستند و غرض آن ها، از بین بردن این شجره طیبه بود. همین سؤال، این جا مطرح می شود که دستگاه جبار ایران، با مراجع سرجنگ داشت، با علماء اسلام مخالف بود، به قرآن چه کار داشتند؟[اشاره به حمله مدرسه فیضیه که در آن قرآن ها را پاره کردند]

به مدرسه فیضیه چه کار داشتند؟ به طلاب علوم دینیه چه کار داشتند؟ به سید هیجده ساله ما چه کار داشتند؟ [اشاره به یکی از شهدای مدرسه فیضیه، شهید سید یونس رودباری]

(گریه حضار) سید هیجده ساله ما به شاه چه کرده بود؟ به دولت چه کرده بود؟ به دستگاه جبار ایران چه کرده بود؟ (گریه شدید حضار) به این نتیجه می رسیم که این ها با اساس، کار دارند، با اساس اسلام و روحانیت مخالفند؛ این ها نمی خواهند این اساس موجود باشد، این ها نمی خواهند این اساس موجود باشد، این ها نمی خواهند صغیر و کبیر ما موجود باشد، اسرائیل نمی خواهد دراین مملکت قرآن باشد.»[سیدحمید روحانی، نهضت امام خمینی، ج 1، ص 456 ، 457]

امام خمینی با حمله شدید به اسرائیل و افشای اهداف پنهان اسرائیل برای تسلط بر ایران و زیر سؤال بردن رفراندم تشریفاتی و تقلبی شاه، به پاسخ گویی به توهین های شاه به روحانیت و مرجعیت پرداخت و ادامه داد:

«امروز به من خبر دادند که عده ای وعاظ و خطبای تهران را برده اند سازمان امنیت و تهدید کرده اند که از سه موضوع حرف نزنند: 1. از شاه بدگویی نکنند 2. به اسرائیل حمله نکنند 3. نگویید که اسلام در خطر است، و دیگر هرچه بگویند آزادنند، تمام گرفتاری ها و اختلافات ما در همین سه موضوع نهفته است، اگر از این سه موضوع بگذریم، دیگر اختلافی نداریم...»[سیدحمید روحانی، نهضت امام خمینی، ج 1، ص 459]

خروش مقدس امام، بار دیگر روح حماسه را در کالبد عاشوراییان دمید؛ تاریخ، آبستن فریاد دیگری بود، فریاد ملتی علیه کاخ های سرخ و سفید زمان، دو ابرقدرت که نماد کاخ سبز معاویه و یزید عصر امام حسین(علیه السلام) به شمار می رفتند.

نیمه شب پانزده خرداد 1342 (هـ . ش) مصادف با 12 محرم 1383 (هـ . ق)، صدای ضجه خادمان منزل امام، در پاسخ به این سؤال دژخیمان مسلح که «خمینی کجاست» امام را از خواب بیدار کرد و امام با باز کردن در خانه و قرار گرفتن در جمع نیروهای مسلح رژیم سفاک فریاد زد «روح الله خمینی منم! چرا این ها را می زنید؟» ترس، سراپای دژخیمان را فرا گرفت و آنان با شتاب، قبل از بیدار شدن مردم، به سرعت، امام را سوار ماشین کردند؛ ماشین در حالی به حرکت درآمد که شهید مصطفی خمینی در پی امام به کوچه دوید و در حالی که چند مأمور، مانع حرکت وی به سوی ماشین شدند، فریاد زد «مردم! خمینی را بردند» فریاد مصطفی در گوش زمان پیچید. هنوز، چند ساعتی از طلوع آفتاب پانزده خرداد نگذشته بود که خیابان های قم و تهران و ورامین در دفاع از حسین زمان و خیمه گاه او، از خون عاشوراییان ولایت مدار رنگین شد، و بوی سیب، خیابان ها و کوچه های شهر قم و تهران و ورامین و ... را عطرآگین کرد، بویی که هنوز هم مشام همه آزادمردان و آزادگان جهان از هر مذهب و مشرب و مکتبی را نوازش می دهد.

امام راز ماندگاری بوی سیب، بوی شهادت، بوی غیرت و آزادگی، بوی دفاع از «ولایت» و فلسفه واقعی قیام حسین بن علی(علیهماالسلام) و انقلاب عاشورایی مردم را تنها بر پایی خیمه های عزاداری مردم در محرم و صفر می داند و می فرماید:

«در دفعه اول که مرا از قم گرفتند و بردند، در بین راه ـ این ـ بعضی از این مأمورینی که بودند در آن اتومبیل من، می گفت که ما که آمدیم سراغ شما از این چادرهایی[منظور چادرها و خیمه های عزاداری در سطح شهر قم برای برپایی سینه زنی است] که در قم بود، می ترسیدیم که مبادا این ها مطلع بشوند و ما نتوانیم انجام وظیفه کنیم، این ها که هیچ، قدر ت های بزرگ هم از این چادرها می ترسند.»[قیام عاشورا در کلام و پیام امام خمینی(قدس سره)، ص 80، صحیفه نور، ج 16، ص 208]

پاینده باد عمود خیمه عزاداران حسینی!

عاشورای خمینی هنوز بوی سیب می دهد

مطالب مرتبط و پیشنهادی: قیام 15 خرداد - ویژه نامه نقطه عطف انقلاب

منبع : مجله  دیدار آشنا  اسفند 1383 و فروردین 1384، شماره 55 و 56 - عاشورای خمینی هنوز بوی سیب می دهد

انجمن‌ها: 
Share