ضیاءالصالحین 4.1. «خودشناسی» موجب می شود همه چیز زندگی، منطبق با خواست خدا باشد | ضیاءالصالحین

4.1. «خودشناسی» موجب می شود همه چیز زندگی، منطبق با خواست خدا باشد

«خودشناسی» موجب می شود همه چیز زندگی، منطبق با خواست خدا باشد

انسان وقتی خودش را درست بشناسد، برنامه های زندگی و تصمیمات و ارتباطاتش را طوری تنظیم می کند که با عشقی که به ذات خودش که از الله است، هماهنگ باشد و گرنه از ذات خودش منحرف می شود و از آنچه که خدا در درونش به ودیعت گذاشته، انحراف پیدا می کند و به آن حقیقت درونی خودش پشت پا می زند.

گفتیم که همه ی انسانها مسلح به فطرت و نفخه ی الهی هستند و به واسطه ی داشتن این نفخه الهی، بینهایت طلب و عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند. عشق به خداوند تبارک و تعالی یک امر فطری و ذاتی انسان بوده و جداشدنی از او نیست. حتی کسانی هم که با خداوند تبارک و تعالی مخالفت و دشمنی دارند، باز هم عاشق خداوند هستند. حتی شیطان با معاویه در یک جلسه ای محاوره ای دارد به معاویه می گوید: من هنوز هم از وقتی که رانده شده ام، خدا را دوست دارم و نمی توانم علاقه به خدا را از دلم بیرون کنم. اینها به خاطر عشق شان به خداوند و گم کردن راه، با خداوند دشمنی می کنند؛ اما اگر راه را پیدا کنند، دست از دشمنی شان بر می دارند.

عشق به خدا در نهاد همه انسان ها گذاشته شده؛ اما وقتی وارد دنیا و طبیعت می شوند، آنچه که از عشق خداوند تبارک و تعالی در نهادشان گذاشته شده، به صورت طلب کمالات و به صورت فعالیت برای رفع محدودیت های وجودی در درون خودشان، فعال می شود و هر کمالی را می بینند لذت می برند و آن را می خواهند و آن را تمنا دارند. اما وقتی به آن رسیدند، چیز بالاتری را می خواهند و مرتب کمال بالاتری را آرزو می کنند.

«فسق» یعنی چیزی که از حقیقت اصلی خود خارج شده است

هر چیزی اگر از حقیقت اصلی خودش خارج شود، دچار فسق شده است. خروج از خصوصیت اصلی را در قرآن کریم فسق نامیده اند. فسق، ماده ی عربی فسق، فَسَقَ زمانی است که یک موجود، کارکرد اصلی خودش را نشان نمی دهد. بنابراین، وقتی از صراط اصلی خودش و حالت طبیعی و عادی خودش خارج می شود، عرب برای آن لفظ فسق را استعمال می کند.

فرض کنید یک گوسفند که باید علف بخورد، اگر علف خوار نشد و رفت گوشتخوار شد، این انحراف مزاج پیدا کرده است. مزاج طبیعی اش که علف خوری است، به گوشتخواری تبدیل شده. از یک پلنگ انتظار طبیعی این است که گوشت بخورد؛ حالا اگر به جای گوشت علف بخورد، به این می گویند فسق. قرآن کریم انسانهایی را که حالت طبیعی ندارند می گوید فاسق هستند. یعنی آن حالت ذاتی خودشان که باید داشته باشند را ندارند، می گویند اینها فاسق هستند. فاسق یعنی کسی که از حقیقت خودش منحرف شده است. حقیقت انسان عشق به خداوند تبارک و تعالی است. خداوند عشق به خودش یعنی کمال مطلق را یا مطلق کمالات را در نهاد همه انسانها نهاده است. همه انسانها به طور طبیعی عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند و نمی توانند او را دوست نداشته باشند. بنابراین وقتی یک انسان با اختیار خودش از این وضعیت خارج می شود، لفظ فسق در مورد او به کار می رود. یعنی دیگر او دارای حیات انسانی و حیات طبیعی نیست.

اگر انسانها خودشان را به دین بسپارند، آن بعد انسانی شان فعال می شود و حیات انسانی پیدا می کنند. اما اگر خودشان را به دین که مخصوص انسان و سازگار با ساختار وجودی اوست و برای انسان آمده، نسپارند از حیات انسانی محروم می شوند و شعاع حیات و فعالیت هایشان محدود به حیات حیوانی و کمالات حیوانی، گیاهی و جمادی می شود. چون حقیقتاً انسان باید حیات انسانی داشته باشد؛ اما اگر چنین حیاتی را نداشت، در واقع از طبیعی ترین شکل زندگی خودش منحرف شده است. طبیعی ترین، عادی ترین و معمولی ترین شکل زندگی انسان از آن جهت که حامل نفخه ی الهی است، عشق به خداوند تبارک و تعالی است. یعنی عشق و محبت به خداوند تبارک و تعالی، عادی ترین حالت زندگی یک انسان است. چون این ذاتی اوست. ما از یک ذاتی انتظار داریم خودش را نشان بدهد. آب را شما ببینید. این آب خصوصیت ذاتی اش این است که سیال است و شما نمی توانید آبی داشته باشید که سیال نباشد یا خیس نکند. این خصوصیت آب است. حالا اگر دیدیم که ظهور ندارد، معلوم است که از خصوصیت اصلی خودش خارج شده است.

عشق به خداوند، همان میثاق انسان با خدا است

عشق به خداوند تبارک و تعالی که در نهاد بشر گذاشته شده و بشر به صورت ذاتی و طبیعی، چه بخواهد و چه نخواهد، عاشق خداوند است را در قرآن کریم تعبیر به عهد کرده اند. میثاق یا عهد. خداوند می فرماید من از شما عهد گرفتم که من را عبادت کنید؛ مرا بپرستید و عاشق من باشید؛ من را دوست داشته باشید. این عهد را چگونه خداوند تبارک و تعالی از ما گرفته است؟ سند قرآنی آن این است: «الست بربکم؟ قالوا بلی= آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند بله». این چه زمانی بوده است؟ همان زمانی که ما را خلق کرد. در دنیا هم هست در دنیا هم همین گونه است. ما الان داریم عهد می بندیم همین الان هم ما در عهد با خداوند تبارک و تعالی هستیم و می بینیم که نمی توانیم دوستش نداشته باشیم. می بینیم همه ی انسانهای روی کره ی زمین عاشق کمالات هستند. هر کس دارد برای هر چه می دود، به خاطر این است که در آن چیز کمالی را سراغ دارد و باید بفهمد که این مصداق، حقیقت چیز دیگری است. آن چیزی که ما عاشقش هستیم و می خواهیم آن را و با رسیدن به آن آرامش پیدا می کنیم، این چیزهایی نیست که ما الان داریم برای آن می دویم، بلکه خود حقیقت و کمال مطلق است. خود ذات اقدس اله است که با رسیدن به آن آرامش پیدا می کنیم.

خداوند تبارک و تعالی با قرار دادن روح خودش در ما از ما پیمان و عهد گرفته و حالا ادای به این پیمان فطری را از ما خواسته و گفته شما به آن پیمان و فطرتی که در شما قرار دادم وفادار باشید و خیانت به خودتان و خیانت به خدا نکنید. «لا تخونوا الله= به خدا خیانت نکنید».

اگر همراه خدا چیزی را دوست داشته باشیم فاسقیم

یکی از درجات فسق این است که همراه خدا چیزی را دوست داشته باشیم که این به منزله ی پرستش غیر خدا به همراه خدا است.

وقتی معشوقت خداست، به خدا خیانت نکن و معشوق دیگری را انتخاب نکن. چون معشوقی به جز خدا مناسب تو وجود ندارد. حقیقت «لا اله الا الله» یعنی معشوقی برای انسان وجود ندارد که بتواند او را اشباع و ارضا کند.  همراه خدا چیز دیگری را نخواستن، در این آیه آمده که می فرماید:«لا تدع مع الله الهاً آخر؛ لا اله الا هو= همراه خداوند خدای دیگری را نخواهید؛ چون اله دیگری برای شما وجود ندارد».

این باید باورمان بشود. اگر ما اینها را باورمان شود، وارد وادی امن و آن حصن الهی شده ایم که فرمود: «کلمة لا اله الا الله حصنی، من دخل حصنی، امن من عذابی= کلمه ی لااله الا الله دژ و قلعه من است، هرکس وارد دژ من شود، از عذاب من ایمن خواهد بود». اما تا وقتی که این را باورمان نشود، هنوز به مرحله ی طبیعی زندگی خودمان نرسیده ایم و عادی نیستیم و با وجودی که مومن هستیم، هنوز دچار درجاتی از فسق و انحراف و کفر هستیم. ایمان ما زمانی به حالت خوب و اوج خودش می رسد که عشق خدا بر همه چیز زندگی ما حاکم شود. این که فرمود: «یا ایها الذین آمَنوا! آمِنوا= ای کسانی که ایمان آورده اید! ایمان بیاورید»؛ به همین معنا است. پس باید به باور برسیم تا ایمان مان بیشتر شود. یعنی باید حواسم باشد که هر کاری می کنم، اگر از دایره ی محبت خداوند تبارک و تعالی خارج شوم، دچار فسق شده ام. هر چه که می خواهد باشد. هر چیزی را که بخواهم و بطلبم و خدا و محبت و عشق خدا در آن فراموش شود، هر چند که آن چیز مقدس باشد، باز هم دچار نوعی از کفر و فسق شده ام. یعنی انگیزه ی هر کاری باید عشق به خدا باشد و نه نفسانیت خودم.

رسول خدا صلی الله علیه و آله از کوچه که رد می شدند، یک بچه می آمد و خیلی با شیفتگی به حضرت نگاه می کرد. حضرت یک روز صدایش کرد و گفت بیا اینجا ببینم. از او پرسید: مرا دوست داری؟ گفت: بله آقا دوست دارم. پرسید: من را بیشتر دوست داری یا پدر و مادرت را؟ گفت: آقا شما را بیشتر دوست دارم. فرمود: من را بیشتر دوست داری یا خدا را؟ گفت: شما را به خاطر خدا دوست دارم. این نشانه این است که این بچه فاسق نیست. این بچه طبیعی ترین حالت را دارد. یعنی تو هر چقدر هم محبوب باشی، از خدا برای من عزیزتر نیستی. خیلی از افراد کارهای ظاهرا حزب اللهی و با صورتهای مقدس را انجام می دهند؛ اما با انگیزه به عشق خدا هم نیست؛ یعنی انگیزه انجام کار آنان خدا نیست؛ بلکه شهوتهای شخصی است. «علی اللّهی ها» یا سایر فرقه ها هم کارهایی را که ظاهرا اسلامی است را انجام می دهند که اسلامی نیست.

یکی از موارد فسق این است که برای عزاداری اهل بیت علیهم السلام کار و تلاش کنیم، اما امر و دستور اصلی خدا که همان نماز باشد را فراموش کنیم. شخصی گفته بود: من ده روز است که نماز نخوانده ام و حتی کفشهایم را از پایم درنیاورده ام. پرسیدند برای چه؟ گفته بود کارهای زیادی برای هیئت داشتیم و همه وقت را درگیر کارهای هیئت بودم. یعنی بدون نماز دنبال کار هیئت بودیم.

وسط دعاها حتی عزاداری برای اهل بیت علیهم السلام درست نیست

در وسط دعاها نباید چیز دیگری خوانده شود؛ حتی روضه و عزاداری برای امام حسین علیه السلام نباید انجام شود. زیرا هر یک از دعا و روضه تعریف و جایگاه خاص خودش را دارد.

مثلاً در شب جمعه که شب دعای کمیل است؛ من می خواهم با خود محبوب حقیقی ام خداوند تبارک و تعالی حرف بزنم. اما می بینم یک مداح بی سلیقه شروع می کند در ابتدا و قبل از آغاز دعای کمیل، نیم ساعت روضه می خواند و وسط دعا هم ۴۰ دقیقه عزاداری می کند. این کار او من را از اوج خدا می کشاند به معصوم. در حالی که گاهی که ارتباط برقرار کردن با خدا برایمان سنگین است و  نمی توانیم بطور مستقیم با ذات خدا ارتباط برقرار کنیم، لازم می آید که معصومین علیهم‌السلام را واسطه قرار دهیم. چون خداوند در قرآن می فرماید: «و ابتغوا الیه الوسیله= به سوی خدا که می روید، با وسیله بروید». برای همین است که قسم می دهیم خدا را به معصوم؛ اما اینها باید سرجای خودش انجام شود.

وقتی که من دارم با خدا حرف می زنم، باید همه چیز در همان راستا باشد. در خود دعاها هم به اندازه کافی درخواست هایی هست که شخص را بی نیاز کند که به دعا چیزی اضافه کند. برخی از بزرگان از علما نیز، بر این مساله تاکید داشته اند که وسط دعاها حتی روضه برای اهل بیت علیهم السلام را قاطی دعا نکنیم.

درست است که خود خداوند فرموده است شما اگر نزد من بخواهید بیایید، باید با معصوم بیایید. اما یک جایی هست که می گوییم خدایا! ما با خودت حرف داریم و می خواهیم با خودت حرف بزنیم و مناجات کنیم. در آنجا هم می گوییم به حق پیامبر و آلش. بله در تمام مناجاتهای حضرت سجاد علیه السلام و پیامبر و آلش هست. اما دعاهایی مثل کمیل را باید همان طور بخوانیم که تنظیم شده؛ زیرا علی علیه السلام اگر لازم بود می گفت طور دیگری آن را بخوانیم. این دعا ۲۰ دقیقه بیشتر طول نمی کشد، اما یک دفعه می بینی که زمان دعا شد دو ساعت و نیم. خوب اینطور که شد، مردم از دعا خسته و ذله می شوند. گاهی می بینیم که فقط دوساعت از وقت جلسه ی دعای کمیل، صرف روضه شده است.

مداح وقتی که می خواهد دعا بخواند، باید بنشیند با خدا مناجات کند یا در ابتدای دعای کمیل، چند تا مناجات بخواند و بعد ورود به دعا کند و انسان را به خدا وصل کند. ما تمرین گفتگو با معصوم را زیاد داریم؛ اما تمرین و گفتگو با خدا کم انجام می دهیم. کمتر پیش می آید که با خدا بنشینیم و حرف بزنیم؛ بعضی افراد که اصلا با خدا حرفی ندارند.

علت درماندگی ما در اجرای احکام دین، محبتی نبودن عبادات ما است

خداوند دین را برای کسانی فرستاده است که خدا را دوست دارند و هر کاری می کنند، انگیزه اش محبت خدا است.

برای همین محبت بود که فرمود: «قل ان کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یحببکم الله= ای پیامبر! به همه مردم بگو و اعلام کن که اگر دوستم دارید، من پیامبر را تعبیت کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد». یعنی باید یک رابطه ی محبتی دو طرفه و از روی اختیار و معرفت برقرار شود. وقتی که چنین رابطه ای ایجاد شد، دیگر من نمی گویم که من مثلاً نمی توانم نوار ترانه گوش نکنم؛ نمی توانم در مجالس مختلط نروم؛ نمی توانم بزن و برقص نداشته باشم. نمی توانم بگویم عروسی فقط همین یک شب است. بله همین یک شب، ممکن است یک مومن را که با آن اعمال، از ایمان خارج شده، جهنمی کند. یعنی حضرت عزرائیل به سراغش بیاید و او را ببرد.

پس علت اینکه ما در اجرای احکام می مانیم، این است که محبتی در کار نیست. یعنی نمی گوییم انگیزه و علت این که من دارم این کار را می کنم، تنها به خاطر محبت و عشق خدا است. یعنی احکام دین، از محور عشق خارج شده است؛ یا آمده به خاطر ترس از جهنم انجام می دهد. این هم مزدوری است؛ یا به خاطر شوق بهشت است که کاری می کند؛ هر دوی اینها غلط است.

زیرا هیچ کدام شان لیاقت شوق انسانی را ندارند. چون در این صورت، من با خود خدا کاری ندارم. یعنی چون می ترسم به جهنم بروم، تقوا پیشه می کنم؛ اما باخود خدا کاری ندارم. وقتی کاری را انجام می دهم، برای این است که بهشت جای خوبی است و ماندنی تر از اینجا است و بهتر و چربتر و نرمتر است. به خاطر بهشت تقوی می ورزم؛ اما نه بخاطر این که خود خدا را دوست دارم. این در حالی است که هر کاری می کنیم، باید براساس عشق و محبت به خدا باشد. دین هم همین را می گوید. پیغمبر می گوید اگر خدا را دوست داری، از من پیامبر تبعیت کن.  بله نمی گوید اگر بهشت را می خواهید یا از جهنم می ترسید، تبعیت کنید.

تهدیدهایی هم که در قرآن در مورد جهنم شده و عذابهای مربوط به این مرحله نیست؛ برای یک چیز دیگری است. برای آن تولد ها است که قبلا توضیح دادیم. گفتیم که اگر شما تولد سالم به بهشت نداشته باشید، خود به خود، عدم ورود به بهشت می شود جهنم. اینکه شما نتوانید از بهشت لذت ببرید، می شود جهنم. و گرنه محور دین، نه طلب بهشت است و نه ترس از جهنم؛ بلکه محور دین، محبت به خداوند تبارک و تعالی است و این در نهاد ما گذاشته شده است.

از این رو، دین را این گونه تعریف می کند: «فاقم وجهک لدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله= یعنی پیوسته رویت را به سمت دین ببر». این خیلی حرف بزرگی است. وجه یعنی صورت انسان و منظور از صورت، دل است؛ یعنی رو و سوی دلت به دین باشد. توجه بده خودت را و متوجه باش. «فاقم» یعنی چهره و توجهت را تثبیت کن روی دین، کدام دین؟ دین حنیف خدا و دینی که حنیف است؛ دینی که فطری است. بعد توضیح می دهد دینی که «فطرت الله التی فطرالناس علیها= همان دین و فطرتی که خداوند خلق کرد مردم را براساس همان دین».

یک نظام خلقت داریم که دین براساس آن تنظیم شده است و یک دین داریم که براساس آن نظام خلقت خلق شده است. یعنی این دوتا با هم تطابق کامل دارند. یعنی تکوین و تشریع نظام خلقت و نظام قانونگذاری، با هم کاملاً منطبق هستند. دوتا تکوین و تشریع با هم کاملاً انطباق دارند. یعنی من خدا اگر به شما هر باید و نبایدی که می گویم، خلقتتان را هم همان گونه آفریده ام و خلقت شما پذیرای این مسئله هست. یعنی از عالم اله تا جبروت و ملکوت و ناسوت، شما را براساس نظام خلقت، خلق کرده ام. شما وقتی که به قوس نزول توجه می کنید و قوس صعود را می بینید، مشخص می شود که خداوند تبارک و تعالی ادراک همه ی این عوالم را در وجود انسان قرار داده است.

در دروس معرفت نفس گفتیم که به انسان می گویند «کون جامع» یعنی هستی کامل. کون جامع از آن موقعی است که خداوند تبارک و تعالی تجلی کرد و انسان را از جبروت و ملکوت رد کرد و به ناسوت آورد؛ و بعد که انسان بخواهد برگردد به ملکوت و جبروت تا عالم اله، از جبروت در انسان چیزی قرار داد؛ و از ملکوت در انسان چیزی قرار داد؛ عقل را از جبروت قرار داد و خیال را از ملکوت قرار داد و بدن را از ناسوت، از همه ی عوالم، از خودش هم روحی را قرار داد و فرمود: «نفخت فیه من روحی=از روح خودم در او دمیدم». یعنی خدا از خودش هم  در وجود انسان گذاشت. انسان یک موجود مرکب از طبیعت تا خداوند تبارک و تعالی شد. برای این است که انسان همه چیز را دارد و در وجودش از خدا دارد؛ از طبیعت و ماده هم دارد. با همین خاطر به انسان کون جامع می گویند. بُعد دینی کون جامع بودن انسان، براساس نظام خلقت تنظیم شده است.

پدیدآورنده: 
Share