از عرفان ناب تا عرفان دروغین (۳)

غلامرضا گلی زواره
امام خمینی(ره)

اشاره

در شماره های گذشته موضوع «از عرفان ناب تا عرفان دروغین» آغاز گردید و در ضمن آن به مباحثی همچون «حماسه آفرینی عرفای شیعی»، «چگونگی پیرایش تصوّف»، «فرقه گرایان تفرقه افکن» و ... اشاره شد. اکنون ادامۀ این موضوع ارائه می گردد.

راه یا بیراهه

اسلام آیینی است که تنها مسیر مستقیم به سوی حق را می پذیرد و این اندیشه که «الطُّرُقُ اِلَی اللهِ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ الخَلَایِقِ» با نص قرآن مخالف است؛ چرا که قرآن کریم می فرماید: ]اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ[؛[۱] «ما را به راه راست هدایت کن!» یا: ]إِنَ  اللَّهَ  رَبِّي  وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ[؛[۲] «الله پروردگار من و شما است. او را بپرستید که راه راست این است.» و ]قُلْ  إِنَّني  هَداني  رَبِّي إِلى  صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً[؛[۳] «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده است، به دینی هموار و استوار.» وَ ]أَنَ  هذا صِراطي  مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ[؛[۴] «و این است راه راست من، از آن پیروی کنید و به راه های گوناگون مروید که شما را از راه خدا پراکنده می سازد، اینهاست آنچه خدا شما را بدان سفارش می کند. باشید که پرهیزکار شوید.»

رسول اکرم- برای هدایت آحاد جامعه در واپسین لحظات زندگی دنیوی فرمودند: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ  الثَّقَلَيْنِ  كِتَابَ  اللَّهِ  وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي [مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَداً] وَ اَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا؛[۵]

اما عده ای از صوفیان افراطی که به عرفان وارداتی و التقاطی و برخی توهمها روی آورده اند، از این مسیر فاصله گرفته، به قلب و تحریف حقایق پرداخته اند و نوشته های بزرگان این فرقه دارای مطالبی است که هر قلب سلیم و خردمند با بصیرتی آنها را ردّ می کند و کسی که به حقیقت عرفان ومعرفت نفس رسیده است، اکثر مطالب یا بعضی از این نوشته ها را باطل اعلام می دارد. گفتار و کردارشان نیز قابل سرمشق قراردادن نمی باشد و نمی توان از آنها پیروی کرد و بکار بستن توصیه های آنان آدمی را به سوی حق رهنمون نمی سازد، با این وصف باید گفت: بیشتر مشهورین به تصوف تابع نفس خود هستند و این حالت را به جای حق قرار داده اند و به همین دلیل دامن تصوف به دلیل اعمال خلاف آنان آلوده گردیده است. عرفان اسلامی در نظر و عمل حقیقتی است که بنیادهای اساسی آن را قرآن، سنت و سیره ائمه (علیهم السلام) تشکیل می دهد و بهترین اسوه در این مسیر خود معصومان هستند و رفتن در راهی غیر از این، ضلالت محض و گمراهی است:
ره رها کرده ای از آنی کَم
عزّ ندانسته ای از آنی خوار
قائد و سائق صراط الله
به ز قرآن مدان و به ز اخبار
جرَ به دست و دل محمد- نیست
حلّ و عقد خزینه اسرار
شگفت اینکه افرادی از سیره و روش فکری و اخلاقی اولیای الهی فرسنگها فاصله گرفته اند و نکاتی را مطرح کرده اند که در ترازوی قرآن و حدیث رنگ می بازد؛ اما مدعی اند منشأ شکل گیری طریقت آنان، ستارگان فروزان آسمان امامت و ولایت اند.

نکتۀ دیگر اینکه صوفیان برخی عالمان بزرگ شیعه را که سیر و سلوکی مطابق روش معصومین یا توصیه آن بزرگان داشته اند، به خود نسبت داده اند و از اعتبار، نفوذ و شهرت آنان حداکثر بهره برداری را نموده اند، از جمله «ملّامحسن فیض کاشانی)» است، در صورتی که وی خود را از هرگونه برچسب صوفی گری دور می داند و می گوید: پیرو قرآن و حدیث و تابع پیامبر و اهل بیت او (علیهم السلام) هستم. فیض در بیان آرا و نظریات خود صریح بوده و نارضایتی خویش را از هر گونه بی بند و باری، تظاهرات صوفیانه، تقدس خشک و عرفانهای کاذب ابراز نموده است.[۶]

وقتی امام محمد غزالی گرایشی به عرفان و روش ذوقی نشان داد، شهرت و نفوذ علمی و معنوی این دانشور جهان اسلام برای اهل تصوف اعتباری به وجود آورد؛ اما آنها مشاهده کردند گرچه غزالی از علوم رسمی و متداول مراکز آموزشی گریزان گردیده و می خواهد از طریق سیر و سلوک به حقایقی دست یابد، با این همه شدیداً منتقد صوفیان است، وقتی او می دید اهل تصوف با علوم و معارف سر سازگاری ندارند، به شدت ناراحت شد و کوشید جهالت، عوام زدگی و جمود را از این طریقه بزداید. هنگامی که متوجه شد صوفیان انسی با خداوند ندارند و در خلوت ذکری بر زبان نمی آورند و با نفس اماره خویش به مبارزه برنمی خیزند و در خانقاه ها جاخوش کرده اند و از تصوف جز بطالت، کسالت، گدایی و نادانی نصیبی ندارند، جامۀ پر وصله بر تن می کنند و سخنان عارفان راستین را بر زبان می آورند و گمان می برند کسی هستند، سخت در رنج و ناراحتی می شد.[۷]

شیخ بهایی) برای اصلاح روش صوفیان و پالایش نگرشها و رفتارهای آنان، خود را به آنان نزدیک ساخت و حتی کوشید با شیوۀ آنان آثاری بنگارد، همین امر موجب گردید که صوفیان وی را از خودشان بدانند؛ اما رفته رفته آن عالم زاهد متوجه شد که آنها این نهج پر آفت و باطل خود را ادامه می دهند و اهل ارشاد نمی باشند، پس از آنان ابراز نفرت کرد و در داستان پر رمز و راز «موش و گربه» صوفیه عصر خود را مستحق ملامت دانست و حتی این نام را در حق آنان ناروا دید.[۸]

محدث و متکلم عالی قدر شیخ محمدتقی مجلسی (پدر علامه مجلسی) چون در تهذیب نفس و سیر و سلوک معنوی اهتمام ارزنده ای داشته، در زمرۀ بزرگانی است که صوفیه وی را در ردیف مشاهیر خود برشمرده اند، البته این فقیه محدث چنین گرایش عرفانی را در کتاب معروف خود «روضۀ المتقین» آشکار ساخته است، به علاوه آثاری چون «تشویق السالکین» و «طرق الریاضۀ الشرعیه» در این عرصه نگاشته است؛ ولی مشی عرفانی ایشان براساس قرآن و حدیث بوده و در عصر صفویه که بازار صوفی گری رواج داشته، برنامه های ایشان برای کسانی که در صدد بودند به وادی عرفان گام نهند، سازنده بوده است که آنان را از سقوط در انحرافات صوفیان برهاند و در واقع وی با پیش گرفتن روشی معتدل و به دور از افراط و تفریط و با سلوکی منطبق با موازین اسلامی هدایتگر تمام کسانی بود که به تهذیب درون، پارسایی، زهد و وارستگی فکر می کردند.[۹]

صوفیه حتی پا را فراتر نهاده و مفسّران و حکمایی چون علامه طباطبایی) را از بزرگان خود دانسته اند، در حالی که این فیلسوف بزرگ نسبت به صوفیان انتقادهای اساسی و اصولی داشت و از جهت رعایت موازین شرعی در سیر باطنی، بسیار مقید بود و نسبت به صوفیه که به شرع مقدس اهمیت نمی دهند معترض بود و روش آنان را مقرون به خطا می دانست، البته از سوی دیگر نسبت به برخی متنسکین که با عنوان مقدس مآبی شرع را دستاویز خود قرار داده و به عنوان حمایت از دین و ترویج شرع مبین تمام اولیای خدا را که با مراقبه و محاسبه سر و کار داشتند، مورد ملامت قرار می دادند به شدت برخورد می کرد و این کار آنها را ناشی از تعصب نابجا و جهالت شان می دانست و تأکید می کرد که روح شریعت از این مسائل نفرت دارد.[۱۰]

بنا به فرمودۀ قرآن، راهبان مسیحی، رهبانیتی را اختراع کردند که خداوند وظیفه آنان قرار نداده بود. آنان از رهبانیّت و عزلت نشینی مشروع تجاوز کردند.[۱۱] علامه طباطبایی) خاطر نشان ساخته است که جماعت صوفیه این سخن آن رهبانان را پذیرفته اند و همین امر باعث شد برای سیر و سلوک آدابی پدید آورند که در دین سابقه نداشته است، در نتیجه پیوسته بدعتی تازه به وجود آمد و سنتی شرعی ترک گردید تا جایی که شریعت و طریقت از هم فاصله گرفتند و کار صوفیه به ارتکاب محرمات، ترک واجبات و کنار گذاشتن تکالیف شرعی کشید و اندک اندک فرقه هایی چون «قلندریه» به وجود آمد که از تصوف چیزی جز تکدّی گری استعمال مواد افیونی و ... چیزی باقی نگذاشت.[۱۲]

قطبهای صوفیه

صوفیه، درویشها و قلندران برای رهبران و مرشدهای خود مقاماتی فوق العاده بالا و اختیاراتی بسیار وسیع در نظر می گیرند و اصولا رهبری در تصوف براساس سلسله مراتب و هرم قدرت شکل می گیرد. قطب، پیر، ولیّ، شیخ و دلیل راه که همگی برای عالی ترین مقام آنان استعمال می گردد، در رأس این هرم قرار می گیرد و سالک طریق حقیقت باید از مسیرهای بسیار سخت و پیچیده ای بگذرد تا به این درجه برسد، قطب خود را محور نظام دنیا و آخرت می داند و سالک الزاماً برای پیمودن راهی که در پیش گرفته، باید پیرو او باشد. «بایزید بسطامی» می گوید: «هر که او را استاد نبوده باشد، امام او دیو بود.»[۱۳] این برداشت با نظریه ای که اولین بار «عبدالله بن سبا» مطرح کرد، بی ارتباط نمی باشد.[۱۴]

اقطاب صوفیه از آغاز کار مدعی بودند که نزد خدا مکانتی ویژه دارند و از او استمداد می جویند، «ذوالنون مصری» اطاعت مرید از استاد را از طاعت وی از خدا واجب تر دانسته است:[۱۵]

مولوی در «مثنوی» می گوید:
قطب شیر و صید کردن کار او
باقیان این خلق باقی خوار او
تا توانی در رضای قطب کوش
تا قوی گردد کند در صید جوش
او چو عقل و خلق چون اجزای تن
بستۀ عقل است تدبیر بدن
قطب آن باشد که گرد خود تند
گردش افلاک گرد او زند[۱۶]
برخی فرق صوفی آنچنان دربارۀ مرشد خود غلو می کنند که او را روحاً متحد با خداوند دانسته و اعمالش را اعمال حق تلقی کرده اند؛ یعنی وقتی مرید، ولی و قطب خود را برگزید و دست ارادت به او سپرد، باید چشم عقل و بصیرت خود را بربندد و بدون چون و چرا اوامر او را واجب الاطاعه بداند. همچنین بر این عقیده اند که اگر سالک طریقت بدون اجازه شیخ و پیر خود ازکار و آدابی را برای پیمودن مسیر معنوی خود به کار گیرد، در کسب درجات عالی موفق نخواهد بود.[۱۷]

گاهی اقطاب نکاتی را که در روایات معصومین (علیهم السلام) نیامده و نیز برخی احادیث ضعیف و مجعول را که مؤلفان آثار معتبر تأیید نکرده اند، مستند خود قرار می دهند و از آنها بهره برداری منفی نموده، با خود تطبیق می دهند و افراط و انحراف را جایی می رسانند که می گویند: مرید باید در وقت عبادات و اذکار و نماز مراد را در نظر آورد و متوجه او باشد و قطب را نصب العین خود قرار دهد.

شهید آیت الله سید مصطفی خمینی) ترسیم صورت شیخ را هنگام عبادت سالکان از آداب طایفه صوفیه برشمرد. و اضافه می کند: چنین ادعایی در جوامع معتبر دیده نمی شود.[۱۸]

مراجع تقلید و فقهای شیعه تأکید کرده اند که اگر کسی هنگام اقامه نماز و موقع گفتن ]إِيَّاكَ  نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ[ صورت استاد و مرشد را در ذهن خود حاضر کند و بگوید: چون این خطاب با خداست و من او را نمی بینم، باید طلعت احمد و حیدر را در نظر بگیریم و چون تصور آنان امکان ندارد، صورت مرشد را تصویر می نماییم، نمازش باطل و این عقیده فاسد است. حتی برخی فتوا داده اند چنین فردی در جرگه مشرکان داخل می شود و چنین کاری نشانۀ جهل است و تمرکز به مطالب مذکور در نماز همچون توجه به بت است و حرام می باشد. عده ای دیگر از فُقها متذکر گردیده اند که چنین عقاید شرکت آمیزی که با وهم توأم است، نه تنها مبطل نماز است؛ بلکه موجب خروج از دین نیز می گردد.

طبق فتاوای فقها موقع گفتن آیه ]إِيَّاكَ  نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ[ باید قصد نمازگزار خدای متعال باشد و او معبود یگانه و بدون واسطه است و این گفته ها که صوفیه در این باره مطرح کرده اند، بدعت بوده، با اسلام و تشییع در تضّاد است و مصداق بارز شرک در عبادت. اگر چنین موضوعی لازم بود و ضرورت داشت، قرآن، پیامبر- و اهل بیت (علیهم السلام) توصیه می کردند. در ثانی، اگرچه با چشم فیزیکی نمی توان خدا را دید؛ اما با معرفت قلبی می توان متوجّه این حقیقت مطلق گردید.[۱۹]

قطب براساس عقیدۀ شخصی خود عشریّه ای از مریدان می گیرد و باقی اموال آنان را حلال می کند. مراجع تقلید شیعه چنین کاری را حرام و بدعت دانسته و افزوده اند این کار ملاک شرعی ندارد و کفایت از خمس نمی کند. برخی صوفیه آن را معادل زکات غلات چهارگانه با شرایطی تلقی کرده اند و خاطر نشان ساخته اند که عشریه مالیاتی بوده که حکومتهای جائر دریافت می کرده اند.[۲۰]

صوفیه بدون شک در استخراج احکام شرعی از منابع قرآنی و روایی تخصصی ندارند و به قدرت تفقّه نرسیده اند و باید به کارشناسان شرع و دیانت – که در عصر غیبت کبری مجتهدانند – مراجعه کنند، چنانکه امام حسن عسکری (علیه السلام) فرموده اند: «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ ، حَافِظاً لِدِينِهِ، مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ؛[۲۱]

در فرقه های تصوف غالباً از افرادی پیروی می شود که دربارۀ آنان هیچ نصّی از ائمه هدی (علیهم السلام) نیامده است و تابع اقطابند، و از به کار بردن لفظ مجتهد می پرهیزند و رجوع به فقها را روا نمی دانند و در مقابل می گویند: مرشد ما جانشین با واسطه امام زمان(عج) است و با رسیدن به این مقام از نور خدایی برخوردار می باشد و می تواند از موازین الهی سخن بگوید؛ چون حق تعالی آنچه را بخواهد، بر قلب آنان فرو می فرستد.[۲۲]

صوفیه معتقدند انبیا برای افراد معمولی برانگیخته شده اند و وظیفۀ عموم مردم است که از تعالیم آنان پیروی کنند؛ اما مکتب ما برای خواص و اهل سیر و سلوک است و مرشد وظیفه دارد هر کس را بر حسب استعدادی که دارد، ارشاد کند تا او را به درجه کمال برساند، اگر چه راهی که نشان می دهد امکان دارد با مسیری که انبیا ترسیم کرده اند، مغایرت داشته باشد و گاه ممکن است سالک را به گدایی وادار کند و می خواری را برایش تجویز نماید و نیز او را به سوی رقص، پایکوبی و سماع فرا خواند که تمامی این افعال در شرع مقدس منع گردیده و حرام است؛ اما در طریقت به شرطی که با مجوّز خضر مراد همراه باشد، پسندیده، درست و حتی لازم است.[۲۳]

قطب در واقع کرسی نشین بارگاه ولایت است و حتی مالک نفوس و اموال مردم. احکام به دست او صادر می گردد و روی آوردن به تزکیه و معارف معنوی با اجازه اوست، طاعتش واجب و خدمت به او بر همگان فرض است، به باور صوفیه آنان برگزیدگان خلق اند و اولیاء و اقطاب برگزیدگان آنان و قطب بزرگ ترین صوفی وقت است.[۲۴] آنان ادعا دارند اولیا مقام مقدسی دارند و مقرّب خدایند و به همین دلیل قادر بر اعمال فوق طبیعی، کرامات و خوارق عادات اند.[۲۵] می گویند: اقطاب یا اوتاد که به نقبا و نجبا نیز موصوفند، لازم نیست از علوم اکتسابی و ظاهری برخوردار باشند؛ بلکه همان صفای قلب، شور و عشق و پیمودن مراحل مقامات و احوال طریقت و رسیدن به مرتبه کشف و شهود و فنا او را کفایت می کند.[۲۶]

ادعاهای مشایخ صوفیه تنها تعلیم اخلاقی و تربیت روحی نیست؛ بلکه مدعی اند به مقام فنا رسیده و به خدا واصل گشته اند، قلب آنها مورد الهام الهی است و این حالت در هنگام جذبه، خلسه و مکاشفه افزون تر گشته و هرچه بر قلب او وارد شود، حق و حقیقت است و هیچ گونه خلاف واقع و اشتباهی ندارد.[۲۷]

در نظر صوفیان شیخ و مراد مأموریتی ویژه دارد و به مقام وصل رسیده تا به منظور تکمیل مکارم دیگران به انسان الهی به سوی خلق فرستاده شود و نشان او چنین است که به خواطر افراد عارف باشد و بین واردات ربانی و شیطانی تفکیک قائل گردد که این ادعاها توهمی بیش نمی باشد.[۲۸]

اغراق و ادعاهای تأمل برانگیز

مریدان در طریقت تصوف تحت نظر قطب و با شیوه هایی که از اختراعات اوست، به ذکر روی می آورند؛ اما چگونگی آن اذکار در دستورات اسلامی نبوده و از سوی معصوم صادر نگردیده است و قرآن نیز بر آن تصریحی ندارد؛ بلکه در کتب ادعیه و منابع روایی وردها و ذکرهایی آمده که از پیشوایان مقدس اسلام نقل گردیده و بر زبان آوردن آنها نیازی به اجازه گرفتن از شیخ و مراد ندارد و بدیهی است ذکرهای ابداعی اقطاب پشیزی ارزش ندارند و عاملین آن نه تنها مستحقّ ثواب نمی گردند؛ بلکه مؤاخذه خواهند شد و چون از دستورات دینی تخطّی کرده اند، اوقاتی را بیهوده در این مسیر به کار برده اند. صوفیان دربارۀ شیوخ خود امور حیرت آور و شگفتی را نقل می کنند که با عقل سالم و منطق درست انطباق ندارد و گاهی در نقل این مطالب آنچنان افراط کرده اند که برخی از بزرگان تصوف به جعلی بودن چنین داستانهایی اعتراف نموده، گفته اند: مخالفان برای بدنام کردن صوفیه و تخریب این طریقه مواردی را جعل نموده و به اقطاب نسبت داده اند؛ اما نباید از نظر دور داشت که غالب این افسانه های اغراق آمیز در منابع معتبر خود صوفیه چون «تذکرۀ الاولیاء» عطار نیشابوری آمده است و سران تصوف این خرق عادات و گفتنیهای عجیب را به عنوان حقایقی از اسرار طریقت تلقی کرده اند و این موضوع از کتب کهن این فرق چون «اللمع فی التصوف»، «رساله قشیریه» و «کشف المحجوب» کاملا هویداست و نویسندگان صوفیه دربارۀ اقسام، کیفیات و موارد آنها مفصل سخن گفته اند.

مشایخ صوفیه مدعی اند که در راه عشق به خدا به مقامی می رسند که حجاب و هر گونه قیودی بین آنان و خداوند برداشته می شود و در این حال، سخنان، حالات و رفتارهایی از آنان سر می زند که عامه مردم برحسب ظواهر شریعت آنها را گناه و گستاخی تلقی می کنند. شعرای صوفیه این گستاخیها و ناروایها را به حدّ اعلا رسانیده، در سروده ها تعابیر و الفاظ عاشقانۀ زننده ای دربارۀ خداوند آورده اند. البته عده ای از آنان که خواسته اند مسلک تصوّف را با شریعت اسلام مطابقت دهند، کوشیده اند این همه هتاکی و گستاخی را پرده پوشی کنند و تأویلات وتفاسیری در این باره بیاورند؛ اما نتوانسته اند؛ زیرا گفتارها و تعابیر مزبور با آیات قرآن که خداوند را از هر تشبیه، تمثیل و تنزیلی منزه و مبرّا می داند و حق تعالی را تقدیس می کند و با منت رسول اکرم- و ائمه هدی (علیهم السلام) نیز مخالفت دارد و مسلمانان متشرع و ملتزم به قوانین الهی و دستورات معصومین (علیهم السلام) این تضاد را به خوبی درک می کنند و این را نمی پذیرند آنان عشقهای مجازی و شاهدبازی را مقبول طبع خود قرار داده اند و گفته اند: مشاهدۀ جمال زیبا رویان و نازنینان گل رخ، آیینۀ مشاهدۀ جمال مطلق یاد می گردد و در این مرحله مجاز پل حقیقت است و نردبانی برای ترقی معنوی به شمار می آید:
«کامل آن کسی بود که جمال مطلق حق سبحانه در مظاهر کوی حتمی مشاهده کند به بصر، همچنان که مشاهده می کند در مظاهر روحانی به بصیرت.»[۲۹]

«جامی» در شرح حال «شیخ روزبهان بقلی» که او را سلطان عارفان نامیده است، نقل می کند: «ناگاه به محبت زنی مغنیه (آوازه خوان) مبتلا شد و هیچ کس نمی دانست آن وجد و صیحه هایی که در وجد فی الله می زد، همچنان باقی بود؛ اما اول از برای خدای تعالی بود و این زمان برای مغنیه، پس خدمت او را لازم گرفت،» جامی از این شخص نقل می کند که: « گویند شعر در هنگام رقص و سماع صوفیان باید زیباروی باشد که عارفان در مجمع سماع به جهت ترویج قلوب به سه چیز محتاجند روایح طیبه، وجه صبیح و صوت ملیح.»[۳۰]

او در شرح حال «اوحد الدین حامد کرمانی»، از بزرگان صوفیه، نوشته است: «در شهود حقیقت توسل به مظاهر صوری می کرد و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده می کرد.»[۳۱]

از جمله این داستانها ماجرای دلدادگی «شیخ صنعان» به یک دختر مسیحی می باشد که در کتاب «منطق الطیر» عطار نیشابوری ماجرایش به نظم آمده است، براساس این افسانه، شیخ با آن موی سپید برای رسیدن به وصال آن دختر حاضر می گردد بنا به تقاضای وی بُت را سجده کند، ترک دین و ایمان نماید و جامی از شراب بیاشامد:
عشق دختر کرد غارت جان او
کفه ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید[۳۲]
براساس همین اصل عشق و اشتیاق، صوفیه عقیده دارند که در تمام ادیان و مذاهب حتی بت پرستی و حیوان پرستی می توان نور حقیقت را مشاهده کرد و بنابراین باید همه را یکسان دید و نسبت به پیروان مذاهب با نظر مهر و موّدت نگریست.[۳۳] «جنید بغدادی» (م ۲۹۷ق) گفته است: «تصوف این است که خداوند تو را از خود می میراند و به خویشتن زنده نگاه می دارد، صوفی چون زمین است که خوب و بد بر آن راه بروند، چون ابر بر هر چیزی سایه می افکند و چون باران همه را سیراب می کند.»[۳۴]

علفهای هرز در بوستان معنویت

در میان صوفیه سلسله و تخرّب گرایی وجود دارد و در دستگاه آنان انضباطی بسیار شدید که با کنترلها و نظمهای دستگاه های نظامی تطبیق می نماید، حاکم است، با این تفاوت که در احزاب سیاسی و اجتماعی صرفاً اعمال و رفتار افراد عضو کنترل می گردد؛ اما در بیان اهل تصوف باورها و افکار به این تصور که نزد مرشد آشکار است، کنترل می شود و بر عکس این وضع که بر مریدها حاکم می گردد، خود قطبها و مرشدها از اختیار وسیع و گسترده ای برخوردارند. و هیچ نظارتی بر کردار، رفتار، تصمیم گیریها و دستورات اختراعی آنان وجود ندارد و در خط و مشی و شیوه سلوک به هر گونه که صلاح دیدند، عمل می کنند، در حالی که عرفان راستیین این تحزّب گرایی و تمایلات فرقه ای را برنمی تابد و موازین دینی و شرعی به هر فرد تشنۀ حق اجازه می دهد با مراعات آداب و سنتهای مذهبی در سیر و سلوک گام نهاد و آنچه که ملاک عمل قرار می گیرد،کردار، گفتار و اخلاق افراد است و رابطه سببی و نسبی بین او و استاد وجود ندارد؛ اما در میان صوفیان و دراویش خلافت و مقام، پیرو مرشد به حالت موروثی از فردی به فرد دیگر منتقل می گردد.[۳۵]

عرفان حماسی و سیاسی

علمایی که در وادی عرفان حماسی گام نهاده در خط مقدم مبارزه با عوامل جور و جفا و ایادی استعماری قرار گرفته، در همدردی با محرومان و مظلومان، پایداری و استقامت ورزیده اند و در ایام اختناق و حاکمیت تباهی، دست اندرکار هدایت و رهبری نهضتهای مذهبی و مردمی و ایجاد درگیری با ستمگران روزگار بوده اند. مشی اخلاقی و رفتاری این عرفای حماسه ساز نیز در بحرانی ترین ایام هول و هراس و غارت و کشتار و تاخت و تاز اقوام متجاوز و فرمانروایان ستم گستر مرهمی بر زخمهای عمیق و جراحات درونی اقشار گوناگون مردم بوده است و آنان موفق گردیده اند روح ایمان، امید و مقاومت را در مردم رانده و با طراوت نگه دارند و از این طریق حرکتهای اجتماعی را حمایت معنوی و روحانی دهند. آن عارفان راستین به اثبات رسانده اند که لازمۀ عارف بودن گوشه عزلت اختیار نمودن و انزواگزینی نمی باشد و اصولاً این خلوت گزینی و بی تفاوت شدن در برابر مسائل اجتماع و بی اعتنایی به رویدادهایی که فضیلتها، ارزشها و انسانیت و کرامت آدمیان را مورد هجوم قرار می‎ دهد، خود آفتی بزرگ است که مقاصد عالی عرفان را عقیم می سازد، اصولاً علوم معنوی و سلوک عرفانی نه تنها بازدارندۀ فعالیتهای سیاسی و حرکتهای انقلابی نخواهد بود؛ بلکه قدم اوّل برای نبرد با ظلم و استکبار، بیداری و همان یقظه ای است که در مسیر عرفانی نخستین قدم می باشد.[۳۶] امام خمینی) در مذمت عارف نمایانی که به بهانه خودسازی درونی در گرداب نفس امّاره گرفتار آمده اند، چنین می گوید:

«آن بیچاره ای که خود را مرشد و هادی خلایق می داند و در مسند دستگیری و تصوف قرار گرفته، حالش پست تر و غمزه اش بیشتر است. اصطلاحات را به سرقت نبرده و سر و صورتی به متاع بازار خود داده و گمان کرده به لفظ مجذوب علی شاه یا محبوب علی شاه حال و جذبه دست می دهد.»[۳۷]

این سخن از کسی است که در مکتوبی نوشته است:
«انکار مقامات عارفان و صالحان را نکنی و معاندت با آنان را از وظایف دینی نشمری؛ چون ما جاهلان از آنها محرومیم، با آن به معارضه برخاستیم. من نمی خواهم مدعیان [عرفان] را تطهیر کنم که ای بسا خرقه ای که مستوجب آتش باشد [؛ بلکه] می خواهم اهل معنا و معنویت را انکار نکنی.»[۳۸]

در واقع معنویتی که اسلام بر آن تأکید می نماید، خمیر مایۀ عرفان و تصوف گردیده است، به دست دراویش و قلندرانی افتاده و پایمال دولتیان فئودال صوف مسلک گردیده است و آنچه برجامانده تحریفات و بدعتهایی بوده که امروزه سیمای تصوف واقعی را مجروح، عفونت زده و بیمار نشان می دهد و با این وضع، تصوف رسمی در اوج غارت و کشتار جا  انداز خان، خاقان، مغول و تیمور گردید و کانون هوسرانیها، عیاشیها و بی بند و باریهای خوانین و فرمانروایان جفا گستر و سرکوب کنندۀ هر گونه فریاد حق طلبی گردید.[۳۹]

این وضع مرارت بار به همراه عقاید انحرافی و موضع گرفتن در برابرشریعت محمدی و اعراض از روش معصومین (علیهم السلام) موجب گردیده است تا دانشمندان شیعه صوفی گری و عرفان نمایی را مورد ملامت و انتقاد قرار دهند و علامه بزرگوار، مرحوم مقدس اردبیلی)، بگوید:
«بدان که صوفیه قاطبا از مخالفین ائمه معصومین (علیهم السلام) هستند و از امامان معصوم (علیهم السلام) احادیث فراوانی در لعن ایشان منقول است.»[۴۰]

علامه مجلسی) نیز هشدار می دهد:
«گروهی بدعتها را برای خود دین تلقی نموده و آن را تصوف نامیده اند، ای برادران ایمانی! از اینها بپرهیزید تا دین و ایمانتان سالم بماند.[۴۱]

ملاصدرای شیرازی) که خود عارف برجسته ای است، بر دیدگاه متصوفه تاخته و می افزاید: آنان از علوم حقیقی و معارف ربانی محروم اند و این سخنانی که به عنوان نمونه می گویند: خداوند از عبادات ما بی نیاز است و شریعت برای کسانی است که در حجابند نه برای واصل شدگان، پوچ است.»[۴۲]

سید حیدر آملی) که عارفی وارسته و بزرگوار است، می گوید: «صوفیه حرفهای بی ربطی بر زبان می آورند که از جمله آنها اسقاط تکلیف است.» از دیدگاه وی، چنین تصوری نتیجۀ عدم درک صحیح مقام ولایت و نقش تعلیمی تکالیف شرعی در قوس صعود می باشد.[۴۳]

مراجع تقلید و فقهای شیعه نیز شرکت در مجالس و محافل صوفیه و خانقاه ها را که موجب تقویت و ترویج انحرافات آنان می گردد، جایز ندانسته و کمک به اهل بدعت دانسته اند.[۴۴]

ادامه دارد...

 

پی نوشت:
-------------------------------
[۱]. فاتحه/۶.
[۲]. آل عمران/۵۱.
[۳]. انعام/۱۶۱.
[۴]. همان/۱۵۸.
[۵]. این حدیث از نظر سند بسیار استوار است و دانشمند بزرگ شیعه «میرحامد حسین» (م. ۱۳۰۶ق) آن را از دویست نفر از علمای اهل تسنن نقل کرده است و مجموع بررسیهای این دانشور درباره سند و دلالت این روایت در شش مجلد تحت عنوان «عبقات الانوار» به طبع رسیده است.
[۶]. گلشن ابرار، حمعی از پژوهشگران حوزه علمیه، نشر معروف، قم، ۱۳۷۹ ش، ج۱، ص۲۲۹.
[۷]. احیاء علوم الدین، امام محمد غزالی، انتشارات کردستان، سنندج، ۱۳۷۶ ش، ح۲، ص۲۵۰.
[۸]. نک: کلیات شیخ بهایی، طبع تهران اسلامیه، صص ۳۵-۳۳.
[۹]. زندگینامه علامه مجلسی، سید مصلح الدین مهدوی، انتشارات همایش بزرگداشت علامه مجلسی، تهران، ۱۳۷۹ ش، ج۲، صص۳۹۵ و ۴۰۰.
[۱۰]. جرعه های جانبخش، از نگارنده، انتشارات حضور، قم، ۱۳۷۷ ش، ص۳۵۲.
[۱۱]. حدید/۲۷: ]رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها...[ .
[۱۲]. تفسیر المیزان، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ج۵، ص۳۰۶.
[۱۳]. رساله قشیریه، ص۱۸۱.
[۱۴]. پیدایش و سیر تصوف، نیکلسون، ترجمه محمدباقر معین، انتشارات توس، تهران، ۱۳۵۷ ش، ص۶۴.
[۱۵]. همان، ص۶۵.
[۱۶]. مثنوی معنوی، مولای رومی (جلال الدین محمد بلخی)، ج۵، ص۵۰۲.
[۱۷]. تاریخ تصوف در اسلام، قاسم غنی، انتشارات زوار، تهران، ۱۳۶۹ ش، ص۲۳۴.
[۱۸]. تفسیر القرآن، سیدمصطفی خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی!، تهران، ۱۴۱۸ ق، ج۱، ص۳۱۳.
[۱۹]. در این  باره محقق فرقه شناسی محمد مردانی از مراجع تقلید استفتاء کرده و پاسخ آن بزرگان را دریافت داشته است: نک: اسلام و دراویش، از این مؤلف، صص ۱۰۰-۹۴ و نیز نک: سیر کوتاه در مرام صوف گری، از همین نویسنده، ص۲۳۰ – ۲۲۸.
[۲۰]. سیری کوتاه در مرام صوفی گری، محمد مردانی و داود الهامی، مؤسسه دفاع از حریم اسلام، قم، ۱۳۷۷ش، صص ۱۶۲-۱۵۵.
[۲۱]. احتجاج، طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، ۱۴۰۳ ق، ج۲، ص۴۵۸؛ بحارالانوار، مجلسی، ج۲، ص۸۸.
[۲۲]. صالحیه، حاج ملاّ علی گنابادی، چاپ دانشگاه تهران، تهران، ص۱۷۷.
[۲۳]. راه و رسم صوفی گری، احمد باقریان، مقدمه دکتر احمد بهشتی، انتشارات ناصر، قم، ۱۳۵۶ ش، ص۶.
[۲۴]. ارمغان خانقاه، محمدتقی رهبر، دارالفکر، قم، ۱۳۴۰ش، صص ۲۵۵ – ۲۵۴.
[۲۵]. تاریخ تصوف در اسلام، قاسم غنی، ج۲، ص۲۴۲.
[۲۶]. عارف و صوفی چه می گویند، جواد تهرانی، چاپخانه خراسان، مشهد، ص۷۵.
[۲۷]. همان، ص۸۳.
[۲۸]. مقدمه ای بر تصوف، ذبیح الله صفا، نشر گهر نشر، بی جا، ص۳۴.
[۲۹]. نفحات الانس، نور الدین عبد الرحمن جامی، تصحیح و تعلیقات محمود عابدی، کتابفروشی محمودی، تهران، بی تا، ص۱۰.
[۳۰]. همان، ص۲۶۱.
[۳۱]. همان، ص۵۸۸.
[۳۲]. منطق الطیر، فرید الدین محمد عطار نیشابوری، به اهتمام سید صادق گوهرین، نشر پیروز، تهران، ۱۳۵۰ ش، ص۶۹.
[۳۳]. تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، عباسعلی عمید زنجانی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ص۳۴۸.
[۳۴]. در دیار صوفیان، علی بن عبدالحسین دشتی،کتابخانه آیت الله مرعشی، قم ص۱۲.
[۳۵]. جلوه حق، ناصر مکارم شیرازی، نشر دارالفکر، قم، ۱۳۵۸ ش، ص۱۹۷.
[۳۶]. سلوکی ملکوتی، از نگارنده، انتشارات ذاکرین، تهران،۱۳۸۶ ش، صص۱۱۵-۱۱۶.
[۳۷]. چهل حدیث، امام خمینی)، مرکز نشر آثار امام خمینی)، تهران، ص۹۱.
[۳۸]. نامه های عرفانی امام خمینی) (ره عشق)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی)، تهران، ص۱۹؛ یک ساغر از هزاران، فاطمه طباطبایی، انتشارات عروج، تهران، ۱۳۸۰ ش، ص۵۸.
[۳۹]. تاریخ تصوف اسلامی، عبد الرحمن بدوی، ترجمه محمود افتخارزاده، نشر افراز، تهران، ۱۳۸۹ ش، ص۱۹؛ اسلام در ایران (شعوبیه مقاومت ایران علیه امویان و عباسیان) نوشته ر. ناث و دیگران، ترجمه محمود افتخارزاده، صص۸۴-۸۳.
[۴۰]. حدیقۀ الحقیقه، مقدس اردبیلی، ص۵۶۳.
[۴۱]. اعتقادات، علامه مجلسی، ترجمه علی اکبر مهدی پور، نشر رسالت، قم، ۱۳۷۶ ش، صص ۱۷-۱۵.
[۴۲]. عرفان و عارف نمایان (ترجمه کسر اصنام الجاهلیه)، ملاصدرا، ص۴۳.
[۴۳]. اسرار الشریعه، سید حیدر آملی، صص ۱۹۴-۱۹۳.
[۴۴]. نک: سیری کوتاه در مرام صوفی گری، صص ۱۳۴ – ۱۲۸ و نیز همان مأخذ، صص ۲۲۷ – ۲۲۴؛ و نیز کتاب اسلام و دراویش، صص ۱۱۲ – ۱۰۰.

Share