رشته های حب و بغض بر مبنای ولایت حقه و آثار آن در روابط و حقوق بین مومنین/بخش اول

آیت الله میرباقری؛
استاد میرباقری

متن زیر جلسه چهاردهم گفتگوی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در برنامه سمت خدا می باشد که در تاریخ ۶ مهرماه سال ۹۲ برگزار شده است. در این جلسه ایشان با اشاره رشته ولایت حق و باطل و جدایی آنها اصل جدایی انسانها را در همین مساله دانسته و این گره خوردن به امام و حق و حب و بغضی که حول آن تشکیل می شود را توضیح می دهند. در ادامه به تبدیل این رشته های محبت در جامعه به محبت بین مومنین اشاره کرده و مناسک و آداب اتصال و حفظ این رشته ها را به حقوق مومنین بر هم تفسیر کرده و از آنها بحث می کنند.

سوال: در مورد ارتباط ما با امام و رابطه ما با مومنین حول امام بحث می کردیم. قرار شد که بحث را ادامه دهیم.

پاسخ: در جلسه گذشته به طور اختصار اشاره کردیم که رابطه ی اصلی مومنین باید با ولی شان باشد و رابطه ی شان باید حول آن رابطه شکل بگیرد. این رابطه یک سابقه ای تاریخی در عوالم گذشته دارد و از اینجا شروع نمی شود. مومنین در عوالم گذشته در سرشت و فطرت و نورشان با امام شان رابطه داشته اند و بین خودشان هم این رابطه بوده است. المومن اخ المومن من امه و ابیه مومنین با یکدیگر برادر وخواهر پدر و مادری هستند. این رابطه  حقیقی است و در هر جغرافیایی هم که باشند مانع این ارتباط باطنی و حقیقی نیست.

حالا دو نکته را می خواهیم حول این مسئله توضیح بدهیم نکته اول اینکه انسانها قبل از عالم دنیا دو دسته شدند: دسته ای که بار توحید و نبوت و ولایت را برداشتند و این عهدها را پذیرفتند و جزو جبهه مومنین شدند. دسته ی دیگر بار نبوت و توحید و ولایت را زمین گذاشتند و جبهه ی مقابل شدند. اینها طبیعتا در طینت و سرشت هم دو دسته می شوند و از همان عالم از هم جدا می شوند. وقتی ما به این عالم می آییم، باید روابط مان حول حجت و ولی خدا و امام شکل بگیرد. اولین زیربنای روابط اجتماعی که به منزله شالوده آن جامعه است و هر جامعه ای که می خواهد درست شود به این شالوده نیاز دارد، «حب فی الله و بغض فی الله» است. روایت متعددی در این زمینه است.

داریم که پیامبر از اصحاب شان سوال کردند: کدامیک از رشته ها ما را محکمتر به ایمان پیوند می دهد و موجب می شود که ما متصل به ایمان شویم به تعبیر دیگر چگونه می شود وارد وادی ولایت الله که همان وادی ایمان است شد؟ عده ای جواب دادند و عده ای هم گفتند خود شما بفرمایید که خدا و رسولش آگاه ترند، که قاعدتا این دسته دوم برنده تر هستند. بعضی گفتند: حج، بعضی گفتند: زکات و بعضی گفتند: نماز. پیامبر فرمود: همه اینها فضیلت دارد ولی اینها محکم ترین رشته ای که ما را به حقیقت ایمان و حقیقت توحید و ولایت گره می زند نیست. بعد خود پیامبر فرمود:مهمترین رشته ای که ما را به ایمان پیوند می زند و پاره نمی شود و مطمئن تر و محکم تر است «الحب فی الله و الغبض فی الله»[۱] محبت ورزیدن و بغض داشتن در راه خداست، که در بعضی روایات این مکرر آمده است. سوال کردند که حب و بغض هم جزو ایمان است؟ یعنی حب و بغض هم ایمان را شکل می دهد و اگر نسبت به عده ای حب داشت و نسبت به عده ای بغض، این مومن می شود و اگر بالعکس بود کافر خواهد بود؟ حضرت فرمود: ایمان تماماً حب و بغض است.

در ادامه این آیه را خواندند: «حَبَّبَ إِلَیكُمُ الْإیمانَ وَ زَینَهُ فی‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَیكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ»(حجرات/۷) خدا در قلب شما ایمان را زینت داده و محبوب شما قرار داده است و کفر و فسوق و عصیان را مکروه شما قرارداده است. قلب مومن طوری است که متمایل به اولیاء خداست. در این آیه کلمه ایمان به امیرالمومنین تفسیر شده است. بنابراین محبت اولیای خدا و حب فی الله یعنیانسان باید محبت و دشمنی اش در راه خدا باشد. و کسی را دوست بدارد که خدا دوست می دارد. و کسی را دشمن بدارد که خدا دشمن می دارد. و بعد حضرت فرمودند: «التولی لاولیاء الله»تولی نسبت به اولیاء خدا و تبری من اعداء الله تبری جستن از دشمنان خدا، این محکم ترین رشته ای است که انسان را به وادی ولایت الهی وارد می کند و وارد محیط ولایت الله می کند.

پس انسان ها همین جا دو دسته می شوند: یک دسته آنهایی هستند که محبت خدا و اولیاء و دشمنی با دشمنان خدا را دارند، و یک عده هم بعکس هستند. این دو رشته با همدیگر است. نمی شود انسان فقط خدا و اولیائش را دوست بدارد، بلکه باید خدا و اولیائش را دوست بدارد و دشمنانش را هم دشمن بدارد. این همان چیزی است که مرز جوامع را شکل می دهد. یعنی این حب یک امر قراردادی و اعتباری نیست . جامعه ی مومنین همین گونه شکل می گیرد. تبری از دشمنان خدا، صف بندی ها را درست می کند و توالی نسبت به اولیای خدا و حب فی الله، جبهه داخلی مومنین را شکل می دهد.

خدا رحمت کند امام(ره) را که در بیان بلند و نورانی که به گورباچف داشتند فرمودند: (نقل به معنا می کنم) که باید کمونیسم را در موزه های تاریخ جستجو کرد و این یک امر تاریخی شده است، و به گورباچف این گونه نوشته بودند که دلیل شکست شما مبارزه بی دلیل با خداست و غرب سرمایه داری هم به همین دلیل شکست خواهد خورد.

چون غرب فرهنگی به ویژه بعد از رنسانس، دین و خدا را با صدای بلند به خصوص در عرصه حیات اجتماعی نفی می کند. و این امری نیست که آنرا پنهان بکنند. کسانی که بنایشان مبارزه با خدا و رسول است و در منطقه جنگ بر علیه اسلام راه انداخته اند، نمی شود آنها را دوست داشت. تبری نسبت به آنها رکن اصلی ایمان است. اگر انسان به آنها محبت ورزید این محبت به جهنم است. محبت ما نسبت به آنها ما را به صف آنها می برد وتبری است که صف ما را از آنها جدا می کند.

اراده ها حول دو ولی شکل می گیرد: یکی ولی باطل و یکی ولی حق است.اراده هایی که حول ولی حق شکل می گیرند اراده های نورانی هستند و انگیزه ی دور هم شدن آنها هم بندگی خداست. و اولین چیزی هم که آنها را به هم گره می زند محبت است یعنی «الحب فی الله». حب رشته پیوند است و قرارداد نیست. مادری که فرزندش را دوست دارد واقعا به او مرتبط است و واقعا حامی اوست.  دسته دیگر حول محبت دنیا دور هم جمع می شوند و غرض آنها هم بیشتر از دنیا نیست یعنی می خواهند دنیای شان آباد باشد. آبادی هم به معنای کامجویی و تمطع از دنیاست نه به معنای عمران آبادی که انبیاء می گویند. می خواهند بیشتر متمتع باشند و مبتهج به ماده باشند و سرخوش به ماده باشند.

این دو دستگاه در مقابل یکدیگر هستند. زیرساختی که این دوگروه را ازهم جدا می کند چیست؟ آیا مرز جغرافیایی است؟ مثلا بگوییم این جا ایران است و آنجا عراق بخصوص مرزهای جغرافیای که بعد از جنگ جهانی دوم دولت های برنده کشیدند و با اغراض سیاسی هم شکل گرفته است و بدنبال تغییر آن هستند. آیا اینها انسانها را جدا می کند؟ یا اینکه ممکن است که یکی این طرف دنیا باشد و دیگری آن طرف دنیا باشد و حقیقتا به هم مرتبط باشند و عضو یک جامعه باشند و دو نفر در کنار هم زندگی بکنند ولی عضو یک جامعه نباشند؟ مومن آل فرعون در کاخ فرعون بود ولی عضو جامعه حضرت موسی بود و بالعکس همسر نوح در خانه نوح بود ولی عضو جامعه ی کفار بود. اولین قدمی که مرزها را جدا می کند تولی و تبری است واین از اعتقادات هم کمی قویتر است یعنی حب و بغض یا میل و نفرت انسان است که مرزها را از هم جدا می کند و اینها زیر بنای جامعه است. مومنین با هم همدلی و یک نفرتی دارند که حول ولی شان است. یعنی او را دوست می دارند و حول او همدیگر را دوست دارند و این رشته از این دنیا شروع نمی شود؛ بلکه از قبل از این دنیا شروع می شود، که حدیثش را مفصل گفتیم «المومن اخ المومن من ابیه و امه».

پس نکته ای که باید نسبت به آن دقت بشود، برائت نسبت به دشمنان خدا است که حداقل تبری از باطل است. در روایات داریم که نهی از منکر سه مرتبه دارد: اولین مرتبه اش قلبی است بعد لسانی و بعد عملی. یعنی انسان باید با قلب خودش منکر را دشمن بدارد و از منکر بدش بیاید، حتی اگر قدرت نداشته باشد که از آن منکر جلوگیری بکند. گاهی ما فقط منکرات کوچک را می بینیم. در آن روایت ابوحنیفه از امام صادق(ع) سوال کرد که معروف چیست؟ حضرت فرمودند: «هو المعروف فی السماء و الارض امیرالمومنین»[۲] سوال کرد پس این افعال چیست؟ فرمودند: این افعال خوب اند اما معروف حقیقی امیرالمومنین است. منکر هم همین طور است، محور منکر دشمنان خدا هستند و همه ی منکرها حول آنها شکل می گیرد. فرمود: «عدونا اصل کل شر»[۳] ریشه ی همه بدی ها دشمنان نبی اکرم و اهل بیت هستند. و از طرف دیگر فرمودند: «ان ذکر الخیر کنتم اوّله و اصله»

پس قدم اول نهی از منکر این است که انسان در قلبش از کسانی که اقامه منکر می کنند تبری داشته باشد. آنهایی که با خدا و اولیاء خدا دشمنی می کنند و بنای آنها بر این است که بساط دینداری را جمع کنند و نگذارند دین داری در عالم منتشر شود. گاهی منکر را اشاعه می کنند اما گاهی به این هم بسنده نمی کنند و منکر را اقامه می کنند. مثلا فردی شرب خمر می کند، فردی میکده می زند و فردی دیگر فرهنگ میگساری را بسط می دهد بطوری که میگساری از ارکان زندگی می شود و قبح آن ریخته می شود. یعنی منکر می شود معروف. بدترین مرتبه ی منکر این است که معروف بشود.

در آن حدیثی که از نبی اکرم نقل شده که به سلمان خصوصیات آخرالزمان را می فرمایند آخرین مرحله اش اینست که منکر تبدیل به معروف می شود و معروف هم تبدیل به منکر می شود. یعنی درک از حسن و قبح عوض می شود. ولایت باطل و اولیای طاغوت زیباشناسی انسان را تغییر می دهد. خیلی از کارهایی که در اینجا منکر است و واقعا هم زشت است در اروپا اگر از آن نهی کنید نهی از معروف حساب می شود و شما را مجرم می دانند. قانونا هم شما را مجازات می کنند و اخلاقاً هم شما را مرتکب یک فعل ضد اخلاقی می دانند. پس رکن مهم اینست که اگر در جهان، جریانی اقامه باطل کند یعنی بخواهد فرهنگ جهان را تغییر بدهد و به نفع ارزش های مادی، ارزش های الهی را تحقیر می کند؛ ما باید نسبت به این جریان و اتباعشان تبری داشته باشیم.

 

************************************

پی نوشتها:
[۱] الكافی (ط - الإسلامیة)، ج‏۲، ص: ۱۲۶
[۲] بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏۱۰، ص: ۲۰۸
[۳] الكافی (ط - الإسلامیة)، ج‏۸، ص: ۲۴۳

Share