رفتن به محتوای اصلی
آیت الله میرباقری؛

جلسه اول مناظره جهت داری علوم از منظر معرفت شناسی/بخش اول

تاریخ انتشار:
آیت الله میرباقری

متن زیر جلسه اول مناظره جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در باب «جهت داری علوم» با اساتید محترم حجت الاسلام والمسلمین حسن معلمی و حجت الاسلام والمسلمین رضا حاجی ابراهیم به تاریخ 15 اردیبهشت ماه 84 برگزار شده است. این گفتگو که در دفتر جنبش افزاری در دفتر تبلیغات اسلامی قم برگزار شده است، شامل دو جلسه بوده است که صاحب نظریه – جناب میرباقری – اندیشه خود را در این باب مطرح کرده و سپس مورد نقد و بررسی قرار گرفته و ایشان نیز در صدد پاسخ گویی به سوالات، مباحثی را مطرح می کنند. برای مشاهده ادامه مباحث در جلسه دوم از لینک بالا استفاده کنید.

مقدمه

سبحانی: نشست حاضر به ارائه دیدگاهی در باب «جهتداری علوم» اختصاص دارد كه بنوبه خود یكی از بحثهای جدی در طول 25 سال گذشته است. از زمانی كه انقلاب اسلامی پیروز شد و نظام جمهوری اسلامی ایران استقرار یافت، نخستین پرسشی كه در برابر حوزه‎های علمیه  و تا حدودی دانشگاه  قرار گرفت این بود كه نظام نوپای جمهوری اسلامی با كدام سرمایه علمی و كارشناسی باید اداره بشود؟ آیا می‎توان با تكیه بر دستاوردهای علم و فلسفه مدرن و با استفاده از كارشناسی‎های رایج در محافل علمی دنیا برای استقرار و پیگیری اهداف انقلاب تلاش كرد یا اینكه ما نیازمند طرح جدید و دیدگاه تازه‎ای در حوزه دانش و معرفت هستیم؟ آیا می‎توان بدون دستیابی به یك نظام معرفتی، حوزه متفاوتی از دانش بشری را برای استقرار نظام نوپای اسلامی انتظار داشت؟ در این باب دیدگاههای مختلفی وجود دارد. در پژوهشی كه اخیراً توسط دفتر جنبش نرم‎افزاری و توسعه علوم اسلامی (در معاونت پژوهشی دفتر تبلیغات اسلامی) با هدف جریان‎شناسی در این موضوع صورت گرفت می‎توان دریافت كه ما به سه جریان عمده ذیل در بین اندیشمندان و صاحب نظران در باب «جهت داری علوم» روبرو هستیم:

1- دیدگاه روشنفكری دینی و سكولار در كشور است كه «دانش» را به صورت مطلق، مستقل از «دین» تعریف می‎كند و معتقد است تنها بر مبنای واحد جهانی، دانش تولید می‎شود. از این جهت ما باید بهره‎مند از دستاوردهای علم مدرن بشر باشیم. لذا نیاز به تكاپوی تازه‎ای نیست و آنچه كه باید در اینجا اتفاق افتد در لایه روشن آن است كه باید بین دین و دانش، پیوند حاصل گردد.

2- دیدگاهی است كه علم را جهتداری می‎داند اما بین «علوم طبیعی و علوم انسانی»، قائل به تفكیك و معتقد است در علوم طبیعی و ریاضی، علم دارای یك منطق یكسان است و نسبتی با دین پیدا نمی‎كند. اما در علوم انسانی این نسبت وجود دارد. لذا این علوم، قابل تقسیم به «دانش اسلامی و غیر اسلامی» است.

3- دیدگاهی است كه در مقابل دیدگاه اول، كلیه دانشها را  اعم از طبیعی و غیر طبیعی  دارای جهت «دینی» می‎داند. البته بین هر سه گروه فوق نیز طیف‎هائی از دیگر دیدگاهها وجود دارد كه نشان دهنده عدم وجود تقریری واحد از این موضوع است.

اما آنچه كه در این جلسه مطرح می‎شود دفاع از یكی از این دیدگاه‎هاست كه اعتقاد بر این دارد كه تمام دانشهای بشری از اساس «جهت دار» بوده و با دین، نسبت پیدا می‎كنند. بنابراین تلاشی ملّی باید در راستای اسلامی سازی همه علوم - اعم از طبیعی و انسانی - باشد.

حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای میرباقری از شخصیت‎هایی هستند كه از این دیدگاه دفاع می‎كنند. لذا از ایشان دعوت كردیم تا نظریه خود را مطرح كنند. در عین حال از اساتید معظم دیگری هم دعوت به عمل آمد كه به نقد این دیدگاه بپردازند. استاد ارجمند حجت الاسلام والمسلمین حسن معلمی و استاد ارجمند حجت الاسلام والمسلمین دكتر حاجی ابراهیم از عزیزانی هستند كه به نقد نظریه خواهند پرداخت. همچنین از اساتید حاضر در جلسه هم در وقتی كه اختصاص به این كار داده می‎شود بهره‎مند خواهیم شد.

من فقط نكته‎ای را اشاره كنم كه فلسفه وجودی این كرسی و نشست‎هایی از این دست، ایجاد فضای گفتگو و نقد علمی در حوزه دین است. لذا ارائه یك دیدگاه الزاماً به معنی پذیرش آن تلقی نمی‎شود. احیاناً اگر نقدی هم نسبت به دیدگاهی صورت می‎گیرد به معنای بی توجهی به نكات مثبت و دستاورد علمی آن نیست. همانطور كه مقام معظم رهبری فرمودند ما باید به عنوان یك ضرورت علمی، فضای نقد و گفتگو را در حوزه‎های علمیه گسترش داده و این فضا را ترویج كنیم. آنچه در نظر است محصول و برآیند این نشستهاست تا جامعه علمی ما با اندیشه‎های نو آشنا شوند؛ نقدهای آن را ببینند و زمینه ذهنی لازم در این خصوص فراهم گردد و از این تضارب آراء، باز هم افكار تازه‎ای پدید آید. متاسفانه گاهی برداشتهای نادرست و اطلاعات ناقصی از این كرسی‎ها منتقل می‎شود، كه خلاف آن مقصود و روح حاكم بر این قبیل نشست‎هاست. ما به هیچ وجه از یك دیدگاه، تقدیر نمی‎كنیم، چون وظیفه ما این نیست. همچنین اگر عزیز و صاحب نظری مورد نقادی قرار می‎گیرد، هیچگونه قصد تخریب شخصیت یا یك فكر در میان نیست. خوشبختانه در دو كرسی اخیر و جلساتی كه در آینده استمرار خواهد یافت، فكر می‎كنم موفق شده‎ایم این فضای مثبت را تا اندازه‎ای ایجاد كنیم. انشاء ا... به كمكی جمعی شما عزیزان، این حركت استمرار پیدا كند. در اینجا از استاد ارجمند جناب آقای میرباقری تقاضا دارم به تبیین نظریه خود بپردازند.

شمولّیت مفهوم«علم»، بر «علم تجربی، انسانی، پایه و منطق و فلسفه»

میرباقری: موضوع بحث، «جهتداری علم» است. در ابتدا واژه‎هایی را كه در این عنوان بكار رفته است به طور مختصر توضیح می‎دهم. مقصود از "علم" در این دیدگاه به لحاظ رویكرد معرفت‎شناسانه مفهوم عام، از علم است و نه ساینس.(1) علی‎الاصول، آن قسمتی از بحث كه مفید و منتج در فضای امروزی ملت ماست بحث در باب "علوم كاربردی" است كه بعد از رنسانس تولید شد و فرهنگ تخصصی زیست بشر امروز را تشكیل داد. ما در این نظریه معتقد هستیم كه این علوم  اعم از تجربی، انسانی و پایه و همچنین منطق‎ها و فلسفه‎ها - همه جهتدار هستند.

مراد از «جهتداری» و سه رویكرد مطرح در این خصوص

اما اینكه «مراد از جهتداری چیست؟» می‎توان گفت این مفهوم، با رویكردهای مختلف، معانی متفاوتی به خود می‎گیرد.

رویكرد اول: تحلیل از منظر « كارآمدی»: گاه با رویكرد «كارآمدی» به بحث جهتداری علم می‎پردازیم. از این منظر، علومی كه تولید می‎شوند كاربردشان در جهت دستیابی به ایده‎ها و آرمانهای خاصّی است و چنین نیست كه كارآمدی آنها مطلق یا دارای دو بُعد یا دو گرایش باشد.

البته روشن است منظور ما در این میان، تك گزاره‎ها نیست. عمدتاً وقتی در این باب قضاوت می‎كنیم نسبت به جامعیت و كلیت علم قضاوت می‎شود. زیرا ممكن است اگر نگاه را به تك گزاره‎ها معطوف كنیم قضاوت در باب آنها یكسان نباشد. مثلاً اگر مجموعه علمی ای كه بعد از رنسانس، تولید شده است به عنوان فرهنگِ تخصصی زیستِ بشر امروز، شناخته و بصورت یكجا بر آن نگاه شود، راحت‎تر می توان در این خصوص قضاوت كرد. لذا ما معتقدیم بر پیدایش این علوم، انگیزه و نیازهای خاصی حاكم بوده است و كارآمدی این علوم، همه در جهت رفع همان نیازهای خاص قرار گرفته است. لاجرم در فرآیند نیاز و ارضاء، نیازهای خاصّی مطرح است كه به وسیله این علوم ارضاء می‎شود و اینگونه نیست كه این علوم بتواند نیازهای جامعه‎های ایمانی را هم برآورده كند. این لایه از بحث فعلاً منظور نظر ما نیست. هر چند كه می‎توان بر اساس این رویكرد نیز اثبات كرد كه علوم موجود در جهت كارآمدی خاصّی است. به بیان بهتر، گرفتن طیفی از اهداف در مقابل آنها، كارآمدی متناسب با چنین اهدافی را رقم زده است.

رویكرد دوم تحلیل از منظر «منطق و متدولوژی»: رویكرد دوم نسبت به بحث جهتداری، به «منطق و متدولوژی علم» باز می‎گردد. در این نگاه، علم، پیشینه و پیش فرض‎هائی را با خود همراه دارد. طبعاً باید دید كه این منظومه، چه غایاتی را دنبال می‎كند.

البته بخشی از معرفت شناسی، امروزه به بحث متدولوژی هم می‎پردازد. در فرهنگ رایج نیز منطقِ عقل نظری  كه همان منطق ارسطویی است  بعنوان بخشی از معرفت شناسی محسوب می‎شود. لذا این منطق، در باب ساخت معرفت و اینكه چگونه می‎توان از معلومات به طرف مجهولات حركت كرد بحث می‎كند.

در عین حال این زاویه نیز مورد نظر من در این نظریه نیست؛ هر چند كه از این زاویه هم می‎توان به طور جدی بحث را پیگیری كرد بصورتی كه علوم مغرب زمین حتماً در یك نگاه جامع، علمی متكی بر گرایشها و بینش‎هایی است كه در غرب، نسبت به انسان و جهان وجود دارد. البته همین گرایشها و بیشنها، امروزه جزئی از بافت و پیكره نیروی انسانی محسوب می‎شوند به گونه‎ای كه اصولاً نمی‎توان علم غربی را جز به شناخت همان گرایش ها و بینش ها، مورد مطالعه قرار داد. طبعاً سخن گفتن از علم غربی و مدرن، و قضاوت در باب جهتداری آن، بدون اینكه ما به خوبی فلسفه‎های مغرب زمین را  مخصوصاً فلسفه‎هایی كه بعد از دكارت آغاز شد و بشدت علوم را تحت تأثیر و پوشش خود قرار داده  بشناسیم ممكن نیست. یعنی شناخت علم غرب بدون شناخت این فلسفه، چندان میسور نیست.

بنابراین اگر بخواهیم با حفظ این رویكرد، اركان و عوامل تأثیرگذار بر پیدایش این علوم را مطالعه كنیم، حتماً باید به بینش‎هایی كه در آن فضا حاكم بوده است بپردازیم. قاعدتاً به همین دلیل است كه باید فضای حاكم بر علوم را باز شناساند؛ گرچه تمدن اسلامی، در دوره‎ای پرچم‎دار علم و دانش بشمار می‎رفت و در دوران رنسانس نیز توانست به شدت، بر فضای فكری آن زمان تأثیرگذار باشد تا جائی كه برخی استقرائاً به این نتیجه رسیده‎اند كه مثلاً آثار اندیشه ابن‎سینا بر اشخاص معینی از متكلمین و فلاسفه غرب به چه میزان بوده است ولی در عین حال این تحول در دنیای اسلام اتفاق نیفتاد؛ این امر به خاطر همان فضای بینشی خاصی است كه بر روند پیدایش این علوم حاكم بود.

در هر حال این لایه دوم از بحث است كه فعلاً مورد نظر من نیست. هر چند كه از این منظر هم می‎توان اثبات كرد كه منطق و متدولوژی علم، مبتنی بر پیش فرض‎ها و همچنین غایاتی است؛ البته آن پیش فرضها نیز بنوبه خود از بینش فلسفی جامعه، و غایات مزبور نیز از گرایشهای اجتماعی اخذ می‎شد. در یك كلام، علم مدرن، تابعی از اخلاق اجتماعی و اندیشه‎های پایه و فلسفی است كه البته این، بحث مستقلی را طلب می‎كند و شاید به برخی از زوایای آن در این جلسه اشاره كنم.

رویكرد سوم تحلیل از منظر «معرفت شناسی»: رویكرد دیگر آن است كه از موضع «تحلیل فهم»، به بحث جهتداری علوم پرداخته شود. هر چند با دو رویكرد قبل هم، اگر بحث را عمیق پی‎گیری كنیم می‎توان به جهتداری همه ساحتهای علم رسید. البته مراد از تحلیل فهم، تحلیل بودگرایانه و سوال از چیستی فهم نیست بلكه تحلیل از «چگونگی و شدن فهم» مراد است. تمامی آنچه گذشت تبیین محل نزاع، به شیوه فلسفی بود.

امكان تبیین جهتداری از منظر «كلامی»

اگر بخواهیم از منظر كلامی نیز همین نزاع را تعریف كنیم تقریر این است كه دو ملكوت نورانی و ظلماتی - یا به تعبیر عقل و جهل  در عالم وجود دارد. جنگ بین عقل و جهل، یك جنگ فراگیر است. ما وقتی به ساحت معرفت راه پیدا می‎كنیم در واقع، در وادی عقل وارد شده‎ایم. به تعبیر دیگر ما وقتی به اندیشه‎ورزی می‎پردازیم، ارتباطی با ملكوت عالم برقرار می‎كنیم. حال یا این ملكوت، سفلی و یا علوی است و بر همین منظر، یا نورانی می‎شویم یا ظلمانی.

بنابراین بسط نور در ساحت اندیشه منوط به این است كه ما در ارتباط با باطن عالم، صحیح عمل كرده و رابطه و تولی حقی را با ملكوت عالم – و پیش از او با ربوبیت حضرت حق  برقرار كرده باشیم و الّا اگر ما در جهت‎گیری نسبت به ربوبیت الهی و نسبتی كه با ملكوت پیدا می‎كنیم، جهت‎گیری صوابی نداشته باشیم. عملاً در اشراف ملكوت ظلمانی قرار می‎گیریم. در این حال فهم ما نیز ظلمانی می‎شود كه ما از آن تعبیر به جهل می‎كنیم. بنابراین در فرآیند رسیدن به دانش، یا به جهل می‎رسیم یا به علم، یا به نور یا ظلمت. اینكه در روایت از «العلم نور» سخن می‎گوید در واقع به این نكته اشاره دارد كه علم، شعاعی از آن عقل كلی، عقل مطلق و نور نبی اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) است. البته زمانی این نور، در فهم انسان حضور پیدا می‎كند كه تولی و ارتباط صوابی با ایشان وجود داشته باشد. همچنین است این تعبیر كه «مثل الفریقین كالاعمی والاصمّ و البصیر و السمیع».

جهتداری از منظر «معرفت شناسی»، موضوع اصلی بحث

فعلاً ما با این ساحت كلامی نیز كاری نداریم. بلكه بیشتر می‎خواهیم از منظر عقلی (كه همان رویكرد سوم فلسفی) بود به تحلیل جهتداری علم بپردازیم. از اینرو من بحث را از تعریف رایج نسبت به فهم، معرفت، علم و آگاهی در فلسفه مسلمین (یا به تعبیری فلسفه اسلامی) و نقد این تعریف، آغاز می‎كنم.

مقدمات بحث / عدم وجود ملازمت بین «انكار تطابق» با « انكار فهم» / «نسبّیت» حضور « اراده» در « فهم»های گوناگون

اما بیان دو مقدمه را پیش از آغاز بحث ضروری می‎دانم:

1  اگر كسی در بحث تحلیل فهم، رئالیسم خام را نقد كرد و «تطابق« را به مفهوم مطلق، انكار نمود این الزاماً بمعنای انكار فهم از خارج نیست. بله در نهایت می‎توان گفت تحلیل وی از فهم، متفاوت است. برداشت شخصی حقیر از نگاه مرحوم علامه طباطبائی (زاد الله فی علو درجاته) در بحث «عاقل و معقول» نهایه الحكمه این است كه ایشان در واقع فهم حصولی را به یك معنا انكار می‎كنند. اما همان گونه كه اشاره شد این به معنای انكار فهم نیست بلكه تحلیلشان از فهم حصولی، به گونه‎ای است كه فهم حصولی را به فهم حضوری بازگشت می‎دهند. در واقع صورت انگاری علم حصولی را نسبت به خارج یك اضطرار عقلی می‎دانند. بنابراین بحث بر سر تحلیل فهم است.

2- براساس معرفت شناسی مورد نظر ما، «نسبت فهم‎ها» با جهتداری یكسان نیست. لذا تأثیر جهت اراده در یك سلسله از فهم‎ها كمتر و در حوزه‎های دیگر از فهم، تأثیر اراده، بیشتر و گاه محوری می‎شود. به عبارت دیگر اراده‎ها در یك سلسله از فهم‎ها تأثیر كمتری دارد. طبعاً وقتی ما مجموعه سازی یا فرضیه پردازی را ‎آغاز می‎كنیم و حدود اولیه یك علم را بر هم زده آنها را با هدف وحدت رویه، پردازش می‎كنیم، اینجا اراده ما مهیمن می‎شود فلذا به نحو بیشتری وارد شده و دخالت می‎كند. در اینجا می‎توان گفت تأثیر اراده ما نسبت به جهتداری علم بیشتر است.(2)

طرح مباحث معرفت شناسی در منطق و فلسفه

با بیان این دو مقدمه، اكنون این نكته را متذكر می‎شوم كه بحث‎های معرفت شناسی، هم در منطق و هم در فلسفه مطرح شده است. البته در فلسفه معمولاً در دو موضع، با عنوان «ساحت‎های وجود» (با بحث وجود ذهنی و عینی) و بحث «عاقل و معقول» این مطلب بررسی می‎گردد. در بحث وجود ذهنی كه بیشترین اهتمام به مسئله تقسیم وجود از منظر فلسفی صورت می‎گیرد از یك منظر، حل مشكلِ رابطه ذهن و خارج دنبال می‎شود. این پرسش مطرح است كه آیا ما ادراكی از خارج داریم یا خیر؟ نگاه معروف كه نگاه یونانی نیز هست (و برخی آنرا جهان شمول می‎دانند ولی خواستگاه آن فلسفه یونانی است) معتقد است ذهن انسان، واجد صوری از خارج می‎شود و خارج را بوسیله این صور كه مطابق با واقع هستند درك می‎كند. پس می‎توان گفت، ذهن به لحاظ این صور، واقع نماست. این مطالب، بخشی از بحث معرفت شناسی است.

بیان دو پرسش جدی از مبنای «كشف و تطابق»

اما در این ساحت دو سؤال جدّی، قابل طرح است:

1- چگونه كاشفیت صور، از وراء خود اثبات می‎شود در حالی كه مقصود از خارج هم همین ماوراء صورت است؛ خواه ماوراء آن، ذهن یا حوزه نفس الامری باشد؟ پس چگونه این كاشفیت تحلیل می‎شود؟

2- سؤال بسیاری جدی‎تری این است كه در صورت فرض صورت و واقع‎نما بودن آن باید دید این امر چه ربطی با «عالم شدن انسان نسبت به خارج» دارد؟

لزوم پاسخگوئی به « امكان ارتباط تطابقی با خارج» و « چگونگی علم به صورت»

اینجاست كه اگر ارتباط با این صورت برقرار شود به ناچار رابطه ما با این صورت نمی‎تواند از طریق صورت دوم انجام شود بلكه باید ارتباط فقط از طریق ارتباط حضوری باشد. اینجاست كه پایه اساسی علم «حصولی»، عملاً به علم «حضوری» باز می‎گردد. در واقع وقتی ما علم به خارج پیدا می‎كنیم سرآغاز آن یك علم حضوری است به گونه‎ای كه حقیقتی برای ما حاضر می‎شود و ما با آن حقیقت به وحدت و اتحاد می‎رسیم و بر اساس این حضور، به بیرون، اشراف پیدا می‎كنیم. این بخاطر خاصیت خارج نمایی و ویژگی انعكاس آن صورت نسبت به بیرون است.

بنابراین هر دو لایه از علم را باید بررسی كنیم به اینكه اولاً معرفت حصولی به معنی ارتباط این صورت با خارج و بصورت ارتباط «تطابقی یا كشفی» آیا اساساً قابل دفاع است یا خیر؟ ثانیاً بایست از اصل «وقوف به آن صورت» یا اصل وقوف انسان سؤال كرد. چرا كه فلاسفه بنابر اصطلاح رایج، «علم» را در آنجا به «حضور»  آنهم حضور مجرد نزد مجرد  تعریف می‎كنند.

به نظر ما هر دو وجه، قابل نقد و نقض است. لذا نه «كشف به نحو مطلق و تطابقی»  و به تعبیر امروزی‎ها رئالیسم خام - قابل دفاع است و نه تعریف علم به «حضور مجرد عند المجرد» قابل تحلیل می باشد؛ گرچه به طور نسبی هر دوی اینها را قبول داریم.

قابل دفاع نبودن «تطابق و كاشفیت علم»

اما نظری كه ما نسبت به مقوله «كشف» داریم یك نقد فراگیر است و قطعاً مشكل آن با راه حلی كه سرآغاز تفسیرش از اندیشه‎های علامه طباطبائی (ره) است حل نخواهد شد؛ راه حلی كه می‎خواست درك تطابق صورت را با موضوع، به علم حضوری بازگشت دهد. بدین نحو كه ما در حضوریات خود، تطابق را درك می‎كنیم. حال آنكه سؤال ما در اصل «تطابق» است كه اصولاً تطابق بین «دو» به چه معناست؟ اگر بنا باشد صورت و ما به ازاء خودش، به برابری محض برسند كه دیگر صورت و خارجی نیست. و اگر دوئیت است این تطابق دوئیت به چه معناست؟! البته فرقی نمی‎كند كه یك طرف آن، علم حضوری انسان باشد؛ مثلاً وقتی در انسان، احساس از گرسنگی، ترس و رنج پیدا می‎شود ذهنش به مفهوم سازی می‎پردازد. اما سؤال این است كه این مفهوم با این واقعیت چه نسبتی دارد؟ آیا اینها یك چیزند یا دو چیز؟ اگر دو چیزند تطابق یعنی چه؟

بنابراین این سؤال، عام است و نمی‎توان با ارجاع آن به اینكه من دو طرف را درك می‎كنم الزاماً نسبت بین این دو را هم تبیین نمود.(3) اینجاست كه باید همان بحثهائی كه در وجود ذهنی مطرح شده است طرح كنیم. صرف اینكه گفته شود من از علم حضوری خود صورت‎برداری می‎كنم و هر دو نزد من حضور دارند و لذا تطابق را در می‎یابم مشكل را حل نمی‎كند. چون بلافاصله سؤال می‎شود «تطابق چیست كه تو آنرا در می‎یابی؟ آیا نسبت بین این صورت با واقع و خارج، نسبت تناسب است یا تشابه یا رابطه علّت و معلولی؟» اگر می‎گویید رابطه تطابق است، تطابق به چه معناست؟ آنهایی كه تشابه و تناسب را انكار و ادعای تطابق می‎كنند به یك شبهه جدی گرفتار شده‎اند و من راه حلی برای آن پیدا نكرده‎ام. اگر كسی به این راه حلّ رسیده است آنرا ارائه دهد كه اگر وجود این دو، دوتاست و ماهیتاً هم دو چیزند آیا باز می‎توان از تطابق سخن گفت؟!

ناكارآمدی «تطابق» در تبیین «رابطه مفهوم و مصداق»

نهایت راه حلی كه مرحوم صدرالمتألهین (ره) مطرح كرده است به حمل اوّلی و شایع است كه البته این نیز مشكلی را حل نمی‎كند. در واقع اینجا یك توتولوژی درست می‎شود كه عملاً قضیه به خودش باز می‎گردد. چون در این راه حل گفته می‎شود نسبت این صورت ذهنی با خارج خود، بصورت تطابقی است. مثلاً نسبت به انعكاس صورتی كه من از مفهوم «آب» دارم می‎بینم كه آب در خارج، این است. پس آن، یك وجود و این، یك وجود دیگر است. ماهیتِ به حمل شایع آنها هم دوتاست ولی ماهیتِ به حمل اوّلی آنها یكی است. یعنی آب یك مفهوم است، و این مفهوم هم وجوداً غیر وجود خارج است زیرا وجود آن در ذهن من است. از دیگر سو به لحاظ ماهیت، مثلاً این كیف نفسانی است و آن جوهر است ولی  همچنان كه می‎فرمایند  مفهوم آن ماهیت است! این كه چیزی جز تكرار ادعا نیست. سوال این بود كه «رابطه مفهوم و مصداق چیست؟» می‎گویند این مفهوم آن است. حال آنكه بحث این بود كه «در وجود ذهنی، وجود با ما به ازاء خود چه رابطه‎ای دارد؟» ما قبول داریم كه خارج را می‎فهمیم و از طریق این صورت هم فهم حاصل می‎شود. اما وقتی از ایشان درخواست می‎شود فهم را تحلیل كنند از «تطابق» سخن می‎گویند و وقتی از چیستی تطابق سؤال می‎شود می‎گویند یعنی این مفهوم آن است! این تكرار ادعاست و نمی‎تواند یك راه حلّ محسوب شود.

ناكارآمدی «بداهت» بعنوان راه حلّ دیگر

اما راه حلّ دیگری كه مطرح كرده‎اند «بداهت» است كه این نیز پذیرفتنی نیست. چون كسی ممكن است از این طرف ادعا كند كه «تطابق بین دو چیز خلاف هم امری بدیهی است. لذا دو چیز مخالف چگونه می‎توانند با یكدیگر مطابق باشند؟»

بنابراین رئالیسم خام كه یك تطابق مطلق را بین دو چیز برقرار می‎كند به نظر ما دلیلی برای دفاع ندارد مگر اینكه طرف مقابل را به ایده آلیسم متهم كند. پس این مطلب برای ما قابل درك نیست كه اصولاً چگونه ایشان علم حصولی را تحلیل می‎كنند. گرچه من تقسیم علم به «حصولی و حضوری» را یك تقسیم برآمده از یك پیش فرض می‎دانم لذا سعی می‎كنم با همین تقسیم جلو بروم.

ناكارآمدی دیدگاه كشف در تعریف كردن «پایگاه حضور» به «تجرد»

اشكال دوم این است كه اگر من فرض كردم این صورت، انعكاس دهنده خارج است این سؤال مطرح می‎شود كه چرا این صورت را بفهمم و فهم من از این صورت چگونه واقع می‎شود؟ آنها این را به حضور تعبیر می‎كنند به صورتی كه تا حضور نباشد فهم واقع نمی‎شود. ما هم به یك معنا قبول داریم كه حضورلازم است و بدون حضور و با غیبت، فهمی حاصل نمی‎شود. اما نكته مهم این است كه پایگاه حضور چیست؟ دیدگاه رایج، پایگاه حضور را به «تجرد» بر می‎گرداند.

«نفی اتصال و انفصال مطلق»، در تعریف از «وجود مادی»

ما سؤال می‎كنیم اولاًِ مقصودتان از «تجرد» كه می‎گویید حضور در موجود مجرد معنا دارد و در غیر مجرد و مادی معنا ندارد چیست؟ ثانیاً چرا در وجود مادی، حضور معنا ندارد؟ می‎گویند چون وجود مادی، گسترده و پخش است و اجزائش از خودش غائبند. من از شما سؤال می‎كنم آیا بین اجزاء ماده، انفصال مطلق است و اتم‎های آن از یكدیگر بریده‎اند یا قابل اتصال است و می‎توان ارتباط و وحدت را در آنجا مشاهده كرد؟ در فیزیك امروز دیگر كسی نمی‎پذیرد كه در عالم ماده، انفصال است. اگر بر یك نقطه از یك جسم، انرژی وارد كنید به نقطه دیگر منتقل می‎شود و این نشان می‎دهد كه وحدت اتصالی بین اجزاء ماده برقرار است. البته این را قدیمی‎ها هم می‎گفتند. اگر شما بخصوص لایه‎های باطنی ماده را، میدان‎های «تشعشع و تموج و جاذبه» بدانید روشن می‎شود كه اینها بهم متقوّمند. بنابراین نه ماده، مركبی است كه پخش است و اتصال و وحدت در آن نیست و نه مجرائی كه ایشان برای ادراك اثبات می‎كنند دارای بساطت مطلق است.

وجود «تغایر و تركیب»، نافی «بساطت مجرّد»

همچنین آیا می‎توان پذیرفت كه بساطت مطلق دارد؟ منظور از اینكه نفس، واحدِ بسیط است و دارای اوصاف مختلف نیست چیست؟ آیا اوصاف آن، برابر محضند و همانطور كه درباره حضرت حق گفته می‎شود احدی الذات است ما نیز در این نگاه، احدی الذاتیم یا اینكه احدیت، مخصوص حضرت حق است و هیچ ممكنی چنین نیست؟ طبعاً وقتی گفته شود ممكن، احدی الذات نیست آنگاه تركیب ذات و وصف در آن پیدا می‎شود. در این حال بلافاصله سؤال می‎شود كه این غیبت و حضور به چه معناست كه آنجا حضور اما اینجا غیبت است؟!

علاوه بر اینكه بحث پردامنه دیگری مطرح است كه اصولاً بحث مجرد و مادی از كجا آمده است؟ ایا این امواجی كه الان در هوا هستند  امواج صوتی، تصویری، الكتریكی و امثال آن  امواج مجردند یا مادی؟ به نظر من بسیاری از این تقسیمها بر پیش فرضهای طبیعیات قدیم متكی است. بنابراین اینكه ما قائل به تجردی بسیط باشیم كه تركیبی در آن راه ندارد امری بی‎معناست؛ چون اگر تركیب در آن راه دارد پس تغایر نیز در ذاتش راه پیدا می‎كند همانگونه كه در ماده، تغایر وجود دارد در مجردات نیز چنین است.

كارآمدی اصالت«فاعلیت» و ناكارآمدی اصالت «علیت» در«تفسیر علم»

لذا اگر تغایر موجب غیبت می‎شود در مجردات هم موجب غیبت خواهد بود و اگر اتصال، موجب وقوف و آگاهی می‎شود ارتباط و اتصال در وجود مادی هم موجب وقوف و آگاهی خواهد شد. من این تعریف از معرفت را در حد «اصالت ربط» می‎دانم كه اشیاء را عین «ارتباط» به هم می‎بیند. اگر عالم مجردات، عالم ربط است عالم مادیات هم عالم ربط است. این نقد جدی بر نظریه كشف است كه بیان شد. البته تكرار می‎كنم ما حضور را قبول داریم و نمی‎گوئیم حضور لازم نیست اما حتماً آنرا با تفسیر دیگری بكار می‎بریم بصورتی كه نه حضور را به تجرد باز می‎گردانیم و نه تجرد را برای حضور كافی می‎دانیم بلكه به نظر می‎آید اگر «فاعلیت» وارد «علم» نشود علم، تفسیر‎پذیر نخواهد بود.

اصولاً در «علیت محض»، معرفت تفسیر شدنی نیست. به عنوان مثال چرا به یك نرم‎افزار رایانه‎ای، اطلاق علم نمی‎شود؟ یك رایانه هوشمند، عالم دانسته نمی‎شود در صورتی كه عكس‎العملهای آن، از انسان دقیقتر است؟ مگر ما چه كار می‎كنیم كه او نمی‎كند؟ مگر كسی كه پشت دستگاه می‎نشیند، هواپیما را كنترل و موضع‎گیری می‎كند چه می‎كند كه یك ابزار رایانه‎ای، آن كار را انجام نمی‎دهد؟ اگر مقصود، نشان دادن عكس‎العمل است آن ابزار هم توانایی آن را دارد.

بنابراین به نظر ما از نقطه‎ای، علم آغاز می‎شود كه فاعلیت و اشراف محقق شود و حاكمیت بر رابطه باشد نه تحت رابطه بودن. چون حضور، همراه با حاكمیت و اشراف است حال آنكه جریان علیت محض، جایی برای تحرك نمی‎گذارد و اساساً در اثرگذاریها، محیط درون و بیرون را حاكم می‎كند. به نظر ما این به معنی نفی علم است.

لزوم تعبیه «اختیار» در تعریف علم و نقش آن در جهتداری

«اختیار» باید بعنوان یك حدّ اولیه، وارد فضای علم شود. طبعاً اختیار نیز بدون «جهت» نیست و همین جهت است كه كیف فهم را عوض می‎كند همانطور كه نسبیت در «علیت»، كیفیت فهم را عوض می‎كند. مثلاً وقتی من در محیطی قرار می‎گیرم چیزی را حس می‎كنم كه در محیط دیگر آنرا حس نمی‎كنم. نسبیت علیت و تعین علت، ادراك را عوض می‎كند. از اینرو اگر از دو زاویه به یك جسم نگاه كنیم می‎توانیم به دو گونه، آن جسم را ببینیم. این بخاطر آن است كه نسبیت به دو گونه است و البته این از منظر علیت، قابل تفسیر است. حال اگر فاعلیت خود انسان هم در فهم دخالت داده شود كیف و حركت اراده انسان در نوع فهم او دخیل می‎شود. همانگونه كه تناسب علیت، به «نسبیت فهم» منتهی می‎شود تناسب فاعلیت هم این چنین است.

فرآیند تأثیرگذاری «فاعلیت» در فهم فردی و اجتماعی

بر همین اساس چون فاعلیت، دارای جهت است لذا دو جهت پیدا می‎شود كه این دو در یك فرآیند، بر فهم اثر می‎گذارند. از منظر مختار، اراده ابتدائاً در «حالات» و بعد از آن در «سنجش» انسان بسط می‎یابد. مثل اینكه برای یك جسم - مانند طلا - در بدو امر، یك وزن مخصوص تعریف می‎شود و سپس با همین وزن در موضعی خاص قرار می‎گیرد؛ به این معنا كه بر اساس نسبت ایجاد شده برای آن، نوع رابطه‎‎هایش مشخص می‎شود و این رابطه‎ها نیز نوع كارآمدی شیء را تعریف می‎كند. مثلاً اگر شمش طلا تبدیل به فلان شی شود بگونه‎ای كارآمدی پیدا می‎كند كه متفاوت با صورتی است كه تبدیل به زیور‎آلات شود.

انسان نیز چنین است؛ ابتدا نسبتی پیدا می‎كند و در این نسبت معلوم می‎شود كه باید در كجا قرار گیرد و با كدام فاعلها تعامل داشته باشد. مثلاً كسی كه به منصب اجتماعی مهمی چون ریاست جمهوری یك كشور می‎رسد با دیگر اراده‎ها، نسبتی پیدا می‎كند كه دیگر افراد در مناصب پائینتر نمی‎توانند آن رابطه‎ها را برقرار كنند. از اینرو مادامی كه نسبیت انسان در نظام فاعلیت تعریف نشود نوع تعاملش نیز تعریف نخواهد شد. نسبیت انسان در نظام فاعلیت، در مرتبه حالاتش، در حساسیتها ودر بسط اراده او در ملكات روحی و رذایل اخلاقی‎اش، پیدا می‎شود. انسانی كه دارای حسد، بخل و كبر است در دستگاه جهل قرار گرفته و لذا وقتی وارد فضای سنجش می‎شود در تعامل با فاعلهای نورانی، تعامل كمتری می‎تواند برقرار كند. بنابر این مبنا، حوزه اول را می‎توان «گرایش» و حوزه دوم را «بینش» نامید. و البته همین گرایشهاست كه بینشها را می‎سازد و متعاقب آنها «دانش» تولید می‎شود. البته از این سیر كلی در جامعه شناسی هم استفاده می‎كنیم به این معنی كه «نسبیت جامعه، نسبیت فهم آن را شكل می‎دهد.»

تعریف «فهم» به «حضور فاعل در نسبیت»، بنابر مبنای مختار

اما اینكه بنابر دیدگاه ما، تعریف از «فهم» و چگونگی آن چیست بحث دقیقی است كه اشاره‎وار از آن می‎گذرم. ما فهم را حضور در نسبیت می‎دانیم؛ آن هم نسبیتی كه بین «تولی ما با ولایت» برقرار می‎شود. البته این حضور، بین تولی و ولایت، یك حضور فاعلی است.

اما در ادامه  غیر از بحث از كاشفیت و تطابق  باید از تفاهم و پایگاه آن نیز بحث شود. آیا بنابر دیدگاه ما «نسبیت مطلق» پیش می‎آید؟ ما معتقدیم كه نسبیت مطلق بوجود نمی‎آید. چون اراده واحد ربوبی بر جهت جریان آن حاكم است همچنین معتقدیم كه تفاهم نیز بخاطر حاكمیت همین اراده واحد ربوبی، واقع می‎شود.

جمع بندی اولیه بحث

سبحانی: تشكر می‎كنیم از حضرت آقای میرباقری كه اصول و اركان نظریه خود را مطرح كردند. من فقط جمعبندی خود را عرض می‎كنم تا نقدها متوجه همان محورهای اصلی شود. ایشان فرمودند وقتی ما از جهتداری علم بحث می‎كنیم منظورمان «مطلق معرفت» است. گرچه به علم در مفهوم مجموعه گزاره‎های ناظر به واقع كه جنبه كاربردی نیز دارد اشاره خاص می‎كنیم. پس مدعا عام است به صورتی كه كلیه معارف بشری «جهت» دارند. همچنین فرمودند سه سطح جهتداری را می‎توانیم ثابت كنیم:

1 به لحاظ كارآمدی و اثر بخشی علم ؛ 2 به لحاظ منطق تولید علم ؛ 3 و بالاخره رویكرد آخر كه دیدگاه خود ایشان بود نقد فلسفی ای بود كه از طریق تحلیل فرآیند فهم، به جهتداری علم رسیدند و البته عمده استدلال ایشان نیز بر نقد دیدگاه رایج در معرفت شناسی علم متمركز بود. بنابر فرمایش ایشان كسانی كه علم را مطلقاً جهتدار نمی‎دانند بخاطر آن است كه قائل به نظریه «تطابق» در علم هستند و «كاشفیت» را در علم معیار صدق و كذب می‎دانند و بر اساس «نظام علیت»، علم را تعریف می‎كنند. از نظر جناب آقای میرباقری، كاشفیت هم جهتداری را ثابت نمی‎كند. من این نكات را برجسته كردم تا هیات محترم نقد بر این عناصر تأكید كنند.

پس، از نظر این دیدگاه، فقدان «جهت داری مطلق علم»، تابع یك نظریه معرفت شناسی است كه بحث كشف و تطابق را معیار صدق و كذب و درستی و نادرستی قرار می‎دهد كه فرمودند این نظریه دو پایه اصلی دارد:

1- «كشف» است كه رابطه بین «صورت» و علم حصولی و «خارج» را ادعا می‎كند و می‎گوید صورتها برابری با خارج ندارند.

2- پایه دوم این نظریه این است كه «تطابق» را رابط بین نفس و صورت می‎داند كه كل بحث، به تجرد و اتحاد بین نفس عاقل و معقول باز می‎گردد و از این جهت هم رابطه بین نفس و صورت را حل می‎كند.

ایشان فرمودند ما در هر دو جهت اشكال داریم و البته اشكالشان را به «كشف» و «حضور» مطرح كردند و در مقابل فرمودند، ما كشف را در علم، معیار نمی‎دانیم. چون در نظریه كشف، «فاعلیت» حذف می‎شود و اساس بر «علیت» است؛ حال آنكه فاعلیت باید حضور داشته باشد و بدون فاعلیت هم علم و اشراف حاصل نمی‎شود. البته وقتی فاعلیت می‎آید كیف فهم نیز تغییر می‎كند. پس عمده استدلال در یك نظریه معرفت شناسی خلاصه می‎شود كه اثبات و نفی این، به اثبات و نفی نظریه‎شان منجر می‎شود. یعنی اگر منتقدان محترم، نظریه كشف را ثابت كنند و دیدگاه مقابل را كه تأثیر فاعلیت ادراك است نقض نمایند این نظریه از اساس، فرو خواهد ریخت.

میرباقری: البته از منظر معرفت شناسی، نقض خواهد شد ولی كماكان جهتداری در مفهوم عامش باقی می‎ماند.

سبحانی: بله ما دلیل را می‎گوئیم والاّ یك ادعا یا یك مدعی می‎تواند دهها دلیل داشته باشد. در این نظریه، مدعا با دلیلش همراه است و اهمّ این استدلال نیز به ردّ كاشفیت و تطابق باز می‎گردد. طبعاً اگر این نقد بشود باید به دنبال دلیل دیگری گشت. اینك استفاده می‎كنیم از اساتیدی كه در هیأت نقد و بررسی حضوری دارند.

نقد

معلّمی: ابتدائاً تشكر می‎كنم از دست اندركاران این جلسه كه فضائی ایجاد می‎كنند تا كسانی كه به هر صورت زحمت كشیده و نظریه‎ای را پدید آورده‎اند بتوانند به ابراز نظر بپردازند. قطعاً اینگونه نیست كه یك نظریه صددرصد باطل یا صدردصد درست باشد. لذا جهات مثبت یا جهات نقد می‎تواند در یك نظریه وجود داشته باشد.

این كارها زمینه تعامل بیشتری را ایجاد می‎كند و انسان می‎تواند از نكات مثبت طرف مقابل بهره‎برداری داشته باشد و مخاطب این بحث را مورد بررسی قرار دهد. بنابراین ایجاد چنین فضایی بسیار خوب است، به شرطی كه اعتقادات اصیل و ضروری دین، مورد تاخت و تاز قرار نگیرد كه الحمدا... در این جلسه و بعضی از جلسات دیگر كه من شنیده‎ام چنین اتفاقی نیافتاده است و اصلاً بنا هم این نیست كه چنین باشد. بلكه بنابر این است كه ما پایه‎های اعتقادی را تقویت كنیم.

همچنین تشكر می‎كنم از آقای میرباقری كه قبلاً خلاصه نظریه خود و چند جزوه دیگر را به من دادند تا مطالعه كنم. همچنین تشكر می‎كنم از جناب آقای سبحانی و دست اندركاران و حضار محترم كه تحمل می‎كنید؛ گرچه هر یك از شما یك ناقد بلكه یك نظریه پرداز هستید.

مطالب زیاد است بنده فقط ده صفحه مطلب نوشته‎ام هر چند فرصت خیلی كم است. لذا اینكه ما بیائیم تك تك دعاوی نظریه را بشكافیم و بعد به نحو مفصل وارد هر كدام شویم امكان ندارد والاّ می‎توان در وقت مقتضی به این كار پرداخت. در این نوشتار، استدلال هائی هم بر نفی كاشفیت آورده‎اند كه اگر در بحث، ضرورتی بود بیان می‎كنم. به نظر من استدلال های نظریه تمام نیست ولی ابتدائاً باید اشكالات محوری را مطرح كنیم.

نظریه بنابر رویكرد «معرفت شناسی» ادعا دارد كه علوم، جهت گیری الهی و الحادی دارند. یعنی اگر كسی موحّد باشد به یك گونه و اگر ملحد باشد به گونه‎ای دیگر می‎فهمد. اصلاً احساس، تعلّق و تخیل افراد فرق می‎كند. این امر از نظر ایشان حتی در ریاضیات و فیزیك وجود دارد و در علوم انسانی بصورت قوی‎تر است.

پذیرش اصل جهتداری  اما به صورت «محدود»  توسط اكثر اندیشمندان / پذیرش «نسبیت»، از لوازم قهری پذیرش نظریه

بنده مقدمتاً دو نكته را عرض كنم:

اول اینكه خیلی از كسانی كه در مقابل این نظریه قرار دارند اصل «جهتداری» را می‎پذیرند و بنده نیز از جمله ایشان هستم؛ منتهی این پذیرش، تنها در علوم انسانی آنهم با معنای خاص خود می‎باشد. مثلاً ما فلسفه اسلامی، جامعه شناسی اسلامی و روان شناسی اسلامی داریم و این علوم، مطلق نیست. بله ریاضیات ممكن است مطلق باشد. بنابراین ما جهتداری را در علوم انسانی (اما نه با مبنائی كه این نظریه عرضه كرده است) بلكه با مبنائی دیگر می‎پذیریم.

دوم اینكه دغدغه امثال آقای میرباقری مسلماً دغدغه دینی است و می‎خواهند همگی كارها جهت‎گیری دینی و الهی پیدا كند. این دغدغه بسیار ارزشمندی است كه باید علوم را به ساحت دین عرضه كرد تا نظر دین در این خصوص روشن شود بلكه بالاتر از آن حتی دخالت دین در آنها - تا آنجایی كه منطقاً ایجاب می‎كند - مورد بررسی قرار گیرد. اما اینكه با چه مبانی و اصولی بایست این كار صورت پذیرفت، همگی جای بحث دارد.

خلاصه نظر ایشان این است كه باید «كاشفیت» را كنار بگذاریم چون اگر چنین باشد و بگوییم علم ما كاشف و مطابق با واقع است و صدق و كذب را بپذیریم عملاً جهتداری از بین می‎رود. چون «صدق و كذب»، اسلامی و غیر اسلامی ندارد. وقتی گفتیم معرفت حقیقی یك گزاره، مطابق با واقع است این جا دیگر نیاز به صورت الهی و الحادی آن نداریم و برای اینكه بیاییم آنرا الهی كنیم باید الزاماً كاشفیت را كنار بگذاریم و تأثیر اراده‎های فاعل را بپذیریم. البته ایشان در جزوات خود، «نسبیت» را به یك معنا - اما نه بصورت مطلق - پذیرفته‎اند.

اما روشن است كه عدم پذیرش یك مطلب با اینكه لازمه آن چه چیز می‎تواند باشد متفاوت است. چه بسا یك نظریه پرداز نمی‎خواهد آن اتفاق بیافتد ولی منطقاً دچار آن مشكل می‎شود. ایشان در ادامه، از دخالت «اراده انسان» در پیدایش «علم» و چگونگی آن و سپس از منطق و ملاك آن نظریه كه «حقانیت و حجیت» است و نه صدق و كذب، سخن می‎گویند و قائلند كه این حقانیت و حجیت را با فهم تجربی هم می‎توان حاصل كرد. نتیجه سخن این می‎شود كه وقتی شما اراده انسان و فاعلیت فاعل را در فهم دخالت دادید و كاشفیت را نیز كنار گذاشتید یك انسان موحّد به لحاظ دیدگاه توحیدی و تأثیرپذیری‎اش از نظام ولایی اصلاً این صندلی و این میز را یك گونه و یك ملحد، به گونه‎ای دیگر می‎فهمد؛ او ریاضیات را یك جور و آن دیگری به گونه‎ای دیگر می‎فهمد. چون احساس و تخیل و تعقّل آنها از دو سنخ است و اینها نیز در فهم افراد تأثیر دارند. البته تأثیر احساس، كم است ولی در تخیل، بیشتر و در تعقّل خیلی بیشتر است.

لزوم بازگشت بنا به«مبنای حق» و ضرورت ارائه تعریف روشن از«معیار صحت»

اما بنده به سؤالهای محوری در این باره می‎پردازم و قبل از آن تأكید می‎كنم كه: اولاً اگر یك نظریه بخواهد نظریه حقّی باشد باید بر مبانی و اصول حقّی نیز تكیه كند. والاّ صرف هماهنگی بین بنا و مبنا كافی نیست. چون ما یك افسانه هماهنگ هم می‎توانیم داشته باشیم. مثلاً «هیئت بطلیموس» نیز می‎تواند هماهنگ و در عین حال باطل باشد.

ثانیاً باید بتوان ملاك روشنی از «صدق و كذب» یا «حق و باطل» ارائه داد و دقیقاً مشخص كرد كه «ملاك» مورد نظر ما آیا وضوح و بداهت است یا علم حضوری و حصولی. اگر قرار باشد صرفاً ملاك مقابل را بگیریم و ملاك ارائه ندهیم شاید مشكل را حل نكند.

ثالثاً واژه‎هایی را كه استعمال می‎كنیم واژه‎های روشن و قابل فهم باشد و اگر می‎خواهیم اصطلاحات را جعل كنیم باید در جایی مفهوم آنها را مشخص كرد. به تعبیر دیگر مبانی ما، هم در تصورات و هم در تصدیقات باید از مبدأ شروع برخوردار باشد. والا اینكه چیزی را به چیز دیگری تعریف كنیم و آن را هم به چیز دیگر، آنگاه نه تصور این دور و تسلسل معنا دارد و نه تصدیقش.

رابعاًً اشكالاتی كه یك نظریه بر نظریات دیگران وارد می‎كند نباید بر نظریات خودش وارد باشد بلكه باید بسیار دقیق با نظریه مقابل برخورد كند. به نظر من این اشكالات در این نظریه موجود است كه در ادامه جلسه به تشریح آن می‎پردازم.

برخی از لوازم باطلِ پذیرش این نظریه / اول  پذیرش «نسبیت مطلق» بخاطر نفی تطابق و صدق و كذب

حال اگر بنا باشد لوازم باطل این نظریه شمرده شود می توان به موارد ذیل اشاره كرد:

ایشان كاشفیت یعنی مطابقت و صدق و كذب را نفی می كنند. اما باید دید چه معنای محصّل، دقیق و روشنی برای حق و باطل ارائه می دهند تا عملاً دچار نسبیت نشوند؟ به نظر بنده اصلاً این امر امكان ندارد كه صدق و كذب و مطابقت را منكر و بعد مدعی شویم كه ما نسبیت گرای مطلق نشده ایم! اصولاً با نفی تطابق، حق و باطل در نظر ما بی رنگ می شود و هر كسی می تواند بگوید كه گرایش و اراده من در این نظام، این است.

دوم  پذیرش تناقض نظریات، در یك جامعه ولائی

علاوه بر این، در خود همین نظام ولایی هم  نظریات می توانند ضد و نقیض باشند همچنان كه این امر اتفاق افتاده است. بر اساس این نظریه، ایشان ولایی است. در مقابل، كسانی هم كه ضد نظریه ایشان هستند ولایی هستند. پس در این صورت اراده ها در یك جامعه، بصورت ضد و نقیض نتیجه می دهند.

عدم وجود ملازمه بین «نفی وجود ذهنی» و «نفی مطابقت»

همچنین ایشان «وجود ذهنی» را نفی كردند كه بحث وجود ذهنی الزاماً بحث نفس مطابقت نیست. دلیلش هم این است كه مثلاً بعضی از بزرگان بحث «وجود ذهنی» را كامل نمی دانند. بنده هم اخیراً دو كتاب در زمینه معرفت شناسی چاپ كرده ام كه به بحث وجود ذهنی می پردازد.

در آنجا متذكر شده ام كه ادلّه وجود ذهنی اصلاً مطابقت را اثبات نمی كند. ولی از آن طرف، مطابقت در بحث وجود ذهنی فقط در دایره مفاهیم ماهوی است و نه مطلق مفاهیم و البته انكارش هم انكار مطابقت به معنای عام نیست. همان طور كه آقای مصباح، ادله مطابقت را كافی نمی دانند و بحث را از بدیهیات و بحث دیگری شروع می كنند. اصلاً ابن سینا و فارابی هم در باب مطابقت، بحث وجود ذهنی ندارند. بنابراین اگر فكر كنیم كه می توان به ادله بحث مطابقت اشكال كرد تا از این طریق، اساس مطابقت را از بین ببریم این، ناشی از عدم احاطه كامل به مباحث مطابقت در معرفت شناسی است. باید بدانیم كه اثبات مطابقت، در بحث وجود ذهنی و حمل اولی خلاصه نمی شود.

غفلت نظریه پرداز، از مشكل «مطابقت با محكّی» در بحث وجود ذهنی

از طرف دیگر اصولاً مشكل دیگر در بحث وجود ذهنی، نه بحث مطابقت با خارج بلكه مطابق با محكی بالذات است. و اتفاقاً فلاسفه ما به احسن وجه این موضع را تبیین كرده اند. در این باره مرحوم علامه(ره) بحث های مهمی را ارائه كرده اند. تردیدی نیست كه دریافت حضوری صورت ذهنی من با احساس درونی من مطابق است. اما می پرسید «از كجا می گویید كه احساس درونی شما با خارج مطابقت دارد؟» در پاسخ باید گفت بایست این امر، احراز و اثبات شود و ادله وجود ذهنی كافی نیست. اما اگر فكر كنیم حال كه در آنجا اشكالی وجود دارد پس مطابقت پذیرفتنی نیست، اصلاً این چنین نیست. چون ما هم می توانستیم در آنجا این اشكال را مطرح كنیم لكن روال بحث به هم می خورد.

«شكاكیت مطلق»، لازمه دیگر پذیرش این نظریه

مطلب دیگر این است كه از یكسو ایشان، خود را نافی كشف علم می دانند واز دیگر سو بناست طرف مقابل، فرمایش ایشان را فهم و كشف كند یا در امری تصمیم بگیرد، بگونه ای كه اراده وی، از تطابق این كشف با واقع یا صحت این تصمیم، مطمئن شود. در حالی كه لازمه دیگر پذیرش این نظریه، «شكاكیت مطلق» است؛ هر چند كه ایشان مدعی باشند، به شكاكیت معتقد نیستند. اصلاً هیچ گاه لوازم یك نظریه، نه تابع اراده شخصی نظریه پرداز بلكه تابع ملاكات خودش است.

عدم «تفاهم با ملحدان» از دیگر لوازم نظریه

اما سؤال دیگر اینكه «اگر یك ملحد بخواهد نظریه ایشان را بپذیرد چه باید كند؟» از طرفی ایشان، دارای نظام ولایی است واز طرف دیگر او یك نظام الحادی دارد. آیا وی باید حقّانیت شما را تشخیص بدهد و بپذیرد یا خیر؟ آیا بدون فهم، توقع دارید او دیدگاه ایشان را بپذیرد؟! بی تردید وی باید تشخیص بدهد و بپذیرد. ولی طبق نظریه، تشخیص برای او محال است. حال آنكه طبق نظریه «صدق و كذب» كه كاری به این حرف ها ندارد این امكان برای او وجود دارد طبق نظریه ایشان اراده مؤمن، در فهم و اراده ملحد و نیز در فهمش دخالت دارد اما چون وی مؤمن نیست لذا فهم حقیقی، بر او بسته می شود و چون نمی تواند فهم كند پس هیچگاه موحد نخواهد شد. یا باید بگویید او بدون دلیل موحد شد كه این معقول نیست و یا باید حقیقت را فهم كند كه طبق نظریه، این فهم برای او ممتنع است.

امكان «تناقض گزاره ها» حتی در صورت «وحدت مبنا»!

نكته دیگر اینكه بر اساس این نظریه، نظام ولایی، معرفت ایجاد می كند و این معارف نیز صحیح است. چون حق وباطل همان است كه نظام ولائی می گوید و صدق و كذب هم معنا ندارد. در حالی كه مثلاً حضرت امام (ره) ، كه در دایره نظام ولایی است، فلسفه اصالت وجود و نظریه صدق و كذب را قبول داشتند؛ در حالی كه ایشان آن را باطل می دانند. و یا نزد ایشان، اصلاً عرفان به این شكل مردود است. اما نزد یك عارف در همین نظام، امری پذیرفتنی است. پس این گونه نیست كه اگر این نظام، مبنا قرار گرفت همه گزاره ها یك دست شوند. حتی ممكن است ایشان امروز یك نظریه داشته باشند و فردا از آن برگردند.

من ان شاء الله در فرصت

**********************************
پی نوشت ها:
(1) Science
(2) توضیح این مطلب در ضمن بحث مطرح خواهد شد.
(3) این نظرات، در دیدگاه علامه طباطبائی و استاد ما حضرت آیه الله مصباح دیده می‎شود.
بعدی، ضعف استدلال بطلان نظریه كشف وتطابق را همراه با صغرا و كبرا خدمت شما عرض می كنم و مغالطه این استدلال را كه اصلاً توجهی به جهات بسیاری در اصالت وجود و تشكیك در وجود نكرده است برخواهم شمرد.

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
بازگشت بالا