غیبت عزیر نبی علیه السلام

تخمین زمان مطالعه: 5 دقیقه
حضرت عزیر علیه السلام
نوشته زیر داستان زندگانی عزیر نبی علیه السلام است و به این موضوع اشاره می نماید که خداوند هرگاه اراده کند همه بندگانش را مورد آزمایش قرار می دهد.

غیبت عزیر نبی علیه السلام

این نوشتار داستان زندگانی و غیبت عزیر نبی علیه السلام می پردازد که خداوند هرگاه اراده کند همه بندگانش را مورد آزمایش قرار می دهد...

غیبت امام زمان علیه السلام اتفاق تازه ای نیست؛ یعنی در طول تاریخ، پیامبرانی بوده اند که برای حفظ جان، آزمایش الهی و حکمت های دیگر، غیبت کرده و از دید مردم پنهان شده اند. یکی از حکمت های غیبت این پیامبران این است که مردم بدانند غیبت امام زمان علیه السلام اتفاق عجیبی نیست و اگر علت غیبت از بین برود، ظهور هم اتفاق می افتد.

سال ها بود که قوم بنی اسرائیل به دستورات خداوند عمل نمی کردند. روزی خداوند به عزیر پیامبر علیه السلام وحی کرد بنی اسرائیل را به سوی حق و راه راست هدایت کند. عزیر، پیام خدا را به گوش مردم بیت المقدس رساند.

  • - «ای آل یهود! تقوای الهی پیشه کنید و شریعت حضرت موسی علیه السلام را به پا دارید تا خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد. بدانید که اگر چنین نکنید، عزیر به شما اعلام خطر می کند که به دست سپاه بابل کشته یا اسیر می شوید و چنانچه به تورات عمل نکنید، تمام کتب موجود میان شما را جمع می کنند و می سوزانند.»

وقتی خبر انتشار اعلامیه عزیر به گوش فرمانروا رسید، دستور داد تا آن را پاره کنند و بسوزانند و عزیر را هر کجا یافتند، دستگیر کرده، بکشند؛ اما همان طور که عزیر گفته بود، بخت النصر، پادشاه بابل، بیت المقدس را تسخیر، تمام دارایی ها و جواهرات مردم را غارت و آل  یهود را اسیر کرد و به بابل فرستاد.

مدتی گذشت. عزیر علیه السلام منتظر به دنیا آمدن پسرش بود. روزی با سبدی پر از انجیر و انگور، سوار بر الاغ از میان شهر بیت المقدس عبور کرد. از تپه شهر بالا رفت و به اطراف نگاه کرد. شهر ویران شده بود و استخوان های پوسیده مردگان در همه جا پراکنده شده بود. او خوب می دانست که خداوند در روز قیامت تمام مردگان را جان دوباره می بخشد و این اتفاق برایش شگفت آور بود. با تعجب با خود گفت: «یعنی چگونه این سرزمین دوباره زنده و آباد می شود و چگونه این مردگان دوباره زنده می شوند؟»

در همان لحظه، خداوند او و الاغش را میراند. عزیر علیه السلام صد سال در همان حال ماند. در این صد سال کسی از او خبر نداشت و کم کم نام و یاد او فراموش شد تا این که پس از صد سال خداوند به او جان دوباره بخشید و از او پرسید: «چند وقت در این جا مانده بودی؟»

عزیر علیه السلام نگاهی به آسمان کرد، خورشید وسط آسمان بود، گفت: «یک روز یا شاید یک نیمه روز!»

خداوند او را از ماجرا آگاه کرد و فرمود: «به خوراک و آب خود بنگر!»

عزیر علیه السلام دید که میوه ها و آبش تازه مانده است؛ اما چیزی جز چند تکه استخوان پوسیده و پراکنده، از الاغش باقی نمانده بود. خداوند فرمود: «ما این کار را کردیم تا تو را آیتی قرار دهیم. به آن استخوان  ها بنگر که چگونه آنها را برمی آوریم و بر آنها گوشت می رویانیم.»

خداوند الاغ را پیش چشم او زنده کرد. عزیر علیه السلام با دیدن این منظره گفت: «می دانم که خدای یکتا بر هرچیز تواناست.»

او سوار الاغش شد و به طرف خانه اش حرکت کرد. وارد شهر شد؛ همه چیز تغییر کرده بود؛ خانه ها، دکان ها و حتی آدم ها. به اطراف دقت کرد تا راه خانه اش را پیدا کند.

به خانه اش رسید. پیرزنی لاغراندام و نابینا کنار خانه ایستاده بود. حضرت عزیر علیه السلام از او پرسید: «آیا منزل عزیر همین است؟»

پیرزن گفت: «آرى همین است!»

و اشک از چشمانش سرازیر شد و پرسید: «سال هاست که پسرم عزیر ناپدید شده و مردم او را فراموش کرده ‏اند؛ چطور تو نام او را بر زبان آوردى؟»

حضرت عزیر علیه السلام گفت: «من عزیر هستم. خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و بار دیگر مرا زنده کرده است.»

پیرزن با شنیدن این سخن، خشکش زد. نمی توانست باور کند. فکر می کرد کسی دارد او را مسخره می کند. برای همین گفت: «عزیر هر دعایی می کرد، مستجاب می شد. اگر راست می گویی، دعا کن تا من بینا گردم و ضعف و بیماری من از بین برود.»

عزیر دعا کرد؛ پیرزن بینا شد و سلامتی اش را بازیافت. پیرزن با ناباوری به او نگاه کرد؛ بله، خودش بود. او را در آغوش گرفت، دست و پایش را بوسید و با خوشحالی نزد بنی اسرائیل رفت و ماجرا را خبر داد. آنها با تعجب به دیدار عزیر رفتند. عزیر همان طور که رفته بود، بازگشته بود. همان مرد سی ساله و شاداب. مگر پس از گذشت صد سال امکان داشت؟ فرزندانش پیر و سالخورده شده بودند و پسری که منتظر به دنیا آمدنش بود، حالا پیرمردی صدساله شده بود. برادر دوقلوی عزیر نیز صدوسی سال داشت. مردم به عزیر و برادرش نگاه کردند. نمی توانستند باور کنند.

یکى از پسران عزیر گفت: «پدرم خالی در شانه ‏اش داشت و با این علامت شناخته مى‏ شد.»

بنی اسرائیل همان خال را در شانه عزیر دیدند؛ اما برای این که اطمینان شان بیش تر شود، به عزیر گفتند: «ما شنیدیم هنگامى که بخت النصر بیت المقدس را ویران کرد، تورات را سوزاند. تنها چند نفر حافظ تورات بودند که یکى از آنها عزیر بود. اگر تو همان عزیر هستى، تورات را از حفظ بخوان.»

عزیر تورات را بی کم وکاست از حفظ خواند. بنی اسرائیل او را تصدیق کردند و با او پیمان بستند تا در راه دین خدا بکوشند؛ عده ای نیز او را انکار کردند و عده دیگری گفتند که «عزیر پسر خداست.»

غیبت عزیر نبی علیه السلام - حضرت عزیر علیه السلام

تصویرساز: جعفر بهروان راد

منابع و مأخذ غیبت عزیر نبی علیه السلام :
* قرآن کریم.
* بحارالانوار، ج14، ص374.
* دائره المعارف اسلامی.
* طبری، محمدبن جریر، جامع البیان، ذیل آیه ی۲۵۹ بقره.
* تاریخ انبیا، عمادزاده اصفهانی، ص۶۷۷.

سایر قسمتها:
غیبت عیسای نبی علیه السلام
غیبت هود پیامبر علیه السلام
غیبت الیاس پیامبر علیه السلام

پدیدآورنده: 
Share