حکمت رویارویی با نفوذ - بخش اول
حکمت رویارویی با نفوذ و استقلال تمدنی
حکمت رویارویی با نفوذ را باید فراتر از تقابلهای سیاسی فهمید؛ ریشه این نبرد، در همان مجاهدتی است که انسان با هوای نفس خویش دارد. همانطور که فرد در برابر سلطه امیال میایستد، جامعه نیز در برابر نیروهایی که ارادهاش را میفرسایند باید بایستد. در این یادداشت، ابوکاظم حسنی پیوند میان «مجاهدت با نفس»، «استعمار اراده» و «استقلال تمدنی» را میشکافد.
چرا ایستادگی در برابر سلطه، در این دستگاه فکری، با مسئلهٔ اقتدار جامعهٔ اسلامی و استقلال تمدنی پیوند مییابد؟
گاه برای درک آنچه در پهنهٔ تاریخ و اجتماع میگذرد، باید نخست به سرزمین کوچکتر و رازآلودتری بازگشت که «انسان» نام دارد؛ زیرا بسیاری از کشاکشهای بزرگ تاریخ، صورتی گستردهتر از همان نزاعی هستند که در جان آدمی میان اراده، میل، حقیقت و غفلت جریان دارد. تاریخ، آینهای است که اگر نیک بنگریم، همان نبرد درونی انسان را در مقیاسی بزرگتر بازمینمایاند.
علم اخلاق از دیرباز آدمی را به مجاهدت با هوای نفس فراخوانده است. معنای این مجاهدت، انکار طبیعت انسانی یا خاموش ساختن هر میل و خواهشی نیست؛ سخن بر سر آن نیرویی است که میل را از جایگاه طبیعی خویش بیرون میبرد و بر عقل و اراده فرمان میراند. ریا، عُجب، حرص، خودخواهی، شهوت قدرت و دلبستگی افراطی به دنیا، هنگامی خطرناک میشوند که از یک «میل» به یک «سلطه» تبدیل شوند. در این هنگام است که انسان، بندهٔ خویشتن میشود و آزادی خود را در برابر طاغوتی درونی از کف مینهد.
آدمی هر بار که در برابر چنین سلطهای مقاومت میکند، قلمرو اختیار خویش را وسعت میبخشد. نفس، از اطاعت نیرو میگیرد و از مجاهدت مهار میشود. تکرار این مجاهدت، بهتدریج نسبت میان انسان و خواهشهای او را دگرگون میسازد؛ تا آنجا که تقوا از یک تصمیم پراکنده و موقت، به هیئتی پایدار در جان تبدیل میشود. شاید بتوان گفت تقوا، صورت باطنیِ آزادی انسان از استبداد خویشتن است. انسان متقی، کسی است که در برابر سلطهٔ امیال خود ایستاده و آزادی حقیقی خویش را بازیافته است.
همین منطق، هنگامی که از ساحت فرد به عرصهٔ جامعه منتقل میشود، معنایی دیگر پیدا میکند. هر جامعه نیز همچون انسان، در معرض نیروهایی قرار دارد که میتوانند ارادهٔ مستقل او را محدود کنند؛ نیروهایی که گاه با لشکر و اشغال سرزمین ظاهر میشوند و گاه از مسیر اقتصاد، فرهنگ، رسانه، دانش، الگوی مصرف و نظام ارزشگذاری وارد میشوند. صورت دوم آرامتر است و از همین رو، تشخیص آن دشوارتر. این نفوذ خاموش، بسا که از لشکرکشی آشکار، ویرانگرتر باشد؛ چه، در اولی، دشمن در برابر چشم است و در دومی، در پس پردهٔ عادت و روزمرگی پنهان میشود.
نفوذ را در چنین افقی باید فراتر از حضور چند عامل پنهان سیاسی فهمید. نفوذ، هر فرایندی است که قدرت تشخیص و انتخاب یک جامعه را بهتدریج فرسوده سازد و دستگاه محاسباتی آن را تابع منظومهای بیرون از خویش کند. جامعه ممکن است پرچم و مرز و دولت خود را حفظ کرده باشد و در همان حال، معیار پیشرفت، الگوی مصرف، صورت مطلوب زندگی و حتی زبان فهم آیندهٔ خویش را از دیگری گرفته باشد. در این وضعیت، وابستگی پیش از آنکه در جغرافیا دیده شود، در عالم معنا رخ داده است. این همان است که میتوان آن را «استعمار اراده» نامید؛ سلطهای که پیش از تسخیر سرزمین، جانها را تسخیر میکند.
تمدنها تنها با ابزارهایشان شناخته نمیشوند. در پس هر نظام اقتصادی و فرهنگی، تصوری از انسان و جهان نهفته است. پول، رسانه، بازار، فناوری و نهادهای اجتماعی، در خلأ تاریخی پدید نیامدهاند؛ هر یک حامل بخشی از تجربه و تلقی سازندگان خویشاند. از همین جا پرسشی اساسی سر برمیآورد: جامعهای که غایت دیگری برای انسان و تاریخ در نظر دارد، چگونه میتواند ابزارها و ساختارهای جهان جدید را به کار گیرد و در همان حال، استقلال معنایی و هویتی خود را محفوظ بدارد؟ این پرسش، پرسش همهٔ تمدنهایی است که در برابر موج جهانیشدن، خواهان حفظ هویت خویشاند.
پاسخ، با گریز از جهان حاصل نمیشود. جهان جدید حصاری ندارد که بتوان پشت آن پنهان شد. رسانه مرزها را درنوردیده، اقتصاد ملتها را به یکدیگر پیوند زده و فناوری فاصلههای جغرافیایی را کوچک کرده است. مسئلهٔ اساسی، قدرت مواجهه است؛ قدرت آنکه جامعه بتواند آنچه را با حقیقت و غایت خویش سازگار مییابد اخذ کند، آن را از آنِ خود سازد و در برابر آنچه ارادهٔ او را به تبعیت میکشاند، حد و مرز بگذارد. این همان هنر «گزینش فعال» است در برابر «پذیرش منفعل»؛ هنری که تمدنها را زنده نگه میدارد.
در این معنا، مقاومت صرفاً واکنشی سیاسی نیست؛ مسئلهای مربوط به «حفظ فاعلیت تاریخی» است. جامعهای که نتواند دربارهٔ صورت زندگی خویش تصمیم بگیرد، بهتدریج از مقام سازندهٔ تاریخ به مصرفکنندهٔ تاریخی تبدیل میشود که دیگران نوشتهاند. وابستگی نیز همیشه با اجبار آغاز نمیشود؛ گاه با عادت آغاز میشود، سپس به نیاز میرسد و سرانجام خود را به صورت امری طبیعی و اجتنابناپذیر عرضه میکند. در این مسیر، بندهای که خود را آزاد میپندارد، گرفتارترین بندگان است.
اینجاست که مفهوم «ولایت» معنایی ژرفتر مییابد. ولایت تنها نسبت رسمی میان دو قدرت سیاسی نیست؛ هر نیرویی که بتواند افق خواستن، اندیشیدن و انتخاب کردن انسان یا جامعه را تعیین کند، به اندازهٔ همین نفوذ در قلمرو ولایت قدم گذاشته است. از این منظر، مسئلهٔ اصلی در رویارویی تمدنی، تصرف خاک نیست؛ تصرف اراده اهمیت بنیادیتری دارد. آنکه ارادهٔ جامعهای را در دست گیرد، بینیاز از آن است که بر خاک آن لشکر کشد.
افزودن دیدگاه جدید